خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

دیشب برقا یهو رفت و تنها چیزی که نور می داد، ماه توی آسمون بود. پسرا از پایین داد می کشیدن و دخترا از بالا جیغ. کلا هر وقت برقا می ره، یا یه فوتبالی چیزی برنده می شه یا یه اتفاق سیاسی می افته، این خوابگاهیا شروع می کنن جیغ می کشن. با هم هم مسابقه می ذارن. اینا از این طرف، اونا از اون طرف. جالبیش اینه که توی صنعتی اصفهان صدا به صدا می رسه. همیشه سکوت محضه! جمعه می شه یه قبرستون فانتزی! بعد دیگه کلا از این سر دانشگاه صدا می رسه تا اون سر.

شهری ها که میان اینجا (آخه ما پشت کوهیمنیشخند)، خیلی دلشون می گیره، البته توی مواقعی که خلوته. ولی تهرانیا عااااشق محیطشن. اصن مخصوص اوناس. یه جور شمال می مونه. هم آب و هواش خوبه. هم ساکته و آرامش داره. هم خونه های آمریکاییش و پت و پهن بودن خیابوناش، همچین حالی می ده بهشون.

برق که رفت، دیگه نه اینترنت، نه کارای خونه، نه تذهیب کشی، نه کتاب خوندن، هیچ کدوم را نمی شد انجام بدم. چرا توی نور شمع نشستم سیر خورد کردم. ولی فقط باید می شستیم توی این سکوت و فکر می کردیم. داشتم فکر می کردم که چقدر خوبه هر چند وقت یک بار برای ما آدمهایی که اینقدر دور خودمون کار ریختیم و خودمون را انداختیم توی این موج بدو بدو و مسابقه، یه همچین اتفاقایی بیفته.

یا خیلی وقتا به ذهنمون می زنه بریم توی یه روستا که هیجی نباشه، فقط آدم و طبیعت و ... گوشی را خاموش کنیم شوت کنیم اون ور، اینترنت هم نباشه، برق هم نباشه که تا غروب شد مجبور بشیم بخوابیم و صبح هم با طلوع آفتاب بیدار بشیم. بعدشم بریم سر زمین و با گیاه ها و حشره ها ارتباط برقرار کنیم. وااااااااااییییییییییی خیلی باااااحال می شه! خیلیییییی

من همیشه از دهات و کثیفی و خاک بدم میومد و هیچ وقت فکر نمی کردم کارم به همچین جایی برسه! قبل از این که بیام تهران، واسه خودم آسه آسه زندگیمو می کردم و می رفتم میدونی امام و روزی دو بار می رفتم چارباغ و بعدشم هی بریم غروبا لبی آب و سی و سه پل و ...البته چون خونمون دور بود نصف اینایی که گفتم توی ذهنم بوده...نیشخند

ولی این گنبد های فیروزه ای و رودخونه ی پر آب بی تاثیر نبودن توی سبک زندگی من. یا اون میدون امام که اصن بود خونه ی دوم من. سرمو می گرفتی میدون بودم تهمو می گرفتی میدون بودم. اصن هی می گفتم حالا من بمیرم، اون دنیا که اصفهان و میدون امام نداره من چی کار کنم؟

ولی زندگی توی شهر تهران یه مدل دیگه داشت البته اونم با نقشه و درایت کردم همونی که می خواستم. ولی یه چیزایی قابل تغییر نیست. مثلا این که اگه توی خیابون رو به موت هم باشی هیشکی بهت نگاه هم نمی کنه. تازه راننده تاکسی می گه آقا کرایتو بده پیاده شو من کارو زندگی دارم...خنثی همه سرشون به کار خودشون، به 50 سانت اون طرف تر از خودشون فکر هم نمی کنن، به هیچ کس دیگه ای هم توجه ندارن. از ساعت 4 و نیم، 5 صبح که با اتوبوس می رسیدیم تهران، میدون آزادی پر بود از ماشین، اصلا از ورودی شهر ترافیک شروع می شد! همشون از اون موقع می زنن بیرون، دنبال قالتاق بازی و زیرآب زنی(البته تهرانیا ببخشید من همه را نمی گمااااانیشخند).

اگه شما بگید یکیشون یه بار اومد گفت خوابگاهی هستین، چیزی کم و کسر ندارین؟ الان نمردین اون تو یه وخ؟ دلتون نگرفته یه روز بیاین خونه ما!!!! در خونه هاشونم چارتاق می بستن!نیشخند بعد هی بحث می رسید به اصفهانیا که عجب و تعارف اصفهانی می کنین و فلان و بهمان (من آدم طلبکاری نیستم. بحث اون توجهه بود، که نبود. اصلا من بدم میاد یه سری آدم با هم دوست و آشنا باشن، بعد اینقدر از هم فاصله داشته باشن!)

تازه! ولی دوستای خیلی خوب تهرانی هم دارم که مثل دسته گل می مونن. همین جا ازشون یه تشکر ویژه می کنم و اونها را از این دسته مجزا می کنم!

منحرف نشم از بحث! از این حالت پر کاری می گفتم.

