خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

مادربزرگ قصه ما بالاخره پر کشید و رفت. 

آرام و راحت.

موقع خاکسپارى, اون موقعى که مادربزرگ را میذاشتن توى قبر, مداح پرسید, اى مردم حاضر اینى که دارن توى قبر میذارن, چه جور آدمى بود؟ همه یکصدا گفتند:

خوب بود

خوب بود

دوباره پرسید,

دوباره همینو گفتند...

تا حالا مراسم خاکسپارى ندیده بودم

تا حالا مرگ عزیز را تجربه نکرده بودم

 

حالا حال مادربزرگ از همه ى ما بهتر است...

خوشحال مى شم فاتحه اى بهشون هدیه کنید

نوشته شده در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


این دفه می خوام راجع به فسقلیا بنویسم. توی این مدت چند تا فسقلی دیدم توی کوچه و پارک و اتوبوس که روحم کلی شاد شد. چند روز پیش که توی اتوبوس بودم یه خانواده عرب که توریست بودن هم سوار شدن. یه خانم عرب که روسری صورتیشو دور سرش پیچیده بود، با لباسای رنگ شاد و تیپ جینگولی مستون، و زیورآلات پر نگین و زرق و برق دار. یه دختر کوچولوی بوووور چشم سبززززز که با صدای کودکانه اش تند تند عربی حرف می زد. بعد هر کی سوار میشد مامانش می گفت بیا روی پای من بشین تا بقیه هم جای نشستن داشته باشن. اما دختر کوچولوئه جیغ می زد و گریه می کرد که می خوام همینجا بشینم. چیز خیلی جالبی که توی اون لحظه دیدم، و نکته ی بسیار ظریفی بود، این بود که بلا استثنا، همه ی خانمایی که می دیدن دختر کوچولو ناراحتی می کنه، کلللا نمی نشستن لبخند می زدن و می گفتن عزیزم بذارین بشینه بذارین راحت باشه و نمی نشستن. خانمه هم لبخند رضایت روی لبهاش نشسته بود و احتمالا این رفتار براش دوست داشتنی بود.

در صورتی که خیلی وقتا مثلا توی مترو اینا، همه کمین کردن یه جا خالی بشه، شیرجه برن روی جای خالی. 

خب با اینکه این همه متن های ضد عرب و ... یه مدتی پخش میشد، ولی در کل ایرانی ها خیلی آدم های خارجی دوستی هستن. چون (به جز اونایی که می رن توی صفحات مردم فوش می نویسن) آدم های گرمی ان و مهمون نوازن یا چون عرق ملی دارن و براشون مهمه که دیگران چه فکری راجع بهشون می کنن یا براشون مهمه که توی کل دنیا ایران در نظر آدمهای دیگه خیلی خوب باشه که این خصلت، کمابیش خوبه. اما خیلی از این رفتارهای دوستانه می تونن یک سری ریشه های روانشناختی هم داشته باشن. اینکه در پس زمینه ی همه ی ایرانی ها این حس خودکم بینی وجود داره، که دیگران - خارجی ها از ما خیلی پیشرفته ترن، با فرهنگ ترن، شسته رفته ترن و ... در نتیجه با شیوه های مختلف با خارج و خارجی ها کلاس میذارن، و نوعی پرستیژ اجتماعی براشون محسوب میشه. البته هم خارجی داریم تا خارجی. میتونه نوع برخورد ها با هر نژادی متفاوت باشه.  

بعدش دیگه خود دختر کوچولو رفت روی پای مامانش نشست، از کنار پارک ها که رد می شدیم کلی ذوق می کرد و اسباب بازیای پارک را که می دید از شدت ذوق می پرید بالا پایین و جیغ می کشید. مامانش از بغل دستیش پرسید که اسم این پارک چیه تا بعدا دخترشو بیاره.

دیروز هم که توی پارک نشسته لبی پلی خواجو، که یه پسره ای اومد لواشک بفروشه، که با بچه های کار دیگه خیلی فرق داشت. انقدر شاد و بشاش بود، خودش یه پا سخنران بود، انقدرم با مزه بود. خیلی باحال بود، مشخص بود اهل دله!

