خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

زن را نمی شود درک کرد...

زن را نمی شود فهمید...

زن را نمی توان شناخت...

زن را نمی توان عوض کرد...

زن را حتی نمی شود فراموش کرد...

زن را فقط می توان عمیق دوست داشت...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


حاصل دل بردنت ,سر بر گریبان بردن است 

شاعری دیوانه را تا مرز باران بردن است 

دوستت دارم ولی این جمله ی از عمق جان -

-قایقی بی بادبان را سمت طوفان بردن است 

هرچه می خواهد دل ِتنگت بگو چشمان تو 

شاخه ای گل را به آغوش زمستان بردن است 

شورش باد صبا در پیچش ِگیسوی تو

عطر دلتنگی یوسف را به کنعان بردن است 

عقل خود را می شود انکار کرد اما غمت 

بی گناهان را به جرم دل به زندان بردن است 

می پرستم چشم های روشنت را روز و شب 

گرچه ایمان از کف دست مسلمان بردن است 

چهارده قرن است شاعر ها حکایت می کنند 

شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است

****

این شعرو امروز توی ماشین بودم، توی رادیو یک آقایی داشت با یه آهنگ پس زمینه، انقددددر قشنگ می خوند که ...لبخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


برای تابستون، برنامه های خیلی زیادی داشتم که انجام بدم. به حول و قوه ی الهی، دارن تقریبا یکی یکی می رن جلو.  هفت تیر که طرحم را تحویل دادن دیگه آزاد شدم و سعی کردم برم صفاسیتی. یه لیست طولانی از کل کارای عقب افتاده و کارای خورده ریزه که هی گفته بودم بذار سرم خلوت بشه انجامشون می دم نوشتم. مثلا یکیش این بود که برای کارای دستیم و دستبندایی که درست می کنم، توی اینستاگرام یه پیج درست کنم. متنها فعلا عکساشو گرفتم و ادیت کردنشون توی فوتوشاپ انققققد طول می کشه که خدا می دونه. تازه سر لوگو هم سر درگمم که چی انتخاب کنم.

یه سری کتابای روانشناسی از کتابخونه مون گرفته بودم، اگر چه که خیلی کتاب کم می خونم و ممکنه ماه ها! دستم بمونه و لاشون را هم وا نکرده باشم! ولی دو سه تاشو دارم روی خودم کار می کنم که بخونم.

یکیش هست "قصه ی عشق". از اونجایی که همیشه به مقوله ی عشق علاقه مند بوده ام، به نظرم کتاب جالب و خوبیه. توصیه می کنم حتما بخونید. روانشناسی عشق داره یه جورایی. اگر چه که توی خود کتاب هم نوشته که قرار نیست بگه چی کار کنه آدم ولی دونستنش مفیده.

قصه ی عشق چیزیه که هر کسی باهاش بزرگ میشه. با قصه ی عشق خودش. و این قصه را خودش برای خودش گفته. میشه گفت قصه ی عشق، اون داستانیه که توش عشق برای اون شخص معنا پیدا می کنه.

نویسنده ی کتاب، روابط بین زوجین را بررسی می کنه، که مثلا چطور یه زن و شوهر همیشه دارن با هم می جنگن ولی جدا نمی شن. به خاطر اینه که قصه ی عشقشون یکیه. هر دوشون عشق را توی کشمکشهای زنانه و مردانه می دونن.

و باز بررسی می کنه که چطور میشه روابطی که واقعا مشکل دار هستن را درست کرد.

به عقیده ی نویسنده و تحقیقاتی که شده، این نتیجه گیری را کردن که روابطی خیلی خوب از آب در میان، که قصه ی عشق دو طرف مثل هم باشن. و در نتیجه برای بهبود یک رابطه دو راه وجود داره. یا آدمی که باهاش در ارتباط هستی را عوض کنی. و یا قصه ی عشقتو. چیزی که توی فیلم when Harry met Sally اتفاق می افته. من ندیدم فیلمشو البته.

