خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

این نامه رو لیلا فقط بخونه

فقط می خوام که حالم رو بدونه

کلاغ ها اطراف من رو گرفتن

از دور مزرعه هنوز نرفتن

لیلا, دارن نقل و نبات می پاشن

تا عشق و خون دو باره هم صداشن

لیلا, چقدر دلم, برات تنگ شده

نیستی ببینی که سرت جنگ شده

نیستی ولی همیشه هم صدایی

لیلای من دریای من کجایی

********

این نامه رو تنها باید بخونی

ببخش اگه پاره و غرق خونه

این نامه آخرمه عزیزم

تولد دخترمه عزیزم

براش یه هدیه کوچیک خریدم

دلم می خواد الان اونو می دیدم

لیلا به دخترم بگو که باباش

رفتش تا اون راحت بخوابه چشماش

رفتش که اون یه وقت دلش نلرزه

نپره از خواب خوشش یه لحظه

***

لیلا

***

لیلا

***♫♫♫

اگه یه روز این نامه رو بخونی

دلم می خواد از ته دل بدونی

الان دیگه به آرزوم رسیدم

باور نمی کنی خدا رو دیدم


آهنگش قشنگه, با صداى مازیار فلاحى

نوشته شده در یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


بهش می گم چند تا موی گربه روی مقنعته. میگه نه اینا موی روباهه! وااااای نمی دونی رفته بودم کوچه تلفنخونه، این پوستای روباها و سمور اینا رو دیدم توشون غرق شدم. اون پوست روباهه را انقد بوسش کردم و بغلش کردم تمام موهاش بهم چسبید!

با هم رفتیم قسمت آنتیک فروشای میدون امام، دنبال سنگ شجر می گشت. سلیقه هامون اصللا شبیه هم نیست ولی گاهی توشون چیزای جالبی می بینم. نمی دونستم سنگ شجر چی هست و نوعی سنگ عقیقه. تقریبا یه سنگ شفافه که توش رگه و نقطه های مشکی داره. بعضی آدمها از نگاه کردن بهش لذت می برن. البته رگه داریم تا رگه. تا قبلش سنگای معمولیشو می دیدیم. فروشنده می گفت سنگ خاصیتای زیادی داره. یکیش اینه که زمان شکنه. یعنی تو می تونی ساعت ها بشینی به یه سنگ زیبا نگاه و کنی و به هیچی فکر نکنی. خسته هم نشی ازش حتی. 

راست میگفت. کوچیک که بودم به جمع کردن سنگای مختلف علاقه مند بودم. کلی سنگ قشنگ جمعاوری کردم. از فسیل گرفته تا پیریت و کوارتز. که هر بار می نشستم دونه دونه نگاهشون می کردم. نگاه کردن بهشون خیلی آرامش بخش بود. و هست. 

تا اینکه رفتیم یه مغازه ای، یه پیرمرد خیلی خوش اخلاق توش بود عجله داشت که ببنده و بره. اما با اینکه می دونست خریدار نیستیم، گفت من پول تاکسی بیشتر می دم، اما می مونم که به شما دو تا چیز نشون بدم، خدا خداتون در بیاد. آنتیک فروشا به این راحتیا چیزای خاصشونو رو نمی کنن!

دو تا گردنبند و انگشتر درآورد با سنگ شجر. عین یه تابلوی خیلی کوچیک مینیاتوری بود. قشنگ این رگه های توی سنگ، یه منظره ی طبیعی از درخت و تپه و پل و رودخونه را تشکیل داده بودن. پیرمرده می گفت نگا توروخدا مینیاتور خدا رو. هیچ دست بشری توش دخالت نداشته. شاید خدا با چیزی به ضخامت مو اون درختا رو کشیده بود. حنانه که دستش گرفته بود هی می گفت خداا، وای خدااا.

شجر یعنی درخت. اونموقع بود که فهمیدم چرا اسم این سنگا رو گذاشتن شجر. 

میگه چقد خوب شد که تو را دیدم و باهات دوست شدم. آخه با بچه های خودمون اصلا نمی تونم صمیمی بشم. احساس می کنم وقتی باهاشونم هیچی بهم اضافه نمی شه. یا مثلا خیلی حرفاشون کاراشون شوخیاشون سطحیه. شوخیای بی مزه(کاملا درکش می کنم تجربه اش را داشتم!). دلم می خواد برم با یه آدم پرمغز دوست بشم کلی چیز ازش یاد بگیرم. 

کشته مرده ی این خیال تختشم. آخه شیرازیه. همینجوری مثلا وسط روز زنگ میزنه می گه بریم فلان جا؟ یا کللا چارپایه اس واسه بیرون رفتن و گشت و گذار. 