بهش گفتیم آخه ما نباید ازت خرید کنیم، تو که الان نباید کار کنی توی این سن، بعد گفت: "خب پس چی کار کنم همینجور بیکار بشینم تو خونه؟ اگه کار نکنم که پول مدرسه ام در نمیاد. کلاس شیشمم شعر بلدم بخونم، از علوممون هم یه چیزایی یادمه وایسین الان میگم، در مورد محلولا خوندیم و ..."

مشخص بود از مدرسه رفتنش خیلی کیف میکنه، و خیلی به درساش علاقه منده. 

باز ازش پرسیدم که خب مثلا تو شب نمی ری پولاتو بدی به یه آقاهه ای؟ یا این حرفا را بهت یاد ندادن که بزنی؟ گفت نههههه من واسه خودم کار می کنم! کار بلدم!

هی شروع کرد قپی اومدن.خخخخ

خلاصه، دم آخر بهش گفتم خب بیا حالا لپتو بکنم، گفت نه! اجازه نمی دم! لپ خودمه نمیشه کسی بهم دست بزنه! بعدش که داشت می رفت از دور دستشو تکون داد و گفت بااااای بااااایلبخند  

 یه سری دیگه که بچه کوچولو دیدم، توی مدینه بود. توی حیاط مسجد النبی، شب داشتیم می رفتیم که یهو دیدمشون. رفتم سمتشون اما بقیه منتظر بودن منم عکس نگرفتم ازشون، اما بعدش انقققدر دلم سوخت! واااقعا نمی دونم چرا عکس نگرفتم!!!واقعا نمی دونم! در عجبم از کرده های خویش!خنثی

موقعی که رفتم سمتشون اسماشونو پرسیدم وای نمی دونین چقدر ناز بودن. اما مادرشون ترسید اومد پاشه بیاد. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین. سه تا پری! فرشته! چشمای درشت آبی، پوست عین مروارید، موهای عسلی. البته مقنعه مشکی سرشون بود و مادرشون هم روبنده داشت. یعنی عرب سعودی بودن، اما اصللللا آدم فکر نمی کرد که همچین بچه هایی داشته باشن! چون طیف رنگی سعودی ها از سیاه تیره هست تا سبزه  تیره. شاید از نژاد های دیگه هم بهشون اضافه شدن، و از مناطق دیگه از قدیم الایام اومده باشن. نمی دونم شایدم همه جوری دارن. خلاصه با روبنده نمیشه تشخیص داد.

یه بار استاد تفسیرمون داشت سوره واقعه را تفسیر می کرد، اون تیکه اش که رسید به"و حور العین، کامثال اللولو المکنون"، تعریفی که از حوری کرد این بود که حور العین، یعنی کسی که مشکی چشماش خیلی درشته. یعنی اون دایره رنگی که به اسم عنبیه میشناسیم، شعاعش خیلی زیاده. و دیگه اینکه زنان بهشتی مثل مروارید های درخشانی صف کشید اند یا "کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَّکْنُونٌ" و همه ی اینهابه خاطر، "جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ" است.

خب اینم درسی از بود که مبجث شیرین زیبایی شناسی که برای زیبا پسندان ارائه شد دفعه بعد ازتون امتحان می گیرم خخخخ

این عکس را از یه نی نی توی یه فروشگاه توی مدینه گرفتم. فکر کنم از مامانش پرسیدم کجاییه گفت سوری.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


چند نفر از خواننده های خاموش وبلاگ تاحالا می خواستن با من حرف بزنن راجع به تجربیاتم و سوال کنن و مشورت بگیرن، که با کلی گردش یه راه تماسی پیدا کردن. و یا اینکه آی دی اینستاگرامم را می خواستن برای دیدن عکسها. به دلایلی نمی تونم آی دیم را اینجا بذارم ولی یه راه تماس برای هر کسی که سوالی داره یا می خواد عکاسی های بنده در اینستاگرام را هم مشاهده کنه، قرار میدم، تا به این آدرس ایمیل بزنه و براش بفرستم یا جواب سوالاتشو بدم.