برنامه ی دیگه ای که داشتم، این بود که بالاخره بشینم و وویس های آقای تویسرکانی که اشکی پارسال بهم داده بود را گوش بدم. اون روزا که گوش میداد، بهم گفت که می دونم تو هم دوست داری و حتما گوش بده. وویسها، تفسیر سوره ی نور هستن. در مورد ازدواج و عشق و محبت. 

همه ی تفسیرهای آقای تویسرکانی توی سایتشون هست که با یه سرچ ساده پیدا میشه البته مثل اینکه اینایی که من دارم اونجا نیست. 

دکتر روزبه تویسرکانی کارشناسی برق از دانشگاه تهران دارن و دکترای ریاضی از دانشگاه شریف. قرآن را خیلی دقیق و بر اساس روانکاوی، تاریخ، فرهنگ و مطالعات وسیع دیگه شون تفسیر می کنن، که برای دانشجوهای فنی که اهل موشکافی ان جالبه.

حرفی که زده میشه، توی سوره نور؛ اون آیه معروف که میگه "...مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ..." صحبت اینه که این نور، همون نور خداست. در کنارش می تونه نوری باشه که توی خونه هاست. می تونه نوری باشه که از یک عشق مجازی زمینی، از جنسیت، به وجود بیاد.. یک عشق زمینی، و پدیده های جنسی می تونن به نور آسمانی برسن. 

اون نور را به شعله ای تشبیه کرده در درون چراغی، که آروم و ملایم می سوزه. عشقیه که به ثبات رسیده و آروم شده. و دائمی. از چیزی می سوزه که زیرش قرار داره و اون سوخت یا زَیت هست. دورش شیشه یا زجاجه اس، که نذاره شعله پخش بشه، که ثابت و آروم سر جاش بمونه. این شیشه اون چیزیه که باید حریم خانواده باشه. باید همه چیز را تو نگه دارن. و از بیرون هم نباید گزندی بهشون برسه. باید خودشون را بسازن، و همزیستی آرومی را تجربه بکنن.

قرآن میاد و از اون عشق آروم اما دائم و ثابت میگه. نه از عشقی آتشین، که شعله بکشه و بسوزونه. 

خلاصه حرف این که مهمتر از قبل از ازدواج، بعد از ازدواجه. چیزی که به لطف صدا و سیما اصلا مطرح نشده!

همیشه مهم اون عشقی نیست که قبل از ازدواج اتفاق می افته. مهم اون چیزیه که توی خونه ها اتفاق می افته...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 
انی رایت دهرا من هجرک القیامه

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا

فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم

و الله ما راینا حبا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

 

این شعره از جناب حافظ خیلی جالبه :)

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


واو مثل اینکه درست شد! نظر هم میشه گذاشت! 

فقط تمام نووشته هام، حتی اونایی که منتشر نکردم، کلی نشسته بودم خاطره نوشته بودم، از دوسال پیش تا الان پاک شده. امیدوارم که اونها هم برگردن...

علی الحساب داشته باشین این وبلاگ را جدید ساختم توی میهن بلاگ

sadeh-ama-samimi.mihanblog.com

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


پرشین بلاگ متاسفانه نزدیک یک ماه بود که خراب بود. واقعا ببخشید, هر بارى اومدم بنویسم نمى شد, چقدر فرصت نوشتن از دست رفت, نه که نوشتن حس مى خواد و این حس هر وقت که آدم بخواد و اراده کنه نمى یاد. مى دونم خیلى سر زدین و خیلى اومدین کامنت بذارین و نشده. گفتم بیام اینا رو بگم تا دوباره یه وقت خراب نشده! البته پرشین بلاگ ازمون پوزش خواسته و گفته ازین به بعد بهترم میشه.

به زودى مى نویسم😉

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


مدینه غم داشت.

آسمانش غم آلود بود.

هوایش گرفته بود.

انگار که شهر مرده بود...

شاید به خاطر بغض بیست و چند ساله ى على(ع).

به خاطر غربتش, و دورى اش از پیامبر(ص).

به خاطر گریه هایش در چاه هاى مدینه. چاه هایى که خودش با دستان مبارکش کنده بود. آن هم در خاک سفت مدینه.