همین رشته مونم ما را می تونه این طوری کرده باشه من هی اون روز تاحالا می گفتم شریفیا فلان و بهمان، ولی حالا نگاه می کنم انگار یه سری چیزا فقط مختص کامپیوتری هاشه. یعنی یه خصلت هایی هست که توی کامپیوتری ها شدید تره. مثلا این که توان این را پیدا کردن که بتونن کارهای بیشتری را در واحد زمان کمتر انجام بدن. حتی حرف زدن! من یه وقتایی از بس کار تراشیدم برای خودم و می خوام بدوم برم سر کارام، بعد یه پیامی را هم دارم انتقال می دم، قبلش به این موضوع فکر می کنم که با چه کلماتی بگم که هم تاثیر بیشتری داشته باشه هم من از کمترین تعداد کلمات استفاده کرده باشم :دی یعنی مثلا تالاپی لب مطلب را اعلام کنم و برم پی کارهام. بقیه هم تا من کارامو می کنم شروع کنن به تجزیه و تحلیل.نیشخند

یه مساله ی دیگه هم که هست این قضیه سمعی بصری لمسی جنبشی بودن یه آدمه. آدم های سمعی تند حرف می زنن، دستاشون را هی تکون می دن موقع صحبت کردن و یه ذره هم آروم و قرار ندارن. بعد این قضیه رشته ما این پتانسیل را بیشتر به فعل در آورده. مثلا من همین طوری که مستحضر هستید، هی می خوام یه حرفایی را بزنم تکلیفم باهاشون مشخص بشه تموم بشن برن من برم سراغ حرف ها و کارهای بعدی...

حالا امیدوارم که با گذشت زمان این حالت بدو بدویی از من در بیاد شما هم دعا بفرمایید که زندگی بنده در کمترین زمان ممکن به بهترین حالت خودش برسه! لبخند

دیگه به این موضوع فکر کردم که برای ما آدم ها یه چیزایی را واقعا باید جیره بندی کرد. از این اینترنتی که همین طوری ریختن به پای ما دانشجوها، همیشه و همه جا، بعد همه توی اتاق از صبح که پا می شن می رن سمت لپ تاپ، تا شب، هی دکمه ریفرش را می زنن و هی از این پیج به اون پیج، می پرن، زندگی ناجالبی را دارن تجربه می کنن. درواقع اعتیاد خانمان سوز از نوع اینترنتش. نمی گم کلا نت قطع باشه. ولی مثلا بیان بگن از فلان ساعت تا فلان ساعت، اینترنت خیلی سرعتش خوبه. و همه می تونن خیلی خوب ازش استفاده کنن. بعد بقیه وقت ها، دیگه فقط در حد آپلود کردن یه تمرین و ... حتی چت هم لود نشه! که آدمابه کارشون برسن. خب آخه ما آدما این طوری ساخته شدیم. باید یه ناظری بالاسرمون باشه یه وقتایی که ما را کنترل بکنه. چون به خصوص توی خوابگاه دیگه گندش را در میاریم.نیشخند

خلاصه که ناچارا شب ساعت 9 رفتیم پیش به سوی خواب، بعدش ساعت 4 به صورت خودکار بیدار شدیم و هزار تا کار انجام دادیم. بین الطلوعین هم بیدار بودم که انرژی های طبیعت را کاملا جذب کنم نیشخند

بعدش نون سیر درست کردم، برای اولین بار بود. همون نون سیرایی که می ریم کلی پول می دیم توی رستوران می خوریم آخرش هم همون اولی نمی شه که یه جایی خوردیم و مزه اش زیر دندونمون مونده. دیگه این روزا هم آخه همه برا من بلد شدن نون سیر بپزن بذارن جلو مشتری اما اصول درست کردنش را رعایت نمی کنن.

چند تا از دستوراشو از نت پرینت گرفتم خوندم ،ملاتش را با طرز درست کردنش دیدم، روش های مختلف داره، از پنیر پارماژان/ پارمازان/پارمیجیانو هم استفاده کرده، یه پنیر ایتالیاییه، که ما بجاش از پنیر پیتزا بهره بردیم، نونی هم که استفاده کرده، نون ciabetto ایتالیاییه ولی مثل نون باگت خودمونه. از این نون مربعی ها هم می تونین استفاده کنین. شد اصن یه چیزی! هی به فَمیلی می گفتم بابا بخورین خیلیییی خوشمزه شده، ولی چون صبح بود کسی میل نداشت، بعدش شب موقع شام سر سفره، دعوایی شده بود!ابله

اینم دستورشه، از Rachel Ray، یه آشپز معروف آمریکایی. سوالی داشتین کامنت بذارین جواب می دم.

طرز تهیه نان سیر

 

نون موزی و کیک شکلاتی را هم قولش را داده بودم:

طرز تهیه نان موزی

طرز تهیه کیک شکلاتی 

خب. دیگه چیا می خواستم بگم؟ هان می خواستم اینو بگم که بعد از ان سال یه سبک زندگی اسلامی و سالم را پیاده سازی کردم! خیلی خب بود. فقط یه قیلوله کم داشت که اونم باید ساعت 11 اینا آدم بگیره بخوابه دیگه برای بقیه روز هم شاداب و سرحاله. تازه ورزش ایناشم بکنه، بعد مثلا عصرشم با دوستش بره لب آب پیاده روی و یه بستنی قیفی هم بزنن و دیگه اصن یه وضیییی...

خوشدون باشد

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com