من واسه خودتون می گم عکسامو ببینین، حیفناااا از دستتون میره هاااا چشماتون نیاز به تصاویر چشم نواز داره هااااا تازه دیدم بهتره شعرهای قشنگی که می خونم را هم گاهی همونجا بذارم به جای گوگل پلاس، چون اونجا باید خیلی زحمت بکشم و وقت بذارم تا به نتیجه مطلوب برسم. همچنین اینستاگرام user friendly تره به خاطر اینکه اصلش بر تصاویره. استفاده از فیس بوک هم که به نظرم داره منقرض میشه! لااقل home من که خیلی خالیه و همه اش ازین گروها توش پست گذاشته میشه نه آدما!

کلا نمی دونم چرا یه سیستمی درست نمی کنن که همه اینا هماهنگ باشن و آدم با یه بار پست گذاشتن و یه کلیک، پستش توی همه اینها با پلت فرم خودشون قرار داده بشه یا به قول سخت افزاری ها propagate  بشه. نه اینکه آدم بخواد دونه دونه توی هر کدومشون مطلب بذاره و عکس آپلود کنه، یا هی دونه دونه بازنشر بکنه که تازه بازم مثل خود اصلش نمیشه. درست مثل سیستم pidgin، که یک universal chat client هست و تمامی آی دی های مثلا گوگل و یاهو و چیزای دیگه را توی یه برنامه قرار میده. حتی اگر از یکیشون چند تا اکانت داشته باشین، همه را همزمان با هم نشون میده و شما می تونید با یک بار sign in کردن به همه شون دسترسی داشته باشید.

خب بفرمایید اینم از ایمیل، قول نمی دم همون موقع جواب بدم ولی سعی می کنم زودی جواب بدمچشمک

mastaneh.blog@gmail.com

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


وااااااای دیدین مدال برررردیم؟!!!! تازه همشهریموونمممم هست! دستش درد نکنههههه دمشششش گررررم یوهووووو

هوراهوراهوراهوراهوراهورا

تازه امروزم که تولد امام رضاس(ع)، دو هفته دیگه من و زری پریا قراره با گروه آقای داستان پور یک هفته بریم مشهد صفا سیتی. آقای داستان پور همونیه که هی واسه جوونا و دخترا برنامه های مختلف میذاره توی اصفهان. الان هزار نفر از دخترای اصفهانو داره می بره مشهد! اونجاام که محل خواب و غذا و امنیت اوکیه، دیگه بقیه اششش دست خودمونه، می ریم هممممه جااا را می گردییییمعینکعینک

این شعر بسیار قشنگ از امام رضا تقدیم به شما، توی تی وی هر بیتشو یکی از شخصیتا میان می خونن با یه آهنگ پیش زمینه، خیلی قشنگ بود. خیلی پر از حس. انقدر دوست دارم منم یه روزی همین کارو بکنم. شاید یه روزی خوانشم را ضبط کردم گذاشتم واستون.

آدمایی که شعرو می خوندن شامل آقای خسروی که مجریه، حامد زمانی با اون صداش، مامان آرمیتا و ...می شدن. این مامان آرمیتا به نظرم خیلی زن قوی و با صلابتیه. البته چیزی هست که نشون میده. که خیلی برام دلنشینه. اگر چه این همه پوشش رسانه ای و این که همیشه مورد توجه هستن خیلی خیلی به حال خودش و دخترش آرمیتا کمک می کنه، اما بازم با این وجود چیزی هست در درونش، که "اصلها ثابت و فرعها فی السما" می باشد. خوبه آدم اینها را ببینه و باهاشون حشر و نشر داشته باشه.

 

البته باید گفت که هیچ وقت نمیشه صد در صد یک آدم را شناخت، ولی آدمهای واقعی اینچنینی ام آرزوست...