سر کلاس کلی با حنانه حرف می زنیم.

هی اون واسه من تجزیه تحلیلاشو می گه از محیط منم همینطور. تازه بیست سالشه. به چیزایی فکر می کنه که واسم جالبه. چقدر خوبه که داره به زندگیش و چیزی که دور و برش می گذره فکر می کنه. که تجزیه تحلیل می کنه. گاهی بهش مشورت می دم و چیزایی که خودم یاد گرفتم و کسی بهم نگفت را بهش می گم.  اون هم گاهی از تجزیه تحلیل آدمهای دور و برش و خودش خسته میشه. چون درد داره. خودکاوی درد داره. آدم هی بیشتر و بیشتر می فهمه و بیشتر هم درد می کشه. اما باید به قله ی دانش و آگاهی امید داشته باشه. اون موقعی که همه چیزو ومی فهمه و معما کاملا براش حل میشه. اون موقع به آرامش می رسه.

میگه که رفته مشاوره، اونم یه تست ازش گرفته در مورد شخصیت. هر دفه واسه من توضیح میده که شخصیت آدمها، مثل دایره ی رنگهاست. یه چند ضلعیه که ویژگی های شخصیتی بر اساس نزدیکی که به هم دارن کنار هم قرار گرفتن. یکی از اون ویژگی ها شخصیت جستجوگره. 

گاهی خودم را توی حنانه می بینم. همه ی آدم ها، خودشون را در دیگری می بینند. ولی مهمه که هر کسی شخصیتش با کس دیگه چه مقدار همپوشانی داشته باشه. هر چی بیشتر، سازگاری هم بیشتر. 

البته منکر جذابیت تضاد ها و نیاز اونها برای تکامل نیستم.

همین شخصیت جستجوگر من و حنانه اس که ما را به هم نزدیک کرده. شخصیتهای جستجوگر دوست دارن یه نوکی به همه چی بزنن. دوست دارن آزاد و رها باشن تا به اکتشافات جدیدیشون بپردازن و دایره ی علایقشون خیلی گسترده اس. 

اما گاهی همین شخصیت جستجوگر ما، برامون مشکل ساز میشه. برای کارهای گروهی که با هم بر میداریم، هر کدوم می خوایم سلیقه ی خودمون را توی کشیدنها اعمال کنیم. چون واسه هر چیزی که می کشیم یه نقشه داریم که نمی خوایم اون یکی دخالتی توش داشته باشه. 

من موافق نظم و تمیزی و هارمونی ام، حنانه علاقه مند به شلختگی و رنگای تند ناهماهنگ و کثیف کاری.

یا توی بافت گردی، هی اون میگه بیا بریم اینوری که من می گم، منم می گم نههه بیا بریم اون یکی ور هیجان انگیز تره. 

یه دوست دیگه ام داره، که باهاش هم اتاقیه. با اونم توی خیلی چیزا به تفاهم نمی رسن. میگه چون توی اون دایره هه، تمام ویژگی های شخصیتی دوستش، کاملا مقابل ویژگی های شخصیتی خودشن. اما با این که هی می زنن تو سر و کله هم، اما هیچ وقت نشده با هم بد اساسی دعوا بکنن. فقط در حد کل کله. که چون می دونه دوستش دوست خوش ذاتیه. 

دیگه از ویژگی های شخصیتی جستجوگرها، اینه که وقتی در مورد چیزی اطلاعات نداشته باشن، نظر نمی دن. اینایی ام که همینجوری روی هوا حرف می زنن و الکی ادعای دانش می کنن روی اعصابشونن. در عوض وقتی از یه چیزی اطلاعات لازم و کافی داشته باشن، خیلی قشنگ و کامل توی یه مذاکره شرکت می کنن و دیگران را تحت تاثیر قرار می دن.

دیگه اینکه، جستجوگر ها، وقتی به یه آدم پری می رسن که احساس می کنن می تونه خیلی چیزا بهشون یاد بده، غرورشون را می ذارن کنار و خالصانه سعی می کنن که ازش چیز یاد بگیرن.

یه تعریفی هست، از خودم. در مورد عشق.

وقتی شباهت دو تا آدم زیاد باشه، وقتی اون همپوشانیه بالا باشه، یک آدم برای دیگری حکم آینه را پیدا می کنه. انگار که با دیدنش، خودش را می بینه. و با دیدن خودش، اون را. شاید به دلیل همون شباهت ها، به این دلیل که آدم احساس می کنه می تونه با کسی که خیلی شبیه به خودشه، رشد بکنه.

