خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

اولین باری که همدیگر را دیده بودند، نگاه در نگاه افتاده بود و چشم ها کار خودشان را کرده بودند. حرف ها زده شده بود، بدون این که صحبتی کرده باشند.

 

باری دیگر در جلسه ای، “مریخی” برای "“نازگل”" کتابی هدیه برده بود. بدون هیچ مقدمه ای. “نازگل” هم که نمی دانست چه کار کند و با خودش فکرها کرده بود که چه دلیلی برای این کار بوده، اما باز هدیه را پذیرفت.

 

باری دیگر هم اتفاقی در اردوی گروه کوهی ها همدیگر را ملاقات کرده بودند. با هم صحبتی کرده بودند. “نازگل” برای مستانه گفته بود: "آدم ها در کوه نمی توانند به یکدیگر دروغ بگویند. آدمها در آن سرما و بوران، قطعا خود خودشان هستند".

کم کم “نازگل” داشت باورش می شد. دیگر از حس هایش مطمئن شده بود. چیزهایی که دیده بود و شنیده بود، همه یک چیز را می گفتند. و آن یک چیز این بود که که “مریخی” دیر یا زود خواهد آمد.

نزدیک عید بود. عید نوروز. اما “مریخی” مدتی بود کم پیدا شده بود.

مدت ها بود که همدیگر را ندیده بودند. اما “نازگل” منتظر بود. منتظر خبری. رو به راه بودن شرایط “مریخی” هم “نازگل” را منتظر تر می کرد. اما معلوم نبود چه اتفاقی برای “مریخی” افتاده.

“نازگل” تمام عید را، دو هفته قبلش را و یک ماه بعدش را منتظر بود. منتظر خبری. منتظر چیزی که انتظارش را پایان دهد.

 اما هیچ. هیچ.

یک سالی گذشت، “نازگل” “مریخی” را از یاد برده بود. اما انتظار هایی که کشیده بود را هرگز. "“نازگل”" با "شوالیه" آشنا شده بود. آدم زندگی خودش را پیدا کرده بود، کارهایشان داشت جلو می رفت و قرار بود زندگی جدیدی را شروع کند. چند باری “مریخی” را در دانشگاه دورادور و یک بار هم نزدیک دیده بود.

“مریخی” همانی بود که بود. به همان صمیمیت. اما “نازگل” دیگر آن “نازگل” نبود. سرگرم کارهای خودش بود.

یک شب، “مریخی” برای او نامه ای فرستاد. و در آن نامه، تمام حرف هایش را گفت.

“نازگل”، دیگر حرفی برای گفتن نداشت. با این که هنوز هم آنقدر ها کارش جدی نشده بود، اما می دانست که دیگر نمی خواهد به آن روزها بازگردد.

“نازگل” چیزی از انتظارهایش نگفت، فقط اشاره ای کرد که دیگر در قید دیگری است.

“مریخی” هم شکایت ها برده بود این طرف و آن طرف.

 

مستانه حرف های “نازگل” را فقط گوش می داد. همه حرف هایی که “نازگل” دلش می خواست به “مریخی” بگوید.

همه را با اشک پنهان در چشم ها و با صدایی لرزان گفت. گفت که دلش خیلی سوخت. خیلی زیاد.

هم برای خودش، برای آن همه انتظار بیهوده، هم برای “مریخی”، که چرا، با خودش چنین کرد...

-------************-------

جدا فکر می کنید یک ونوسی تا کی باید منتظر بماند؟ تا کِی؟

نوشته شده در شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com