حالا قراره من و زری پریا هم توی پارک بشینیم و خوانش این شعر را تمرین کنیم، که وقتی رفتیم مشهد اون موقعی که داشتیم وارد صحن می شدیم، با هر قدم خودمون، با حرکات دست و صورت، بریم تو حس و یکی در میون این بیت ها را برای امام رضا بخونیملبخند

♥♥♥♥♥♥♥♥

عشق رسوایی محض است که حاشا نشود

عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

 

شرط اول قدم آن است که مجنون باشیم

هر کسی در به در خانه‌ی لیلا نشود

 

دیر اگر راه بیفتیم ، به یوسف نرسیم

سر بازار که او منتظر ما نشود

 

لذت عشق به این حس بلاتکلیفی است

لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟

 

من فقط روبه روی گنبد تو خم شده‌ام

کمرم غیر در خانه‌ی تو تا نشود

 

هر قدر باشد اگر دور ضریح تو شلوغ

من ندیدم که بیاید کسی و جا نشود

 

بین زوّار که باشم کرمت بیشتر است

قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود

 

مرده را زنده کند خواب نسیم حرمت

کار اعجاز شما با دم عیسا نشود

 

امن‌تر از حرمت نیست ، همان بهتر که

کودک گمشده در صحن تو پیدا نشود

 

بهتر از این؟! که کسی لحظه‌ی پا بوسی تو

نفس آخر خود را بکشد پا نشود

 

دردهایم به تو نزدیک‌ترم کرده طبیب

حرفم این است که یک وقت مداوا نشود!

 

من دخیل دل خود را به تو طوری بستم

که به این راحتی آقا گرهش وا نشود

 

بارها حاجتی آورده‌ام و هر بارش

پاسخی آمده از سمت تو ، الّا نشود

 

امتحان کرده‌ام این را حرمت ، دیدم که

هیچ چیزی قسم حضرت زهرا (س) نشود

 

آخرش بی برو برگرد مرا خواهی کشت

عاشقی با اگر و شاید و اما نشود

محمد رسولی/سهرابى/نمى دونم والا هر جا یه چیزى نوشته

عکاس: می

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


این در واقع یه اسکرین شاته از مکالمه یه زن و شوهر، که توی تلگرام دست به دست شده. درخواست شاعرانه یک خانمه برای خرید میوه و لامپ ازهمسرش.

نگا کنین چه خوبهقلب

###♥♥♥♥♥♥###

خانم خوشزبان:

رضا عزیزم

زمانی که قصد آمدن کردی، 

آن هنگام که بالهای دلتبه پرواز درآمد تا در کنار قلبم آرام بنشیند،

آن لحظه ای که خواستی برگردی تا وجود خستگی ناپذیر مردانه ات در آغوش گرم پرمهر زنانه ام، بیارامد...

اندکی میوه به همراه بیاور تا کودکانمان نوش جان کنند.

 

رضا: عزیز دلم به روی چشملبخندخیلی قشنگ بود نوشته تان شاعر منماچ

 

خانم خوشزبان:

روشنایی خانه ام، همسرم

با حضورت تمامی لامپ های خانه احساس خوبی دارند،

چرا که از نور تو روشنی می یابند، اما لامپ آشپزخانه، دلشکسته است!

تو را می بیند، نورت را حس می کند ولی توان یافتن روشنایی را از وجودت ندارد، سیم اتصالش قطع شده، او را دریاب

 

رضا: به روی دیدگانم

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم

نمی گذارندم، نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کُش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که میسپارندم؟

غمی نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سَری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره ی شبزنده دار امیدم

که عاشقان تو تا صبح می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم

چه نقش ها که ازین دست می نگارندم

کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

 

شعر از هوشنگ ابتهاج

بشنوید با صدای سالار عقیلی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


خونه مادربزرگ بودیم.

که یهو از یه جایى صداى جیغ و داد اومد. زنى با تمام وجودش از ته حنجره اش داد مى کشید. از یه دعواى ساده خانوادگى گذشته بود. به خصوص که صداى دویدن و کوبیدن و ضربه هم میومد. خیلى وحشتناک بود خیلى.

 همیشه آدم اینجور وقتا به خودش میگه باید یه کارى بکنم. شاید یکى به کمک احتیاج داشته باشه. بیشتر مواقع اولین تصویرى که به ذهن آدم میاد اینه که یه زنى داره به طرز وحشتناکى کتک مى خوره.

اما بعدش صدا میومد که خانمه مى گفت, درو وا کن, درو وا کن بیا بیرون ببینم. بعدش دوباره صداى دویدن و پا کوبیدن و میومد...یه نفر از خونه اومد بیرون و سوار ماشین شد رفت.