چون هر دو یه جور به دنیا نگاه می کنن و هر دو می دونن دنبال چی هستن. چون همدیگه را درک می کنن و می فهمن. چون می تونن توی مسیرشون دست همو بگیرن و همدیگه را هل بدن. یعنی سینرژی(synchronized energy). یعنی هم افزایی. 

اینجاست که عشق اتفاق افتاده...

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


از سطحى جات خسته شدم.

از چیزاى سطحى و بى مغز. چیزاى ظاهرى و خوش آب و رنگ. ازین عکساى کافى شاپ مافى شاپا و شو لباس و فشن و ظرف و ظروف و قر و اطواراى آدماى اینستاگرام. تا یه حدى دلبرن. بعدش آدم دنبال یه چیز عمیق تر مى گرده. یه چیز خیلى عمیق. که همچین شش آدمو حال بیاره. یه ریشه ى خیلى عمیق و محکم, که ثابتت مى کنه و دلت را گرم. ازونایى که بیرونش خیلى جذاب و پرطرفدار نیست, اما تو اینجورى هستى به بقیه که هاها. تو نمى دونى این تو چه خبره. چه اتفاقایى داره مى افته. اگه مى دونستى... 

توى این حالت ته دلت قرصه و لبخند گرمى روى لبهاته. انگار یه کوه پشت سرته

آرامش از تو چچچچشات مى زنه بیرون. نیاز به تایید هیچ کس و هیچ چیزى ندارى. 

نه این که خودم اهل این کاراى اینستاییا نباشما. و نه این که بخوام از دیگران خرده بگیرما.

اما به نقطه اى رسیدم باز هم, که از شدت تشنگى, چیزى پیدا نمى کنم که سیرابم کنه. که روحمو غنى کنه.

مى دونستم بازم به این نقطه خواهم رسید. چون همه ى این اتفاقات به صورت چرخشى و گردشى و دوره اى رخ مى دن. یه دوره آدم مى ره توى عمق یه چیزى و تا تهشو در میاره. بعد خسته میشه مى ره سمت چیزایى که سطحى ترن و انرژى فکرى کمترى ازش مى گیرن. یهو چششو مى گیرن و با تمام وجود به وجد میاد.فکر مى کنه دیگه آخرش همینه. دیگه تهشه. و بعدش دوباره خسته میشه و نیاز به چیزهاى عمیقتر را حس مى کنه. تا زمانى که به نقطه ى عطف و انفجار برسه و مثل سنگ منجنیق بپره تو بغل مغزیجات!

دلم یه چیز پرمغز مى خواد. ازینایى که وقتى مى چلونیشون, یه عالمه مغز بریزه بیرون.

عین خامه و ژله!

یا عین اون جاکلیدى اسکلت جمجمه ایا بودنا, فشارشون مى دادیم یه چیزای ژله اى از توى چشم و دماغ و دهنشون مى زد بیرون!

خخخخخ

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


بهترین لحظه های زندگی ام،

لحظه هایی بوده اند که

ترس را؛

پیله های تنیده شده به دور خویشتن را؛

شکافتم،

پاره کردم.

در همان حالت

پرتو نوری در مغزم جاری شد و از چشمانم بیرون زد؛

رد پایش را به سان آذرخشی بر مسیر عصب کشی ذهنم دیدم

و رهایی را

و روشنایی را

با تمام وجودم احساس کردم...


تا به حال، چندین بار

پرواز را تجربه کرده ام؛

در دره های نمودار زندگی ام

در سیاهچاله های نامرئی ناخودآگاهم

و در زمزمه هایی

که در پسای ذهن، مرا به قهقرا می خوانده اند...


من در این نقطه های عطف

نور را دیده ام

خدا را لمس کرده ام...

 

مستانه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


امروز رفتیم خونه نظام الاسلام را دیدیم. اسم اصلیش مجد العلماس. کلی عکاسی کردیم با حنانه. عکساشو توی اینستا دیده بودم تصادفی. به صاحبش خیلی وقت پیش پیام داده بودم. این دفه که گفتم دانشجوی معماری ام تحویل گرفت و گفت می تونیم بریم عکاسی. خونه قدیمی ایه، مخروبه ی کامل بوده. شیش میلیارد هزینه شده تا مرمت بشه. اما هنوز نتونستن ازش بهره برداری کنن. کسی نیومده بخره که کافی شاپ و رستورانش کنه. حیف. اصفهان زمان انقلاب 5000 تا خونه تاریخی داشت. الان خیلیاش وجود ندارن. برای اینکه بعضیا، به خاطر پول با بلدوزر می رن روشون. داستان غم انگیزیه. که برای سرمایه های ملی خودمون ارزش قائل نیستیم. آدم اینطوری میگه خب همون بهتر که آثارمون توی لوور و ... باشن. وقتی لیاقتی برای نگه داریشون وجود نداره. 