به خاطر نگاه هایش به آسمان, در نخلستان هایى که به دست خود همه را کاشته بود. که هنوز هم هستند و تنهایى على را فریاد مى زنند...

و حالا, خرماى مدینه, شده مبارک ترین خرما. خرمایى که به باور اهل تسنن هم, تنها با دست هاى شیعیان مدینه باید قلمه زده شود تا برکت و وفور داشته باشد.

مدینه غم داشت.

شاید چون دیده بود سیلى اى را که بر صورت فاطمه علیهاسلام زده شد. آن هم جلو چشمان مبارک و نجیب على(ع). و على(ع) دست هایش بسته...

مدینه مجبور بود شبانه و بى سر و صدا, فاطمه علیها سلام را در بر گرفته و رازدار قبر بى نشانش باشد.

مدینه غم داشت.

به خاطر قبر بى نشان فاطمه(س).

فاطمه اى که خانه اش در کنار قبر نبى, روضه رضوان شده است. قطعه اى از بهشت بر روى زمین شده است.

و زوار, کمین کرده تا به نزدیکى اش راهى پیدا کنند و دو رکعتى نماز بخوانند. 

مدینه غم داشت.

به خاطر بقیعش. بقیع هم غربت داشت.

در غربتش همین بس, که همه چیز خاک بود و خاک. و قبور به سختى با سنگ هایشان مشخص بودند.

مدینه غم داشت.

چرا که شاهد شهادت شهیدان احد بود. و شاهد شکافته شدن سینه حمزه، و بیرون کشیدن جگرش, عمو و محبوب پیامبر(ص).

اما حمزه همسرى نداشت که در عزایش بگرید. و نبى(ص) بسیار ناراحت بودند. تا این که زنان مدینه براى خشنودى دل نبى همه با هم ابتدا براى شهادت حمزه گریستند, سپس براى همسران خودشان.

مدینه غم داشت.

چرا که شاهد خندق بود و تبوک. شاهد رشادت هاى على(ع). شاهد ترک غمبار حسین(ع).شاهد شهادت امام حسن(ع)، سجاد(ص), باقر(ص) و صادق(ع).

 

آخرین شبى که به روضه رضوان راهم ندادند, نگهبان آنچنان بدرفتارى کرد که چند ساعتى گوشه مسجد فقط اشک مى ریختم. در آن لحظه بود که معناى غربت را با تمام وجود احساس کردم. بودن بین آدم هایى که حرف تو را نمى فهمند و آزارت مى دهند.

در مدینه, حتى نبى(ص) هم غریبه است.


مدینه غم داشت.

مدینه خیلى غم داشت.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


خداوند آدم را گیر هم اتاقى پرحرف بسیار دستوردهنده ى تحکم کننده ى کنترل گر دائم البرنامه ریزنده ى استقلال گیرنده ى سلب کننده آزادى نیندازد! که به دلایل احترام به بزرگتر و اینکه او از روى محبت و احساس مسئولیت خیلى کارها را مى کند هم نتواند مستقیم چیزى به او بگوید و مجبور است برود در حرم گم مصلحتى بشود! یا خودش را به کرى بزند!

صپا براى بیدار کردن ساعت رو دااااد مى زنه :(((( بیست بار اونم :((((

آى نید تو بى الون :(((

امشب قراره پشت بقیع بعد از مدتها دعا کمیل خونده بشه. ممکنه سعودى ها نذارن. دعا کنید کتک کارى نشه...

نوشته شده در جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


تو آفتاب هشتمی

سرّ چهارده عدد

بیدار کن خواب مرا

از وحشت این دیو و دَد...

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


ماه پیشانو یه شعر خراسانی قشنگ.

با صدای دریا دادور که توی کنسرت تورنتو به صورت اپرایی خونده. البته یکم گوش خراشهنیشخندبعضی جاهاشو خوب می خونه، اگر بفهمی چی می خونه.

شعر قشنگیست، توش نُکَت ظریف بسیار نهفته است.

❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀

گفتمش: آهای ماه پیشانو، گفت: جون جونم؟ 
جون جونم آی جون جونم؟
گفتمش: بگو غنچه گل کو؟ گفتش لبونم،
جون جونم آی جون جونم
گفتمش: چرا ماه پیشانو نامهربونی؟
گفت: می خوام بسوزونمت تا قدرُم بدونی

گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزِه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو

گفتمش چرا ماه پیشانو جان تو بلایی
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گفت بلا نگو خَرمن گیسوم هست طلایی
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گفتمش: برات خونه می سازم از خشت و گِل
گفت: اگه دوسم داری جام، بده تو خونهٔ دل

گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو

گفتمش: بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گفت: باشه ولی قول بده که دائم بخندیم
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گفتمش: دروغ میگی ماه پیشانو تو مستی
گفت که باور کن با تو میمونم تا تو هستی

گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو

نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


رویاها آدم را رها نمی کنن

نمی دونی چقدر باید دنبالشون بدوی و چقدر بهشون بها بدی

که یه موقع دست آخر عین سراب نمایان نشن...

حدیثی هست از امام علی (ع) با این مضمون، که آرزوهای دور و دراز دست و پای  آدم را به زنجیر می کشند...

---

یه مسابقه وبلاگ نویسی گذاشته بود میهن بلاگ، از یک ماه پیش و برای برترین هاش جایزه تعیین کرده بود. با موضوع "من امروز، 10 سال پیش".

یعنی اگه عقل امروزت را داشتی ده سال پیش، چه مسیری را انتخاب می کردی.چه کارایی را انجام می دادی.

کلیپهاش توی آپارات هستند. این سوال را از خیلی ها پرسیده. جلوی دانشگاه تهران. هر کسی هم یه چیزی گفته. 

یکی میگه آدمی که که الان انتخاب کردم را انتخاب نمی کردم.

یکی میگه می رفتم خارج و دیگه بر نمی گشتم.

یکی میگه از خارج برنمی گشتم.

یکی میگه این همه درس نمی خوندم به جاش کار می کردم، پول جمع می کردم.

یکی میگه بیشتر درس می خوندم.

 

یکی ام میگه عاشق نمی شدم.

یکی میگه شادتر زندگی می کردم.

یکی میگه گند بزنن این مملکتو که هیچ تعادلی توش نیست. وقتی تعادل نداره من چی کار می تونم توش بکنم...

یکی میگه هنر می خوندم.

یکی میگه یه رشته مهندسی دیگه می خوندم و ...

یکی میگه اون چند باری که خیلی بد عصبانی شدم، نمی شدم.

یکی میگه با اطرافیانم مهربونتر می بودم.

 

دیدنش آدم را می بره به ده سال قبل...

سه روز دیر رسیدم. خیلی دلم می خواست توش شرکت می کردم. حیف شد...

نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


ﺩﻭﺩ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﮐﺴﺮ ﺷﺄﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺟﺎﯼ ﭼﺸﻢ ﺍﺑﺮﻭ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﮔﺮ ﭼﻪ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ

ﺷﺼﺖ ﻭ ﺷﺎﻫﺪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﻋﻮﺍﯼ ﺑﺰﺭﮔﯽ می کنند
ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﮐﻮﭼﮏ ﻻﯾﻖ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ؟

ﺁﻫﻦ ﻭ ﻓﻮﻻﺩ ﺍﺯ ﯾﮏ ﮐﻮﺭﻩ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﺑﺮﻭﻥ
ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﮔﺮﺩﺩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻌﻞ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ

ﮔﺮ  ببینی ﻧﺎﮐﺴﺎﻥ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ
ﺭﻭﯼ ﺩﺭﯾﺎ ﮐﻒ ﻧﺸﯿﻨﺪ، ﻗﻌﺮ ﺩﺭﯾﺎ ﮔﻮﻫﺮ ﺍﺳﺖ

صائب تبریزی

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


← صفحه قبل

آخرين مطالب
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب
» ...
» ماه پیشانو

Design By : RoozGozar.com