پلیس اومد و پرسید که مشکل شوهرتون چیه, خانمه گفت اسکیزوفرنى. بچه مو کتک زده هشت ساله از دستش دیوونه شدم, این روانیه, سه بار روانپزشک تشخیص داده این اسکیزوفرنى داره. زنگ بزنین بیارینش, پیداش کنین تا همین الان ببریمش بیمارستان بهتون ثابت کنم و ... ببینین دست بچه ام را چى کار کرده...

پلیس شوهرش را برگردوند تا ببینه قضیه از چه قراره. آقاهه با برادرش اومده بود. خانمه هم پدرش پیشش بود. پلیس یه سرى باهاشون بحث کرد و بعد گفت فردا برین دادسرا شکایت کنین.

پلیس که رفت دوباره دعوا و فحاشى و جیغ و داد شروع شد. خانمه با برادر شوهرش.خانمه مى گفت من نمیذارم اینو ازینجا ببریش مى خواین اینو فراریش بدین,  برادر شوهره مى گفت من نمیذارم اینو ببرى بیمارستانیش کنى, تو باباتم محلت نمیذاره. خانمه شوهرشو از توى ماشین مى کشید بیرون, شوهرش مى گفت آتیشت مى زنم, خانمه مى گفت نه من تو را آتیش مى زنم و ... ظاهر آقاهه, یه پسر لاغر اندام بود که خیلى از خانمه جوونتر مى زد. مثل پسراى بیست ساله. آروم. هیچ کدوم چیزهایى که خانمه مى گفت بهش نمیومد. البته چند بارى زد تو گوش و صورت خانمه که از دستش فرار کنه توى ماشین. پدر خانمه هم هیچ کارى نمى کرد. آقاهه مى گفت بدبخت, تو را بابات با تیپا انداختت بیرون, من .... دلم برات سوخت, تو را انداختن به من, خانمه مى گفت آره, تقصیر منه که به خاطر تو روى بابام وایسادم... واى خیلى ترسناک و پلیسى بود. دوباره زنگ زدیم صد و ده, اونقدر اون وسط همه عصبانى بودن که ممکن بود همدیگه را بکشن. 

تا این که شوهره رفت و بعدش پلیس دوباره اومد. خیلى خوب بود که پلیس طورى برخورد کرد که ماجرا را وحشتناک جلوه نده و بتونه خانمه را آروم کنه. گفت براتون وقت مشاوره مى گیرم, دوتاییتونم مى بریم دکتر. نگران نباشین, یا دوباره بر مى گردین با هم زندگیتونو مى کنین یا طلاق مى گیرین.

اما بنده خدا پسر کوچولوشون اون وسط میون اونهمه دعوا و کتک و تنش خیلى گناه داشت خیلى.بیچاره بچه ها. هععععى

خیلى دیدم خانواده هاییو که مشکلاتى که بچه هاشون توى زندگى زناشویى دارن را نمى پذیرن, به خصوص اگر در زمینه روحى روانى باشه. به جاى اینکه به حل مشکل کمک کنن, انکار مى کنن. این به خاطر تعصبى هست که هنوز توى فرهنگ ما وجود داره. تعصب و مقاومت در برابر دارو, مشاوره و روانپزشک. مثلا اگر یکى واقعا مشکلش همینه و این راه مى تونه بهش کمک کنه, چرا نکنه؟ حالا کلا خیلى فاکتورهاى دیگه اى هم وجود دارن من فقط به یکیش اشاره کردم.  اما به نظرم, این پذیرش ها, پذیرش عیب هایى که هر کدوم از دو طرف دارن, و بعدش رفتن به سمت راه حلش, باید از بدیهیات زندگى آدم هاى تحصیلکرده باشه.

