خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

امروز رفتم دانشگاه، ح س ن ع ب ا س ی اومده بود حرف بزنه. ته سخنرانیش دعوا و درگیری شد بین دانشجوها.

یه چیزایی قبلا در موردش شنیده بودم. یه جمله ای که خیلی تند و خشمگینانه بود, در مورد چند نفر خاص. سخنرانیش هم خیلی داغون بود. نمی دونم چی بگم، انقدر اتفاقات مختلفی توی کشور افتاده که آدم سرشون حرص می خوره که دیگه نمی دونه سر کدومشون حرص بخوره! فقط می تونم در حال حاضر نظرم را راجع به این آدم بگم و کمی روانشناسیش بکنم. در کنارش احساسم و برداشتهام نسبت به قشرى از مردم.

متاسفانه کشور دست بی سواداس. انقدر هم اعتماد به نفسشون زیاده, که هیچى جلودارشون نیست. حالا حالا هاام دست از سر کشور بر نمى دارن. فى الواقع, این ا ص و ل گ ر ا ى ا ن تندرو, و اکثر طرفدارانشون, مملکت را ارث پدریشون مى دونن. یا مى بینم اکثر افرادى که فکر درست و حسابى ندارن, همینجورى فقط کورکورانه تقلید مى کنن, بى انصاف و تندخوان از طرفداراى همینا هستن.

گروهی از باسوادها هم که بخوان بیان، هزار جور انگ و ناسزا بهشون نسبت داده میشه. البته دوست هایى دارم, که اصل عقایدشون بر همین اساس هست, ولى دوستشون دارم, سعى مى کنم باهاشون در این موارد صحبت نکنم, یا خیلى دوستانه و مهربانانه حرف بزنیم. چون وقتى که با هم اشنا شدیم, به خاطر خوبى هایى که توى هم دیدیم با هم دوست شدیم. اصلا به این نتیجه رسیدم که بهتره اینجور بحثا وارد دوستى هاى آدم نشه و آدمها این مسائل را توى دوستى هاشون جدى نگیرن. ولى گاهى هم یک سرى سوال بى جواب, دوگانگى هاى درونى, توى آدم مى مونن که نمى دونه باهاشون چى کار کنه. وقتى اشلش بزرگتر مى شه و به افردا دور و گروهها و احزاب مى رسه, آدم مى تونه آزادانه تر به خودش اجازه ى قضاوت و حسهاى منفى را نسبت به این افراد بده. دروغ چرا, هشت سال پیش که توى دانشگاه، بسیجى ها پشت میله هاى دانشگاه رو به خیابون آزادى تجمع کرده بودن و براى خودشون شعار مى دادن, و مردم از اون طرف نرده ها, نرده ها رو هل مى دادن تا کنده بشه و بریزن توى دانشگاه, یکى از آدمهاى اون طرف میله ها, یه مشت آبدار زد توى صورت رئیس بسیج. جیگر من یکى که خنک شد!

اگر چه که هیچ وقت نباید انسانیت را فراموش کرد. مثل اهمیت جون آدمها.

برگردیم سر سخنرانى. اولش اومد در مورد اقتصاد حرف زد. همچینم ژست کارشناسانه گرفته بود داشت آروم آروم یه چیزایی رو می گفت بد نبود. سیر منطقی داشت. یه سری فسادهای اقتصادی را هم رو کرد به خیال خودش خیلی کار خفنی کرده بود. داشتم کم کم به حرفاش اعتماد می کردم و گفتم خب اگر اینطوری باشه که پس خیلی بده متاسفانه.

بعدش یهو رفت توی یه چیزای دیگه و اینکه توی آینده قراره چه اتفاقاتی برای خانواده های ما بیفته و ... یهو زد جاده خاکى, سیر درست و حسابی نداشت و این آدم هم سواد لازم برای تحلیل این موضوع را نداشت. بهش می گفتن آقای دکتر، ولی در موردش که توی ویکی پدیا خوندم، نوشته بود که توی همه زمینه ها از جمله اقتصاد، سیاست، سینما، تاریخ، فلسفه، هنر و ... اظهار نظر می کنه اما توی هیچ کدومشون تخصص و حتی تحصیلات هم نداره. و خودش رو یک تئورسین در این زمینه ها می دونه. تازه میلیاردها دلار با همکارانش صرف تحلیل فیلم ها و کارتون های غربی کردن که توشون بی احترامی هایی که به ایران شده را پیدا کنن. مثل اینکه دو باری بازداشت شده و الان هم به قید وثیقه آزاده.

یعنى قشنگ آدم متوجه میشه که این آدم لول فکریش از یه جایى بالاتر نمى ره. توى توهم و مالیخولیاان اصن! هیچى واسه گفتن ندارن. همه اش فقط نشستن, یه کارى بکنن آمریکا مثلا در برابر ما به زانو بیفته. انگار اونم بى کاره نشسته صد در صد وقتشو اختصاص داده به ما. نه که خیلى مهمیم! در توطئه هاش بر علیه ایران شکى نیست. ولى تمام مشکلات ایران که این نیست! این غد بازیاى ا ص و ل گ ر ا ها, فقط وقت و انرژى ها را تلف مى کنه. عقل تو کله شون نیست بفهمن مى شه با پنبه هم سر برید. 