یکی از تکلیفای درس مقدمات طراحیمونه. که بریم یه ساختمونی را بررسی و تحلیل کنیم به همراه مدارکش. صاف پشت مسجد شاهه و از توی حیاطش گنبد کاملا پیداس.

معماری پری داره. پلانشو که نگاه می کردم، چقدر قشنگ طراحی شده بود. معماری اواخر دوره قاجار بود و اوایل پهلوی. برای همین چیزای جدیدی داشت. حس خوبی داره همه این کارا. کاره و تفریح با هم. واسه همین انقدر معماریا خوشن. همه اش به گشت و گذارن.

یه کتابی دست یکی از همکلاسیام دیدم، توش کلی از خونه های قدیمی اصفهانو معرفی کرده بود با عکساشون. عالی بود. عالی. 

همچنان اصفهان گردی در جریانه. دوست داریم با حنانه بریم ته اصفهانو در بیاریم. اگرچه که خیلی زیاده و تمومی نداره. 

دیروزم رفتیم با گروه بچه ها کروکی زدیم. از میدون کهنه یا سبز میدون شروع کردیم پیاده رفتیم بالا. تا ته شهر اصفهان در قدیم که حصار داشته. منار علی، منار ساربان و منار چهل دخترون را دیدیم و کشیدیم. توی محله یهودیای قدیم به اسم جوباره. این تیکه شهر اصفهانه در زمان دیلمیان و سلجوقیان. مرکز شهرشون بوده. هزار و خورده ای سال پیش. بعدش که صفویا میان، شهر بزرگتر میشه. و مرکز شهر میشه میدان نقش جهان.

جوباره پر از کنیسه اس. از نورگیراشون پیداس. برای دیدن مراسمشون باید بریم میراث نامه بگیریم و روز عبادتشون بریم تو و نگاشون کنیم. کلا مثل اینکه برای همه جا باید بریم نامه بگیریم ازون میراث بی مسئولیت سرمایه ملی نابود کن. فعلا که مشغول بخور بخورشون هستن. 

خلاصه که خیلی چیزای جالب و قشنگ و قدیمی هست که باید بریم ببینیم و حسشون کنیم. 

اگر نمی نویسم به این خاطره که نمی تونم بنویسم. برای اینکه هر کلمه ای که میام در موردش بنوویسم، یهو سیلی از اطلاعات به مغزم هجوم میارن و نمی تونم مدیریتشون کنم. نمی تونم نوشته را جمع کنم. هی ازینور به اونور می پره. بعد هم که می خوام ریز به ریز و مو به مو بنویسم. وسط کار انقدر مغزم انرژی مصرف کرده کلا خسته می شم کارو رها می کنم. اینم یه دور از روش نخوندم ممکنه غلط غولوط داشته باشه. فقط می خواستم یه نوشته را مختصر و مفید تمومش کنم!

مولانا وقتایی که بارش شعری پیدا می کرده، چون فرصت نداشته بنویستشون، یه کاتب داشته به اسم حسام الدین چلبى که براش تند تند می نوشته. 

منم یکی ازونا می خوام خبافسوس

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


ولله که من عاشق چشمان تو هستم

ولله که تو با خبر از این دل زاری

مهمان خیالم شده ای هر شب و هر شب

ولله شبیه منِ دیوانه نداری

حقا که مرادی و مریدت شده ام من

حقا که تو خورشید زمینی و زمانی

حاشا که به غیر از تو کسی در دلم افتد

هم سرور و هم بی سر و هم عین و عیانی

 

هیهات اگر یار بخواهی و نباشد

ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

باید به تو زنجیر کنم بند دلم را

جانی و جهانی و چنینی و چنانی

ای نور تر از نور تر از نور تر از نور

ای ماه تر از ماه تر از ماه تر از ماه

تو امر کنی خاک در درگهت هستم

ای شاه تر از شاه تر از شاه تر از شاه

 

هیهات اگر یار بخواهی و نباشم

ای وای به من گر تو مرا یار ندانی

باید به تو زنجیر کنم بند دلم را

جانی و جهانی و چنینی و چنانی

 

بشنوید با صدای حامد همایون

آهنگش جالبه، مضمونش عشق امروزیاس به امام حسین(ع)، این سیسیِ دهه هشتادی ما گوش میده ازینا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


کنار ضریح شاهچراغ رفتم؛

و بغض فروخورده ام را شکستم؛

در گوشه ای از ضریح،

نو عروس و دامادی،

فارغ از جنگ

انگار یادشان رفته بود؛

جز خودشان

در این دنیا

دیگرانی هم وجود دارند.