با این داستان مى خواستم بگم, مسائل زندگى بعضى آدمها فوق العاده پیچیده ان که با یک اتفاق نمیشه در موردشون قضاوت کرد و حدس زد که مقصر کیه و داستان چیه. مثل همین داستان که هر چى جلوتر مى رفت, چیزهاى جدیدى مى فهمیدیم و شکل داستان عوض مى شد. خدا به همه کمک کنه مشکلاتشونو حل کنن و بهشون آرامش بده :(   

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


وقتی میای صدای پات از همه جاده‌ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن می‌رسه

هر چی که جاده‌س رو زمین به سینه من می‌رسه

آآآآآآآآآآآه

ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می‌خوام می‌رسم

به هر چی می‌خوام می‌رسم


وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟

گل‌های خواب‌آلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟

دسته کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه؟

مگه تن من می‌تونه بدون تو زنده باشه؟


ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می‌خوام می‌رسم

به هر چی می‌خوام می‌رسم


عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو

عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می‌خوام

عمر دوباره منی تو رو واسه نفس می‌خوام


ای که تویی همه کسم بی تو می‌گیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چی می‌خوام می‌رسم

به هر چی می‌خوام می‌رسم

****----****

این آهنگى که هایده خونده, به نظرم واقعا از ته دلش خونده. خیلى با حس خونده. واسه همینم خیلى به دل مى شینه. توى خوابگاه همیشه با مارى و آنا و مینا گوش مى دادیم و با هم بلند بلند مى خوندیمش...

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


"روزگاری در اولیـن صبح عروسی ، زن و شوهـری توافق می‌کنند که در را بر روی هیچـکس باز نکنـند .
در همیـن زمان ، پدر و مادرِ پسـر ، زنگِ درِ خانه را به صدا درآوردند . زن و شوهر نگاهی به همدیگـر 
انداختند اما چون از قبل توافـق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکـردند.

ساعتی بعد زنـگ خانه دوباره به صدا در‌آمد و این بار ، پدر و مادرِ دختـر پشتِ در بودند.
زن و شوهر نگاهـی به همدیگـر انداختـند .

اشک در چشمانِ زن جمع شده بود و گفـت : نمیـتوانم ببیـنم که پدر و مادرم پشتِ در باشند و در 

را به رویشان بازنکنـم . شوهر مخالفـتی نکرد و در را به رویشان باز کرد .

سالـــها گذشت ... خداونـد به آنها چهار فرزندِ پسر اعطا کرد . سالِ بعد پنجمـین فرزندشان دختر بود .

پدرِ خانـواده برای تولدِ این فرزند ، بسیار شادی کرد و چند گوسفـند را سر برید و مهمانیِ مفصلی به راه انداخت .


مردم متعـجبانه از او پرسیدند : علتِ اینـــهمه شادی و مهمانی دادن چیست ؟ همه این شادی و
مهمـانی را برای
تولدِ پسرهایـشان به راه می‌اندازنـد ...

مـرد به سادگی پاسخ داد ؛ " چـــون این همـــان کسی است که در را به روی من باز خواهد
کـــرد "

اینو خیلى قبلنا خونده بودم امروز یادم اومد. پیدا کردنش سخت بود! کلى کلمه هایى که یادم مونده بود را تایپ کردم کنار هم تا آورد. زن, مرد, تصمیم گرفتند, سه پسر یه دختر, گوسفند, قربانى...

روز دختراى دل رحم و رقیق القلب و مهربون مبارکلبخندقلب

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


بعد از هر قرنطینه ای، موقعی که به نقطه اوج میرسه و بعدش می میره، حالا باید بری سراغ تمام کارهای عقب افتاده ای که توی این چند وقت باید انجام میدادی و هی گفتی بعدا بعدا. 

کلی دکتر نرفته، چکاپ و آزمایش خون، درست کردن مشکلات کارتهای بانکی و رمز دوم و کارت مفقودی، آزاد کردن مدرک، دوختن دکمه های افتاده و درزهای شکافته شده لباسها، پس دادن کتابهای قرضی، دندونپزشکی، کشش دندون های عقل، مرتب کردن اتاق و کمدها، دور ریختن لباس های کهنه اضافی، مرتب کردن فایل های هارد، خالی کردن عکس های گوشی، جمعاوری کردن عکسایی که با گوشی های مختلف گرفته شدن، انتخاب عکسهای خوب بین عکاسی ها، تموم کردن نوشته های نیمه کاره، تغییر و اصلاح تغذیه، ورزش، خوندن کتابهایی که با خودت گفته بودی حتما بعدش می رم می خونم، نوشتن برنامه های جدید و چسبوندنشون به دیوار، گوش دادن به وویس های روانشناسی و ای اف تی و تویسرکانی!، کمک به کارهای پدر و ...ایده ای ندارم در مورد اینکه بشه همه اش را توی این مدت کوتاه انجام داد!یول

یه کار خیلی خوبی که میشه کرد نوشتنه. این که آدم همه کارهایی که می خواد و باید انجام بده را لیست بکنه، بزنه به دیوار اتاقش، و هر باری که هر کدوم را انجام داد، یه خط بکشه روش. به مرور دونه به دونه کارها انجام میشن، حتی اگر فکر کنه براشون وقت نداره. البته نه لزوما به این زودی ها.