خلاصه که، یه جورایی منو یاد و ح ی د ی ا م ی ن پ و ر مینداخت. و ادبیاتش هم منو یاد ا ح م د ی ن ژ ا د. حالاتش تهاجمی، و مخالف صد در صد لیبرالیسم. دیروز رفته بوده دانشگاه اصفهان و مثل اینکه یه جورایی اذیتش کرده بودن، اونم امروز اومد و دق و دلیشو اینجا خالی کرد. بچه های هنر، وسط حرفاش هی پا می شدن اعتراض می کردن. بعدش اونم اون آخراش دیگه آتیشی شد و رسما قاطی کرد. هی داد می کشید و انگشت اشاره اش را اینطرف اونطرف می برد. گفت من الان جواب این رییس لیبرال د ا ن ش گ ا ه ا ص ف ه ا ن را می دم فیلم بگیرید کلیپ کنید پخش کنید. آنچنان اعتماد به نفسی در این بشر موج می زد که البته آشنا بود و در هم فکراش هم دیده می شه. خلاصه که انقد چیز به اون آدمه گفت، به ا ص ل ا ح ط ل ب ها هم. بچه های هم عقیده باهاش، هر چی که می گفت و هر چی که بار آدمهای مختلف می کرد، قند ته دلشون آب می شد و کف و سوت و هورا می کشیدن. به خاطر اینکه آخراش قاطی کرد، قرار بود آخر سر به بچه های مختلف تریبون آزاد داده بشه اما حرفهای جنجالی و آتیش به پا بکنش را که زد، بیست دقیقه زودتر رفت و گفت وقت نمازه. یکى از پسرا که موهاشو از پشت بسته بود پاشد روى صندلى ایستاد و داد زد, تو یک بى شرفى! بعدش دوید دم در و یقه اش را گرفت. چهار تا ازین مرداى هیکلى کتکش زدن. دستش مصدوم شد و روز بعدش با دست بسته اومد. جوشى شدن بچه ها, علل دیگه اى هم داشت. ح س ن ع ب ا س ی یه چیزایی گفت تو این مایه ها که شما منافقین. بسیجی ها هم شروع کردن شعار م ر گ ب ر م ن ا ف ق دادن. و این طرفی ها عصبانی که چطور می تونید به همکلاسی هاتون بگید منافق.

آخرین جمله ی ح س ن ع ب ا س ی بعد از توپیدنش به لیبرالیست های ایران، با استناد به حرف های امام، این بود که " مطمئن باشید لیبرالیست ها، به بهشت نمی روند".

موقع بیرون رفتنش داد و بیداد بود، یه سری می گفتن برو بیرون برو بیرون. یکی از پسرا به یکی از بسیجی ها که دوستش بود گفت، با این کارت دوستی چند ساله ی ما در عرض دو ساعت ویران شد. اون برادر هم سعی می کرد آروم باشه می گفت بیا پنج دیقه بریم سر کلاس حرف بزنیم. تا این که اون هم عصبانی شد و شروع کرد داد کشیدن، که چهار ساله دست شماس، پدر مردومو در آوردین...قشنگ همه رنگ گردنشون می زد بیروناسترس

دخترای بسیجی هم که قند ته دلشون آب شده بود هی به خانم ش. می گفتن دیدین، وای تاحالا هیشکی اینا رو اینطوری ضایع نکرده بود. خانم ش. نماینده نهاده. با اکثر بچه ها دوسته و رابطه خوبی باهاشون داره. خانم خوب و مهربونیه. اگر چه که سوگیریش مشخصه، اما امروز داشت از دست یکی از پسرای بسیجی حرص می خورد و برای من تعریف می کرد که اینا انتظار دارن ما بیایم کاندیدی که خودشون مد نظرشونه را از طرف نهاد براش بنر بزنیم. با اینکه خودمون هم نظرمون همینه اما اصولی نیست که اینکارو بکنیم همونطوری که آقا گفتن. آقا هم نظرشونو نگفتن که، فقط یه سری چیزای کلی گفتن. یا مثلا می گفت من دوست ندارم بین بچه ها درگیری و دعوا پیش بیاد. من با همه بچه ها دوستم، با یکیشون همفکرم با یکیشون همفکر نیستم به هر دلیلی. نمی تونم که با یکیشون طوری رفتار کنم که ناراحت بشه. یا به اونی که باهام همفکره اجازه بدم با اون یکی بد رفتار بکنه. خانم مهربونیه خلاصه. منم باهاش موافقم. خیلی حیفه که دوستی ها اینطوری از بین می رن. متاسفانه مثل اینکه خیلی وقتا چنین چیزی اجتناب ناپذیره. بهتره که دو تا دوست اگر نظری مخالف هم دارن، توی این مساله اصلا با هم حرف نزنن. مگر در مواقع آرامش، یا اون وقتی که لااقل تشنج های کشور خوابیده. ولی خب، همیشه یک سوالاتی توی ذهن آدم در مورد دوستش که تفکر و گرایش دیگه ای داره به وجود میاد. اینا رو یه دور بالا گفتم مى دونمنیشخند

مثلا درگیرى هاى ذهنى اى که واسه شخص خودم پیش میان ایناان. یه سری چیزایی در لول های پایین هستن, که سلیقه ای ان و شخصی. اما توی چیزایی که از واضحات آشکار هستن آدم تعجب می کنه از کسی که دوستش داره. که چطور می تونه مثلا چنین چیزی را انکار کنه یا بپذیره یا طرفداریشو بکنه یا سنگش را به سینه بزنه. مثلا هشت سال پیش یادمه یکی از بچه ها از شدت عصبانیت به اون یکی می گفت دارن مردمو اون بیرون می کشن، و یکی دیگه اشون که از شرایط موجود راضی بود خیلی راحت گفت، خب بکشن! حقشونه. این آدم از اون شدیدا و ل ا ى ى ها بود که البته فکر کنم پدرش هم دستى توى چیزاى حکومتى داشت. با چه کسانی طرف هستیم و اینکه در صورت اتفاقات شدیدتر با ما چه خواهند کرد این آدمها، فقط خدا می دونه. یعنى جورى ان که در صورتى که احساس خطر بکنن, به کسى رحم نمى کنن.

یکى از چیزاى دیگه اى که برام قابل درک نیست, اینه که, چرا وفتى گفته مى شه هشت سال پیش ت ق ل ب شده, عده اى خونشون به جوش میاد و همچین باورى رو یک سخن کفر آمیز مى دونن. مگه وحى منزله؟! تقدس گرایى و نیاز به یک خداى زمینى و بت سازى آدم ها رو به این مرحله مى کشونه.

