خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

اینم تموم شد، اصن همه چی تموم می شه آخرشم که هممون می میریم!

ساعت 1 شبه، دارم از گشنگی تلف می شم، از صپ تاحالا فقط تخم مرغ و رب خوردیم اونم با تزکیه نفس! نون لواش کم داشتیم، با بچه ها تقوا پیشه کردیم گوشه های نون ها رو هم خوردیم. بعد ماست ترش زدیم که باز به ضعفمون اضافه کرد. عصری یه خامه شکلاتی خوردم و باز رفتم سر درس! الانم فرخی داره مرغ خوابگاهو فراوری می کنه خدا عمرررررررش بده، تا با شکم گرسنه نخوابم فردا می خوام برم سر امتحان! 

اندازه گیری عزیز! دوستت داشتم! مبحث قشنگی بودی! حیف که نشد برات اونقدر وقت بذارم قلب

واااای شبای امتحان، که بیدار می موندیم عوض این که درس بخونیم با بچه ها میخندیدیم، شبای امتحان، که هررررررررر کاری به ذهنمون می رسید بکنیم، از دیدن عکسای فارغ التحصیلی گرفته تا دمبل زدن! کارای دیگه را بهونه درس می نداختیم بعد از امتحان، درس هم نمی خوندیم!ابله

وقتی می بینی خیلی مونده که هنوز نخونی، به این نتیجه می رسی که سنگین تره اون مقداری که مونده را نخونی... اما خب اگه آدم صبوری باشی، روش دیگه ای هم هست، اینه که همونی که می خونی و وقت کمی هم براش داری، با جون و دل بخونی، با فراغ بال بخونی، والا! آدم عقلشو به کار بندازه، می بینه نه امتحان لولوه! نه درس و کتاب! 

اصن من فهمیدم، ما از فهمیدن می ترسیم، از یاد گرفتن می ترسیم، شاید هم از خواندن و نفهمیدن و فهمیدن این که حالا اینو نفهمیدیم می ترسیم. ولی باید فکر کرد روی این قضیه، باید کنکاش کرد، که اینا چین که آدم ازشون بترسه؟ یه مش وهم!

چیزای بزرگتری برای ترس وجود دارن. حیف که دم دم هر امتحان این ترس وهمی تشدید می شه!

ولی جدی، درس خوندن و توانایی فهمیدن نعمتی است... لذت فهمیدن خیلی بالاس، خوب چیزیه اگر آدم بتونه ازش بهره ببره... جوونا! قدر وقتتونو بدونین، قدر تک تک لحظه های زندگیتونو بدونین...عینک

نشستم برای خودم نامه نوشتم، که مستانه ی عزیز! ممکنه از توی 4 تا سوال امتحان، به خاطر این که نرسیدی هر 4 فصل کتابو، که اونم 200 صفحه می شه و تو نه سر کلاسا بودی و نه تاحالا لای کتابو باز کردی، از توی 4 تا سوال، یکی یا حداقل دوتاشو بلد نباشی، خب باشه! به اون دوتایی که بلد بودی و نوشتی نگاه کن عزیز من! به این سه فصلی که خوندی، اونم برای اولین بار! نگاه کن! آره...از چی نگرانی؟ اصن ترس تو خلاصه شده توی اون تیکه هایی که نخوندی! توی اون مساله ها و مدارهایی که حل نکردی! تمومش کن! 

بخدا می خواستم واسه این سه واحد آخری سنگ تموم بذارم، نشد شرمنده ...نیشخند

تازه! با هر بار فهمیدن، آدم کلی به زندگی امیدوار می شه، که آره! منم می فهمم، هنوز این حس ها خشک نشدن، و چقققققدر دلم لک می زنه واسه وقتایی که نمی فهمیدم که دارم می فهمم، نه گذر زمانی، نه کشش زمانی، نه می گفتم آی زمان تندی برو تموم شو، نه می گفتم وایسا وقتم کمه بازم می خوام بخونم. اگرم می گفتم چون دوست داشتم این حس ادامه پیدا کنه...خیال باطل

جدیدا با هر بار فهمیدن، اونقدر از ته دل خوشحال می شم که خدا را شکر می کنم که وای مرسی که باز هم به من این لذت را چشوندی، مرسی که بهم فهموندی که این تو نیستی که این حس رو از من گرفتی، این خودم بودم و اتفاقایی که افتاد، و هنوز راهی برای برگشت هست... حس ها م دوباره دارن زنده می شناز خود راضی

ووووی!

یهو نمی دونم چرا حس نوشتنم رفت! :|

فردا این وقت رااااااااااحت شدم!

کلی چیز داشتم واسه نوشتناا!

بر می گردمعینک

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()




آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com