چون اون کارهای نوشته شده، می رن توی ضمیر ناخودآگاه و گوشه ی ذهن. بعدش یه روزی یه جایی لا بلای کارهای دیگه یه جا باز میشه برای انجام دادنشون. به شرطی که آدم برای انجام دادنشون عجله به خرج نده. 

مثل چیزهایی که آدم دلش می خواد به دست بیاره، اما نشده و ته دلش میگه کاشکی. مثلا یه جفت کفش قشنگ یه جایی دیده بوده نشده بخره. گوشه ذهنش نگه میداره و میگه خدایا یه روزی این چیز را دوباره سر راه من قرار بده. و بعدش یا همون یا چیزی شبیهش و بهترش سر راهش قرار میگیره. برای من بارها این اتفاق افتاده. البته خیلی وقتا هم نیفتاده!

که این همون قضیه آرزو کردن و بعدش رها کردن و سپردن به کائناته.

کلا نوشتن خوب چیزیه. این که آدم هر روز یک ساعتی را برای نوشتن اختصاص بده. توی دفتر شخصی خودش. حسب حال بنویسه. خاطره بنویسه، راجع به فکرهاش، خوابهاش، رویاهاش، حرفهایی که با خودش میزنه، تجزیه تحلیلاش، هدفهایی که داره و تلاش های کوچیکی که براشون همون روز انجام داده و نتیجه مستقیمش را دیده و ذوق کرده. نوشتن همه اینها به آدم کمک می کنن که به خودش نزدیک تر بشه. و وقتی نزدیک شد با نوشتن مداوم، اون نزدیکی را نگه داره. و این طوری حال خودش را خوب نگه داره.

حسب حال نویسی به آدم کمک می کنه که با خودش خو بگیره. دیگه با خودش غریبه نباشه. از خود بیگانه نباشه. بدونه کیه و چیه. اون افسار خودش از دست خودش در نره. خودش را برای خودش لوس کنه. خودش خودشو درک کنه و به خودش عشق بورزه.

میون این همه برنامه ریزی، چند تا کاری بود که خیلی دوست داشتم انجام بدم، مثل شروع کار با آبرنگ مثل روسهایی که توی اینستاگرام سخاوتنمدانه طرحای شاد آبرنگشونو میذارن، کشیدن مینیاتور های جدید، دوختن نمدهام، خیاطی و طراحی های اسکیس معماری. اما واقعیتی تلخ را باید پذیرفت. که همه ی این کارها رو نمیشه همزمان انجام داد. دوست داشتم یه کارگاهی داشتم، هر قسمتیش بساط یکی ازین کارها پهن می بود. بعد منم هر موقعی که دلم می خواست و میلم می کشید می رفتم سراغ یکیشونخیال باطلبعد چند سالم که از دستشون خسته می شدم، به یه سری خانمای بی سرپرست آموزش می دادم و می سپردم به اونا تا اداره اش کنن و خودم می رفتم سراغ کارای جدید.

تازه داشتم به این فکر می کردم که، خب من که نمی رسم خیلی کارا را توی این دنیا بکنم، آیا وقتی مردیم و رفتیم اون دنیا، میشه بازم مثلا کارای هنری انجام بدیم و ایده و خلاقیت داشته باشیم؟ میشه اونجا هم با فکرمون چیزهای جدید تولید کنیم و این حس های خوب را تجربه بکنیم؟ این فکرا از جمله فکرای جدیدی ان که تاحالا بهشون فکر نکرده بودم. آخه تصور ماها همیشه از اون دنیا عذاب و پاداش و جزا و ... است. تازه قبلنا فکر می کردم اون دنیا که می ریم همینجوری قراره بشینیم زمینو نگاه کنیمخجالتالبته اگر آدم خوبی باشیم! چون این آقایون حاج آقایی که همه را جهنمی کردن این روزاچشم

حالا توی این کارای هنری، نکته اش اینجاس که لذتشون به همون دلی بودنشونه. نمیشه با زور و برنامه و فورس ماژور انجامشون. چون دیگه اونطوری اون حس لذت و آرامش را به آدم نمی دن. 