نکته ی دیگه اینکه، این که آدمها توی اینجور اتفاقا عصبانی میشن و یا جیگرشون مثلا حال میاد و ... درصدیش بر می گرده به دلسوزی برای مردم و مملکت. درصد های دیگه اش را میشه به نفسانیت هر کسی، و منیتش نسبت داد. این که می خواد بگه فقط منم که درست می گم. فقط منم که می فهمم. دیدی دیدی دیدی من درست مى گفتم, و ...هیچ کدوممون ازین قضیه مستثنى نیستیم. به هر حال, شیطون همه جا هست. 

راستى چقد خوبه که هر چند سال یه بار انتخابات هست. بلکه توى این شرایط یکى پیدا بشه و بتونه توى فضاهاى عمومى, عده اى بچاپ و هاپولى کن را بشوره پهن کنه روى بند رخت! دستمون که بهشون نمى رسه! لااقل اینطورى جیگرمون خنک بشه!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


فقط از دست تو دلگیر نبودم که شدم

فقط از شعر و غزل سیر نبودم که شدم

به رفیقان چه بگویم که رهایم کردی

سوژه ی خنده و تحقیر نبودم که شدم

پس نزن پیشه همه دست مرا میمیرم

با خبر از تو نباشم به خدا میمیرم
تو قدم میزنی و شهر به هم میریزد

اینقدر ناز نکن عشوه نیا میمیرم

ماه افتاده در آب گرمی بوسه ی ما

حال من بی تو خراب است خراب است خراب

ماه و خورشید تو را یکسره تمجید کنند

کشش جاذبه ات را همه تایید کنند

من که از بارش عشق تو غزل خیز شدم

بی تو آنقدر دلم سوخت که پاییز شدم

هر کسی از تو سخن گفت دلم را سوزاند

رفتی و با همه ی شهر گلاولیز شدم

ماه افتاده در آب گرمی بوسه ی ما

حال من بی تو خراب است خراب است خراب
حال من بی تو خراب است خراب است خراب

---

لینک دانلود آهنگ شهر به هم مى ریزد, از امیرحسین افتخارى

---

این آهنگ, از جمله آهنگ هاى خیلى قشنگه به نظر من, خواننده اش همون آقاهه کپل و گرده اس که توى استیج پارسال اول شد. صداش خیلى خوبه.هم شعرش قشنگه, هم صدا و فحواى کلام شعر و موسیقى و سازهاى به کار رفته هماهنگن. تقریبا نیمه سنتى به حساب میاد. 

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


خب، بسم الله الرحمن الرحیم. می ریم که شروع کنیم یه دوره ی جدید از نوشتن رو. البته قول نمی دم مثل قبل باشه و با فرکانس دوره های قبلی. اگر چه که خیلی وقت ها دلم می خواد بنویسم، دلم می خواد خاطرات خوبی که داشتم را ثبت بکنم و تجربیاتم را بنویسم، اما باز هم می بینم که میشه این وقت را برای چیزهای لذیذ تری گذاشت. خب کلا دنیای مجازی و کامپیوتر از چیزاییه که آدم را نسبت به محیط اطرافش غافل می کنه. اگر چه که نمی تونم خودم را از محیط مجازی دور بکنم، اما از وقتی بیشتر رفتم توی هنر، کمتر می تونم کار با کامپیوتر و نرم افزار و ... را تحمل کنم. اصن یه خورده که نگاه می کنم به صفخه اگه یه ساعت بیشتر بشه قاط می زنم! و چقدر خوب که رشته کامپیوتر را رها کردم. و از دنیای فنی جات خارج شدم. پرستیژ و کلاسشون خوبه ها. ولی برای شخصی چون اینجانب، اگر یهو زیادی نشونه و اجزا و جوارح و مخلفاتش را دور و برم ببینم، حالم بد میشه. حتی یه نمایشگاهی رفته بودم توی دبی، که پدرم اونجا غرفه داشتن، ما هم رفته بودیم کمک و اینا. از همه ی دنیا اومده بودن اونجا و مثلا کارای خفن ایناشونو آورده بودن و اینا. توی world trade center دبی. اولاش خوب بودا، اما بعدش که رفتم غرفه های دیگه رو دیدم و این سانتریفیوژها و ... رو، کم کم حالم داشت بد می شد، ترجیح دادم برم شاپینگ! فقط اون تیکه دیدن آدمای باکلاسش خوبه! و این که آقای ددی هم کارای خفن می کنن ما را می برن اینور و اونور، اما بقیه اشو دوست ندارمنیشخند

بهار، فصل خیلی خوبیه برای شیطونی کردن و شیطون شدن. اصن این هوا جون میده که آدم ظهراش بگیره بخوابه، صپا و عصراش هم بزنه بیرون. این صدای خوندن پرنده ها و نشاط و سرزندگی و پویایی و حرکت و انرژی مردم سبزه ها و گلها، همه شون آدمو می کشن بیرون. و واقعا حیف و صد حیف که آدم مجبور باشه بمونه توی خونه و درس بخونه. حالا ما معماریا که اونقدرا درس نمی خونیم، بیشتر باید فکر کنیم و چیز بکشیم و طراحی کنیم. ولی باز هم گشتن بیرون بهتره. حتی بیرون رفتن و گشت و گذار از وبلاگ نویسی هم بهتره! که باعث شده کمتر بنویسم. 

از طرفی می تونم بگم شاید اینستاگرام یکی از آفت های نوشتن و وبلاگ نویسی باشه. خب کار منو خیلی راحت تر کرده. با یه عکس می تونم هزار تا حرفو بزنم به جای اینکه بخوام بشینم دونه دونه صحنه را توصیف بکنم. اگر چه که نوشتن هم می تونه لذت خودش را داشته باشه اگر آدم توش غرق بشه. خلاصه که می خوام بگم بسته به حال آدم، هر دفعه می پره توی یکی از این زمینه ها و می ره در دنیای زیبایی هاش غرق میشه. 