دیدن این دو مرا به یاد نامه سید انداخت؛

نامه را از جیبم درآوردم و خواندم:

 

"به نام خدایی که از روحش در ما دمید؛

تا ما مثل او باشیم؛

به رنگ او

هم نفس او

و هم پیمان رسالت او.

می دانم که در روزهای خون و آتش و جنگ،

از صلح و از زندگی و از عشق گفتن،

از دید خیلی ها

بی معنا و مفهوم است؛

اما از دید من

درست

امروز

وقتِ گفتن است؛

امروز که مردن و زندگی ارزان است؛

امروز که

جنگ

دارد ما را به امتحان و بلا می کشاند.

اگر ازدواج،

برای تکامل و تکمیل شدن است؛

من

برای طی این مسیر،

نیازمند کسی هستم که بال باشد؛

برای پرواز.

پا باشد برای رفتن؛

چشم باشد برای دیدن.

در رؤیا و واقعیت،

به دنبال کسی بودم؛

که از نگاهش،

رفتارش

و صدایش

خدا را ببینم.

به دنبال هر چه بودم؛

در تو یافتم.

من نمی دانم باید از کجا شروع کنم؛

و حتی باید چه بنویسم؟

من

حتی شیوه خواستگاری کردن را هم نمی دانم؛

این اولین بار و قطعاً آخرین باری است؛

که از دختری خواستگاری می کنم؛

این چندخط نیمه تمام را نوشتم؛

تا از ارادتم به شما بگویم؛

که جاودانگی من

در ارادت به شماست...

 

"من زنده ام"

کتاب خاطرات اسارت معصومه آباد

رادیو صبا روزا نمایشی پخشش می کنه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


مادرم هیچوقت به من نگفت دوستم دارد
وقت نداشت...
دستش همیشه بند بود.

بند بستن بند کفشهای من
که گره زدن بلد نبودم
دستش بند دکمه ی روپوش خواهرم بود
بند مشقهای برادرم.

من اما دوست داشتنش را
زنگ های تفریح
در سیب قرمزی که ته کیفم گذاشته بود
گاز می زدم...

تلگرام وارده
نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


نام نیکو

گر بماند

ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار...

نوشته شده در یکشنبه ٢ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


زن ها سلیقه هاى خوبى دارند

زن ها نقاش هاى خوبى هستند

درد را در زیباترین شکلش مى کشند

ولى ادعا نمى کنند...

 

بهرنگ قاسمى

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


 مکالمه بین مختار و کیان ایرانى, یکى از بهترین سکانس هاى مختارنامه اس...

****

مختار: خوب سیر کن کیان ،شباهتی با رستم خیالت دارم؟ 

کیان: تو همیشه رستم خیال منی مختار

مختار: رستم چشمش علیل نبود

کیان: هر زخمی به تن پهلوان زینت است ،با این هیبت خواستنی تر شدی.

مختار:ببار کیان ..ببار ..بر کشته دشت نینوا باید خون گریست نه اشک..ببار

تو چرا از قافله عشق جا ماندی؟ 

کیان: راه گم کردم ابو اسحاق

مختار: راه‌بلدی چون تو که راه را گم کند، نا بلدان را چه گناه‌؟

کیان: راه را بسته بودند از بیراهه رفتم، هر چه تاختم مقصد را نیافتم،

وقتی به نینوا رسیدم خورشید بر نیزه بود.

مختار: شرط عشق جنون است ما که ماندیم‌، مجنون نبودیم.

 

لینک مشاهده از آپارات

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


ای ساقی سرمست ز پا افتاده

دنبال لبت آب بقا افتاده

مشک و علم و دست، سه حرف عشق است

افسوس،

ز هم این سه جدا افتاده

علی انسانی

****

این همه یار داده ام از دست

کمرم با شهادت تو شکست

تن سردار و بی سری سخت است

غربت و بی برادری سخت است

****

ماه در خون خویش گشته خضاب!

یک برادر بگو دوباره بخواب 

 

دانلود با صدای استاد کریمخانی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


← صفحه قبل

آخرين مطالب
» نامه لیلا
» سنگ شجر
» مغز
» نقطه های عطف
» خونه نظام الاسلام
» هیهات
» مثل خدا
» گاز سیب
» نیکنامی
» نقاش بى ادعا

Design By : RoozGozar.com