مثل نوشته هایی که می خوام تمومشون کنم و تموم نمی شن! چون تیپ خاطره و سفرنامه ای دارن، باید با حس نوشته بشن. یعنی باید موقع نوشتن ازشون لذت ببرم. برم توی همون فضا و همون حسهای خوب یادآوری بشن. نه اینکه مقاله وار نوشته بشن. با اینکه به خودم گفتم باید تمومشون کنم اما این کار از لذت نوشتنشون میکاههخیال باطل

یه بار یکی توی اینستا نوشته بود، "اگه روزی بیاد که دیگه نتونم کار هنری بکنم، اون روز، روز مرگ منه." خیلی هم دختر با سلیقه ایه. حرف دل منو زد. برای من هم دقیقا همینطورهفرشته  

خب یه خورده غرامو زدم خیالم راحت شد دیگه برم خخخ

فعلا قوربنوودون اودافزنیشخند

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


گر چه عمری ای سیه مو چون موی تو آشفته ام
درون سینه قصه ی این آشفتگی بنهفته ام
ز شرم عشق اگر به ره ببینمت ندانم چگونه از برابر تو بگذرم من
نه می دهد دلم رضا که بگذرم ز عشقت
نه طاقتی که بر رخ تو بنگرم من

اگر چه عمری ای سیه مو چون موی تو آشفته ام
درون سینه قصه ی این آشفتگی بنهفته ام
دل را به مهرت وعده دادم دیدم دیوانه تر شد
گفتم حدیث آشنایی دیدم بیگانه تر شد
با دل نگویم دیگر این افسانه ها را
باور ندارد قصه ی مهر و وفا را

مگر تو از برای دل قصه ی وفا بگویی
به قصه شد چو آشنا غصه ی مرا بگویی

اگر چه عمری ای سیه مو چون موی تو آشفته ام
درون سینه قصه ی این آشفتگی بنهفته ام
ز شرم عشق اگر به ره ببینمت ندانم چگونه از برابر تو بگذرم من
نه می دهد دلم رضا که بگذرم ز عشقت
نه طاقتی که بر رخ تو بنگرم من

توی شهرزاد می خونه. با صدای شکیلاش به نظرم قشنگ تره لبخند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


در فصل بارش سنگ همچو آیینه بمان
بر جان دشت تشنه بنویس از عطر بهاران
در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله بازی از نور از شب گذر کن
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن
بشکن در قفس را از تن رها شو
در ماه درد دردمندان را دوا شو
از خود دمی برون آ محو خدا شو
خورشیدی در جان تو پنهان است
دریا از یاد تو پریشان است
عاشق شو زیرا عاشق انسان است
دنیا در چشم عاشق نفسی است
بی عشق عالم قفسی است
آزاد از بند و دام قفس شو
با عشق هم نفس شو
در انتظار فردا شب را سحر کن
با کوله باری از نور از شب گذر کن
سرمست و عاشقانه در خود نظر کن
بشکن در قفس را از تن رها شو
در ماه درد درده دردمندان را دوا شو
از خود دمی برون آ محو خدا شو
خورشیدی در جان تو پنهان است
دریا از یاد تو پریشان است
عاشق شو زیرا عاشق انسان است

تیراژ فیلم چرخ فلک, بشنوید با صداى سالار عقیلى

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


← صفحه قبل

آخرين مطالب
» انا لله و انا الیه راجعون
» فسقلیا
» ره وصال
» عاشقی با اگر و شاید و اما نشود
» درخواست شاعرانه
» هوای کوی تو دارم
» زندگى هاى پیچیده
» سوغاتى
» چراغ خونه دختر
» لیست کارهای عقب افتاده

Design By : RoozGozar.com