توی این یک ترم و اندی که اومدم دانشگاه، خارج از مسائل درسی خیلی کارها انجام دادم. کلا یکی از انگیزه هایی که باعث شد دوباره برم دانشگاه این بود که با برنامه هایی که گذاشته میشه برای دانشجوها بیشتر آشنا بشم و توی همه شون شرکت کنم. اگر دانشگاه تهران بودم قطعا خیلی خیلی بیشتر بودن ولی همین جا اصفهان هم چیزهای خوب خودشو داره. همین که هر روز می تونم برم میدون امام بعد از دانشگاه، بریم کافه گردی، برم بازار، برم محله های قدیمی عکاسی و گشت و گذار خودش خیلی خوبه!

خیلی از عکسایی که گرفتم را گذاشتم توی اینستام و خیلی های دیگه هم هست که قراره بذارم. ولی از طرفی هم دوست ندارم زیاد وقتم را توی دنیای نت بگذرونم، چون باعث میشه آدم خیلی چیزهای واقعی در دنیای بیرون را از دست بده. 

بچه های معماری بعضی آخر هفته ها برنامه کروکی یا برنامه عکاسی میذارن، که همه جمع می شن و می رن توی محله های قدیمی عکاسی می کنن و یه نفر از بچه ها هم که مطالعاتش بالاس، میاد توضیح میده راجع به داستانهای قدیمی اونجاها یا نکته های معماریش. چند تا ازین گردشا رو رفتم تاحالا.

دیگه جونم براتون بگه که یه مسابقه طراحی لباس گذاشته بود دانشگاهمون توش شرکت کردم که خیلی تجربه خوب و قشنگ و لذت بخشی بود. تا حالا طراحی لباس انجام نداده بودم به صورت رسمی. خواهرم گاهی واسه خودش طرح میده و می ره پارچه می گیره می بره میده به خیاط براش بدوزه. اما من هنوز وارد این حرفه نشدم. فقط از کوچیکی برای خودم که نقاشی می کشیدم ازین دخترای خانوم می کشیدم که لباسای دامن دار و پاپیون دار و گلگلی داشتن. در واقع حالا که می بینم لباسهای رویایی خودم را می کشیدم. لباس های پرنسس گونه که دوست داشتم خودم می داشتم. البته کارتونای سفید برفی و زیبای خفته و دیو و دلبر و سیندرلا هم بی تاثیر نبودن توی رویاهاما! یکی دو بار هم برای خودم با چرخ لباس دوختم که طرحاشون از خودم بودن. 

خلاصه اونروز، اولش کشیدن طرح و رنگ کردنش سخت بود برام و حتی ترسناک. اما کم کم کار بچه هایی که طراحی لباس خونده بودن را دیدم، و نحوه ی رنگ کردن هاشونو، راه افتادم. عکسشو بعدا می ذارم. بعدش اونروز فهمیدم که یکی از هزار کاری که قراره در طول عمرم انجام بدم هم، طراحی لباسه. 

بعدش، دیگه سر هر کلاسی کلی چیز یاد گرفتم، سر کلاس بچه های کارشناسی کلی اتفاقات و داستانا پیش میومد که قابلیت نوشتن و تبدیل شدن به داستان داشتن و ... یادداشت کردم بعضیاشونو اگه وقت شد بنویسم. 

با حنانه کلی جاهای قدیمی را رفتیم گشتیم و محل های دنج پیدا کردیم. آخه یکی از خوبی های معماری اینه که بخشیش گشت و گذار در آثار معمارانه اس و پیدا کردن و کشف جاهای جالب و دنج که بشه توی معماری ازشون استفاده کرد یا یاد گرفت. بعدش ما رفتیم و کلی ازین کارا انجام دادیم. در واقع، بنده اون موقعا که کوچیک بودم، توی خیابون از هر جایی که رد می شدم با ماشین یا اتوبوس، ساختمونهای مخروبه و قدیمیش خیلی توجهم را جلب می کردن. حتی با یه دوربین کوچولو که داشتیم گاهی عکس هم می گرفتم. انگار هر کدومشون یه جور خاص و عجیبی باهام حرف می زدن. پر از حس بودن. هر کدوم از اون جاهای قدیمی و خرابه که حرف واسه گفتن دارن، کلی داستانهای نشنیده، کلی زندگی هایی که در اونجا اتفاق افتاده و ...

مثلا یه بار با حنا رفته بودیم خیابون هاتف دیدیم یه جایی هست یه گنبد خیلیییی بزرگ داره که دو طرفش بازاره. بعد رفتیم زیرش خیلی باحال بود. حنا گفت یه آب انبار هست توی یزد، که گنبدش حتی از این هم بزرگتره! بعدش رفتیم جلوتر و یه امامزاده قدیمی دیدیم، که مال زمان شاه سلطان حسین صفوی بود. خیلی نقوش سقفش قشنگ و جالب بودن. و کمیاب. توی چند تا امامزاده ی قدیمی دیگه اصفهان دیده بودم که احتمالا با هم هم عصر هستند. طلاکاری با ترکیب زرشکی و سبز سلطنتی. توی اون حین که داشتیم توی اونجا را نگاه می کردیم دیدیم یه پسری اومده با چراغ لیزر و یه دفتر دستش. هی روی دفترو نگاه می کنه و برای خودش یه چیزایی توضیح می ده. رفتیم باهاش حرف زدیم فهمیدیم تور لیدره و امتحان داره اومده که تمرین کنه. بهش گفتیم بلند بگه که ما هم بشنویم. کلی چیزای خوب گفت. بعدش فهمیدیم که عمران خونده ولی بعدش اومده توی این کار. من شنیده بودم که کار تور لیدری کار سختیه و براش هم کم کار پیدا میشه و ... ولی اون گفت که نه اتفاقا اگر بری توش خیلی درامد خوبی داره و ... به مدت هفت ماه یه دوره ای می رن و امتحان می دن و بعدش شروع میشه. توی اون دوره هم کلی جاهای مختلف ایرانو می رن می بینن و با شخصیت های خفن تاریخ و ... هم آشنا می شن و دیدار می کنن. البته هزینه های ممکنه اولش یکم زیاد باشه. مثلا برای این که یکی از اون شخصیتای خفن تاریخ شناس یک روز براشون صحبت بکنه نفری پونصد هزار تومن گرفته بود! اما پسره می گفت واردش که بشین روزانه حداقل دویست تومن می تونید درامد داشته باشید. بعضا تا یک و خورده ای هم می رسه. خلاصه، یه روزی ام احتمالا برم تور لیدر بشم! خدا رو شکر انقدر توریست میاد اصفهان که نگین. وای مثلا چند روز پیش فهمیدم، یکی از آدمایی که توی اینستاگرام فالو می کنم و انگلیسیه و روی نقوش و طرحهای اسلامی کار می کنه مثل تذهیب و هندسه های اسلامی، با گروهشون که مال کشور های مختلفن اومدن ایران و صاف همون چند روزی که من اعتکاف بودم، اومده بودن اصفهان توی یکی از پارکا کلاس گذاشته بودن نشستن دور هم چیز می کشیدن! در واقع میان شهرهای ایرانو می بینن و از طرح های روی کاشی ها و دیوارهای بناها عکسبرداری می کنن و چیزهای جدید یاد می گیرن. خلاصه که از دست دادم. فک کنین! آدم با یه گروهی بشینه توی این هوا توی پارک، طراحی های بزرگ نقوش هندسی انجام بده. خیال باطل

اعتکاف رفته بودیم مسجد جامع. به خاطر اینکه خیلی بزرگه، خیلی جا داره و اونطوری نمی شه که خیلی جا تنگ بشه و همه تو سر و کله هم باشن. بعدش توی اون سه روز باز هم توریست میومد و براشون جالب بود می دیدن مردم سه شب می رن مسجد می خوابن! اما این خواهر بسیجیا متاسفانه یکمی سخت گیری بیجا می کردن و نمی ذاشتن توریست خانما بیان داخل مسجدو ببینن. کلا هنوز از فقر فکری و فرهنگی شدیدی رنج می بریم در جامعه. یعنی مردم دارن توش شنا می کنن. موج نمی زنه ها! سیله! فقطم خواهر بسیجیا رو نمی گما، این خاله خانباجیای مسجدی هم یه جور دیگه. فکر نمی کنم تغییری به این زودی ها در بعضی زمینه ها حاصل بشه، و تنها کاری که میشه کرد در مورد خودم به این نتیجه رسیدم که حساسیتم را کمتر بکنم و توی خیلی چیزا هم محلشون نذارم. چه اون خواهر بسیجیا که اعتماد به نفسشون از اورانوس براشون فرستاد شده اومده روی زمین، چه ملت فوضولی که بخشی نه چندان کم از جامعه را تشکیل می دن. 

دیگه بگم براتون یکی دیگه از کارهای هیجان انگیزی که انجام دادم این بود که توی ایام عید نوروز بازارچه هنری خیریه داشتیم و من هم دستساز هامو بردم اونجا توی غرفه ام و فروختم. کلا خیلیییییی تجربه خوب و نابی بود که سالها پیش براش برنامه ریزی کرده بود. وای انقدر حسش خوب بود که توی نمایشگاه از صپ تا شب که نشسته بودم دستبند اینا درست می کردما، حتی یادم می رفت ناهار بخورم!

بقیه شو بعدا می گم، فعلا قوووربوندووون

خوووودافظ

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


دکتر : داوود جان می دونی مهمترین کار زندگیت چیه ؟
داوود : چیه؟
دکتر : این که بفهمی مهمترین کار زندگیت چیه ...

از فیلم زندگی جای دیگریست

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


این نامه رو لیلا فقط بخونه

فقط می خوام که حالم رو بدونه

کلاغ ها اطراف من رو گرفتن

از دور مزرعه هنوز نرفتن

لیلا, دارن نقل و نبات می پاشن

تا عشق و خون دو باره هم صداشن

لیلا, چقدر دلم, برات تنگ شده

نیستی ببینی که سرت جنگ شده

نیستی ولی همیشه هم صدایی

لیلای من دریای من کجایی

********

این نامه رو تنها باید بخونی

ببخش اگه پاره و غرق خونه

این نامه آخرمه عزیزم

تولد دخترمه عزیزم

براش یه هدیه کوچیک خریدم

دلم می خواد الان اونو می دیدم

لیلا به دخترم بگو که باباش

رفتش تا اون راحت بخوابه چشماش

رفتش که اون یه وقت دلش نلرزه

نپره از خواب خوشش یه لحظه

***

لیلا

***

لیلا

***♫♫♫

اگه یه روز این نامه رو بخونی

دلم می خواد از ته دل بدونی

الان دیگه به آرزوم رسیدم

باور نمی کنی خدا رو دیدم


آهنگش قشنگه, با صداى مازیار فلاحى

نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


بهش می گم چند تا موی گربه روی مقنعته. میگه نه اینا موی روباهه! وااااای نمی دونی رفته بودم کوچه تلفنخونه، این پوستای روباها و سمور اینا رو دیدم توشون غرق شدم. اون پوست روباهه را انقد بوسش کردم و بغلش کردم تمام موهاش بهم چسبید!

با هم رفتیم قسمت آنتیک فروشای میدون امام، دنبال سنگ شجر می گشت. سلیقه هامون اصللا شبیه هم نیست ولی گاهی توشون چیزای جالبی می بینم. نمی دونستم سنگ شجر چی هست و نوعی سنگ عقیقه. تقریبا یه سنگ شفافه که توش رگه و نقطه های مشکی داره. بعضی آدمها از نگاه کردن بهش لذت می برن. البته رگه داریم تا رگه. تا قبلش سنگای معمولیشو می دیدیم. فروشنده می گفت سنگ خاصیتای زیادی داره. یکیش اینه که زمان شکنه. یعنی تو می تونی ساعت ها بشینی به یه سنگ زیبا نگاه و کنی و به هیچی فکر نکنی. خسته هم نشی ازش حتی. 

راست میگفت. کوچیک که بودم به جمع کردن سنگای مختلف علاقه مند بودم. کلی سنگ قشنگ جمعاوری کردم. از فسیل گرفته تا پیریت و کوارتز. که هر بار می نشستم دونه دونه نگاهشون می کردم. نگاه کردن بهشون خیلی آرامش بخش بود. و هست. 

تا اینکه رفتیم یه مغازه ای، یه پیرمرد خیلی خوش اخلاق توش بود عجله داشت که ببنده و بره. اما با اینکه می دونست خریدار نیستیم، گفت من پول تاکسی بیشتر می دم، اما می مونم که به شما دو تا چیز نشون بدم، خدا خداتون در بیاد. آنتیک فروشا به این راحتیا چیزای خاصشونو رو نمی کنن!

دو تا گردنبند و انگشتر درآورد با سنگ شجر. عین یه تابلوی خیلی کوچیک مینیاتوری بود. قشنگ این رگه های توی سنگ، یه منظره ی طبیعی از درخت و تپه و پل و رودخونه را تشکیل داده بودن. پیرمرده می گفت نگا توروخدا مینیاتور خدا رو. هیچ دست بشری توش دخالت نداشته. شاید خدا با چیزی به ضخامت مو اون درختا رو کشیده بود. حنانه که دستش گرفته بود هی می گفت خداا، وای خدااا.

شجر یعنی درخت. اونموقع بود که فهمیدم چرا اسم این سنگا رو گذاشتن شجر. 

میگه چقد خوب شد که تو را دیدم و باهات دوست شدم. آخه با بچه های خودمون اصلا نمی تونم صمیمی بشم. احساس می کنم وقتی باهاشونم هیچی بهم اضافه نمی شه. یا مثلا خیلی حرفاشون کاراشون شوخیاشون سطحیه. شوخیای بی مزه(کاملا درکش می کنم تجربه اش را داشتم!). دلم می خواد برم با یه آدم پرمغز دوست بشم کلی چیز ازش یاد بگیرم. 

کشته مرده ی این خیال تختشم. آخه شیرازیه. همینجوری مثلا وسط روز زنگ میزنه می گه بریم فلان جا؟ یا کللا چارپایه اس واسه بیرون رفتن و گشت و گذار. 

سر کلاس کلی با حنانه حرف می زنیم.

هی اون واسه من تجزیه تحلیلاشو می گه از محیط منم همینطور. تازه بیست سالشه. به چیزایی فکر می کنه که واسم جالبه. چقدر خوبه که داره به زندگیش و چیزی که دور و برش می گذره فکر می کنه. که تجزیه تحلیل می کنه. گاهی بهش مشورت می دم و چیزایی که خودم یاد گرفتم و کسی بهم نگفت را بهش می گم.  اون هم گاهی از تجزیه تحلیل آدمهای دور و برش و خودش خسته میشه. چون درد داره. خودکاوی درد داره. آدم هی بیشتر و بیشتر می فهمه و بیشتر هم درد می کشه. اما باید به قله ی دانش و آگاهی امید داشته باشه. اون موقعی که همه چیزو ومی فهمه و معما کاملا براش حل میشه. اون موقع به آرامش می رسه.

میگه که رفته مشاوره، اونم یه تست ازش گرفته در مورد شخصیت. هر دفه واسه من توضیح میده که شخصیت آدمها، مثل دایره ی رنگهاست. یه چند ضلعیه که ویژگی های شخصیتی بر اساس نزدیکی که به هم دارن کنار هم قرار گرفتن. یکی از اون ویژگی ها شخصیت جستجوگره. 

گاهی خودم را توی حنانه می بینم. همه ی آدم ها، خودشون را در دیگری می بینند. ولی مهمه که هر کسی شخصیتش با کس دیگه چه مقدار همپوشانی داشته باشه. هر چی بیشتر، سازگاری هم بیشتر. 

البته منکر جذابیت تضاد ها و نیاز اونها برای تکامل نیستم.

همین شخصیت جستجوگر من و حنانه اس که ما را به هم نزدیک کرده. شخصیتهای جستجوگر دوست دارن یه نوکی به همه چی بزنن. دوست دارن آزاد و رها باشن تا به اکتشافات جدیدیشون بپردازن و دایره ی علایقشون خیلی گسترده اس. 

اما گاهی همین شخصیت جستجوگر ما، برامون مشکل ساز میشه. برای کارهای گروهی که با هم بر میداریم، هر کدوم می خوایم سلیقه ی خودمون را توی کشیدنها اعمال کنیم. چون واسه هر چیزی که می کشیم یه نقشه داریم که نمی خوایم اون یکی دخالتی توش داشته باشه. 

من موافق نظم و تمیزی و هارمونی ام، حنانه علاقه مند به شلختگی و رنگای تند ناهماهنگ و کثیف کاری.

یا توی بافت گردی، هی اون میگه بیا بریم اینوری که من می گم، منم می گم نههه بیا بریم اون یکی ور هیجان انگیز تره. 

یه دوست دیگه ام داره، که باهاش هم اتاقیه. با اونم توی خیلی چیزا به تفاهم نمی رسن. میگه چون توی اون دایره هه، تمام ویژگی های شخصیتی دوستش، کاملا مقابل ویژگی های شخصیتی خودشن. اما با این که هی می زنن تو سر و کله هم، اما هیچ وقت نشده با هم بد اساسی دعوا بکنن. فقط در حد کل کله. که چون می دونه دوستش دوست خوش ذاتیه. 

دیگه از ویژگی های شخصیتی جستجوگرها، اینه که وقتی در مورد چیزی اطلاعات نداشته باشن، نظر نمی دن. اینایی ام که همینجوری روی هوا حرف می زنن و الکی ادعای دانش می کنن روی اعصابشونن. در عوض وقتی از یه چیزی اطلاعات لازم و کافی داشته باشن، خیلی قشنگ و کامل توی یه مذاکره شرکت می کنن و دیگران را تحت تاثیر قرار می دن.

دیگه اینکه، جستجوگر ها، وقتی به یه آدم پری می رسن که احساس می کنن می تونه خیلی چیزا بهشون یاد بده، غرورشون را می ذارن کنار و خالصانه سعی می کنن که ازش چیز یاد بگیرن.

یه تعریفی هست، از خودم. در مورد عشق.

وقتی شباهت دو تا آدم زیاد باشه، وقتی اون همپوشانیه بالا باشه، یک آدم برای دیگری حکم آینه را پیدا می کنه. انگار که با دیدنش، خودش را می بینه. و با دیدن خودش، اون را. شاید به دلیل همون شباهت ها، به این دلیل که آدم احساس می کنه می تونه با کسی که خیلی شبیه به خودشه، رشد بکنه.

چون هر دو یه جور به دنیا نگاه می کنن و هر دو می دونن دنبال چی هستن. چون همدیگه را درک می کنن و می فهمن. چون می تونن توی مسیرشون دست همو بگیرن و همدیگه را هل بدن. یعنی سینرژی(synchronized energy). یعنی هم افزایی. 

اینجاست که عشق اتفاق افتاده...

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


از سطحى جات خسته شدم.

از چیزاى سطحى و بى مغز. چیزاى ظاهرى و خوش آب و رنگ. ازین عکساى کافى شاپ مافى شاپا و شو لباس و فشن و ظرف و ظروف و قر و اطواراى آدماى اینستاگرام. تا یه حدى دلبرن. بعدش آدم دنبال یه چیز عمیق تر مى گرده. یه چیز خیلى عمیق. که همچین شش آدمو حال بیاره. یه ریشه ى خیلى عمیق و محکم, که ثابتت مى کنه و دلت را گرم. ازونایى که بیرونش خیلى جذاب و پرطرفدار نیست, اما تو اینجورى هستى به بقیه که هاها. تو نمى دونى این تو چه خبره. چه اتفاقایى داره مى افته. اگه مى دونستى... 

توى این حالت ته دلت قرصه و لبخند گرمى روى لبهاته. انگار یه کوه پشت سرته

آرامش از تو چچچچشات مى زنه بیرون. نیاز به تایید هیچ کس و هیچ چیزى ندارى. 

نه این که خودم اهل این کاراى اینستاییا نباشما. و نه این که بخوام از دیگران خرده بگیرما.

اما به نقطه اى رسیدم باز هم, که از شدت تشنگى, چیزى پیدا نمى کنم که سیرابم کنه. که روحمو غنى کنه.

مى دونستم بازم به این نقطه خواهم رسید. چون همه ى این اتفاقات به صورت چرخشى و گردشى و دوره اى رخ مى دن. یه دوره آدم مى ره توى عمق یه چیزى و تا تهشو در میاره. بعد خسته میشه مى ره سمت چیزایى که سطحى ترن و انرژى فکرى کمترى ازش مى گیرن. یهو چششو مى گیرن و با تمام وجود به وجد میاد.فکر مى کنه دیگه آخرش همینه. دیگه تهشه. و بعدش دوباره خسته میشه و نیاز به چیزهاى عمیقتر را حس مى کنه. تا زمانى که به نقطه ى عطف و انفجار برسه و مثل سنگ منجنیق بپره تو بغل مغزیجات!

دلم یه چیز پرمغز مى خواد. ازینایى که وقتى مى چلونیشون, یه عالمه مغز بریزه بیرون.

عین خامه و ژله!

یا عین اون جاکلیدى اسکلت جمجمه ایا بودنا, فشارشون مى دادیم یه چیزای ژله اى از توى چشم و دماغ و دهنشون مى زد بیرون!

خخخخخ

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


بهترین لحظه های زندگی ام،

لحظه هایی بوده اند که

ترس را؛

پیله های تنیده شده به دور خویشتن را؛

شکافتم،

پاره کردم.

در همان حالت

پرتو نوری در مغزم جاری شد و از چشمانم بیرون زد؛

رد پایش را به سان آذرخشی بر مسیر عصب کشی ذهنم دیدم

و رهایی را

و روشنایی را

با تمام وجودم احساس کردم...


تا به حال، چندین بار

پرواز را تجربه کرده ام؛

در دره های نمودار زندگی ام

در سیاهچاله های نامرئی ناخودآگاهم

و در زمزمه هایی

که در پسای ذهن، مرا به قهقرا می خوانده اند...


من در این نقطه های عطف

نور را دیده ام

خدا را لمس کرده ام...

 

مستانه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


امروز رفتیم خونه نظام الاسلام را دیدیم. اسم اصلیش مجد العلماس. کلی عکاسی کردیم با حنانه. عکساشو توی اینستا دیده بودم تصادفی. به صاحبش خیلی وقت پیش پیام داده بودم. این دفه که گفتم دانشجوی معماری ام تحویل گرفت و گفت می تونیم بریم عکاسی. خونه قدیمی ایه، مخروبه ی کامل بوده. شیش میلیارد هزینه شده تا مرمت بشه. اما هنوز نتونستن ازش بهره برداری کنن. کسی نیومده بخره که کافی شاپ و رستورانش کنه. حیف. اصفهان زمان انقلاب 5000 تا خونه تاریخی داشت. الان خیلیاش وجود ندارن. برای اینکه بعضیا، به خاطر پول با بلدوزر می رن روشون. داستان غم انگیزیه. که برای سرمایه های ملی خودمون ارزش قائل نیستیم. آدم اینطوری میگه خب همون بهتر که آثارمون توی لوور و ... باشن. وقتی لیاقتی برای نگه داریشون وجود نداره. 

یکی از تکلیفای درس مقدمات طراحیمونه. که بریم یه ساختمونی را بررسی و تحلیل کنیم به همراه مدارکش. صاف پشت مسجد شاهه و از توی حیاطش گنبد کاملا پیداس.

معماری پری داره. پلانشو که نگاه می کردم، چقدر قشنگ طراحی شده بود. معماری اواخر دوره قاجار بود و اوایل پهلوی. برای همین چیزای جدیدی داشت. حس خوبی داره همه این کارا. کاره و تفریح با هم. واسه همین انقدر معماریا خوشن. همه اش به گشت و گذارن.

یه کتابی دست یکی از همکلاسیام دیدم، توش کلی از خونه های قدیمی اصفهانو معرفی کرده بود با عکساشون. عالی بود. عالی. 

همچنان اصفهان گردی در جریانه. دوست داریم با حنانه بریم ته اصفهانو در بیاریم. اگرچه که خیلی زیاده و تمومی نداره. 

دیروزم رفتیم با گروه بچه ها کروکی زدیم. از میدون کهنه یا سبز میدون شروع کردیم پیاده رفتیم بالا. تا ته شهر اصفهان در قدیم که حصار داشته. منار علی، منار ساربان و منار چهل دخترون را دیدیم و کشیدیم. توی محله یهودیای قدیم به اسم جوباره. این تیکه شهر اصفهانه در زمان دیلمیان و سلجوقیان. مرکز شهرشون بوده. هزار و خورده ای سال پیش. بعدش که صفویا میان، شهر بزرگتر میشه. و مرکز شهر میشه میدان نقش جهان.

جوباره پر از کنیسه اس. از نورگیراشون پیداس. برای دیدن مراسمشون باید بریم میراث نامه بگیریم و روز عبادتشون بریم تو و نگاشون کنیم. کلا مثل اینکه برای همه جا باید بریم نامه بگیریم ازون میراث بی مسئولیت سرمایه ملی نابود کن. فعلا که مشغول بخور بخورشون هستن. 

خلاصه که خیلی چیزای جالب و قشنگ و قدیمی هست که باید بریم ببینیم و حسشون کنیم. 

اگر نمی نویسم به این خاطره که نمی تونم بنویسم. برای اینکه هر کلمه ای که میام در موردش بنوویسم، یهو سیلی از اطلاعات به مغزم هجوم میارن و نمی تونم مدیریتشون کنم. نمی تونم نوشته را جمع کنم. هی ازینور به اونور می پره. بعد هم که می خوام ریز به ریز و مو به مو بنویسم. وسط کار انقدر مغزم انرژی مصرف کرده کلا خسته می شم کارو رها می کنم. اینم یه دور از روش نخوندم ممکنه غلط غولوط داشته باشه. فقط می خواستم یه نوشته را مختصر و مفید تمومش کنم!

مولانا وقتایی که بارش شعری پیدا می کرده، چون فرصت نداشته بنویستشون، یه کاتب داشته به اسم حسام الدین چلبى که براش تند تند می نوشته. 

منم یکی ازونا می خوام خبافسوس

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


ولله که من عاشق چشمان تو هستم

ولله که تو با خبر از این دل زاری

مهمان خیالم شده ای هر شب و هر شب

ولله شبیه منِ دیوانه نداری

حقا که مرادی و مریدت شده ام من

حقا که تو خورشید زمینی و زمانی

حاشا که به غیر از تو کسی در دلم افتد

هم سرور و هم بی سر و هم عین و عیانی

 

هیهات اگر یار بخواهی و نباشد

ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

باید به تو زنجیر کنم بند دلم را

جانی و جهانی و چنینی و چنانی

ای نور تر از نور تر از نور تر از نور

ای ماه تر از ماه تر از ماه تر از ماه

تو امر کنی خاک در درگهت هستم

ای شاه تر از شاه تر از شاه تر از شاه

 

هیهات اگر یار بخواهی و نباشم

ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

باید به تو زنجیر کنم بند دلم را

جانی و جهانی و چنینی و چنانی

 

بشنوید با صدای حامد همایون

آهنگش جالبه، مضمونش عشق امروزیاس به امام حسین(ع)، این سیسیِ دهه هشتادی ما گوش میده ازینا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


کنار ضریح شاهچراغ رفتم؛

و بغض فروخورده ام را شکستم؛

در گوشه ای از ضریح،

نو عروس و دامادی،

فارغ از جنگ

انگار یادشان رفته بود؛

جز خودشان

در این دنیا

دیگرانی هم وجود دارند.

دیدن این دو مرا به یاد نامه سید انداخت؛

نامه را از جیبم درآوردم و خواندم:

 

"به نام خدایی که از روحش در ما دمید؛

تا ما مثل او باشیم؛

به رنگ او

هم نفس او

و هم پیمان رسالت او.

می دانم که در روزهای خون و آتش و جنگ،

از صلح و از زندگی و از عشق گفتن،

از دید خیلی ها

بی معنا و مفهوم است؛

اما از دید من

درست

امروز

وقتِ گفتن است؛

امروز که مردن و زندگی ارزان است؛

امروز که

جنگ

دارد ما را به امتحان و بلا می کشاند.

اگر ازدواج،

برای تکامل و تکمیل شدن است؛

من

برای طی این مسیر،

نیازمند کسی هستم که بال باشد؛

برای پرواز.

پا باشد برای رفتن؛

چشم باشد برای دیدن.

در رؤیا و واقعیت،

به دنبال کسی بودم؛

که از نگاهش،

رفتارش

و صدایش

خدا را ببینم.

به دنبال هر چه بودم؛

در تو یافتم.

من نمی دانم باید از کجا شروع کنم؛

و حتی باید چه بنویسم؟

من

حتی شیوه خواستگاری کردن را هم نمی دانم؛

این اولین بار و قطعاً آخرین باری است؛

که از دختری خواستگاری می کنم؛

این چندخط نیمه تمام را نوشتم؛

تا از ارادتم به شما بگویم؛

که جاودانگی من

در ارادت به شماست...

 

"من زنده ام"

کتاب خاطرات اسارت معصومه آباد

رادیو صبا روزا نمایشی پخشش می کنه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


مادرم هیچوقت به من نگفت دوستم دارد
وقت نداشت...
دستش همیشه بند بود.

بند بستن بند کفشهای من
که گره زدن بلد نبودم
دستش بند دکمه ی روپوش خواهرم بود
بند مشقهای برادرم.

من اما دوست داشتنش را
زنگ های تفریح
در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود
گاز می زدم...

تلگرام وارده
نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


← صفحه قبل

آخرين مطالب
» مالیخولیا
» شهر به هم مى ریزد
» از هر دری سخنی
» مهمترین کار زندگی
» نامه لیلا
» سنگ شجر
» مغز
» نقطه های عطف
» خونه نظام الاسلام
» هیهات

Design By : RoozGozar.com