خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه«می» نظم دو تا شانه به هم خورد

دستور رسید از ته مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سر میخانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

«لبیک علی» قطره باران به زمین ریخت
«لبیک علی» نور و تن دانه به هم خورد

یک روز گذشت و شب مستی به سر آمد
یعنی سر سنگ و سر دیوانه به هم خورد

پس باده پرید از سر مستان و پس از آن
بادی نوزید و در یک خانه به هم خورد

مهدی رحیمی

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


مورخ 17 شهریور 95

کمک راننده غیرتى بود سر خواهرش در حد بنز. اما نه غیرت بدا. ازین غیرتا که مرداى اصفهانى به صورت مخصوص و سفارشى سر خواهر و مادرشون دارن خخخ. فی الواقع، نسبت به مردای دیگه به جز ترکها، یه مقداری غلیظ تره. یه حس حمایت گونه که دزش دو سه درجه بالاتره.

مى گفت خواهرمس نیمیتونم که ولش کونم. یه آبمیوه هم کم اومده وسط راه وایسا تا بخرم. قبل ترش با یه راننده دیگه دعواش شد. هى جلوى ما داد مى زد و مى گفت من این مسافرایى که پول دادن این جاها را خریدن پیاده مى کنم وسط راه اگه درست نشد. راننده هم نقش پیر دانا داشت اون وسط, هى مى گفت بیا اینجا على آقا بیا اینجا درست میشد آروم باش. یعنى قاط زده بودا. بعد که خواهرش سوار شد, نه که تهران زندگى مى کردن یهو لهجه اش تابید ازون لهجه هایى که آخرش اصفهانیا فقط خودشون مى فهمن که لهجه تهرانى اریجینال نیست و معلومه که که یه اصفهانى لهجه شو تابونده خخخخ فی الواقع ما خیلی تیزیم توی اینجور چیزا و تشخیص لهجه. به خواهرش گفت عزیزم ما ماشین خراب شده بود و اصن اون موقع تاحالا تو موتور بودیم و  بعدشم بى ترمز اومدیم تا راه آهن. خواهرش یه دختر ریزه میزه خودش ازین داش مشتى سیبیل کلفتا مثه هرکول. هى شوهر خواهرش زنگ مى زد مى گفت زونم دادا, عزیزم همه چى حل شد.

قشنگ سه چهار بار ما از آرژانتین وسط راه وایسادیم تا خواهر آقا برسن از ترافیک و بیان سوار شن. بعدش آقاهه یهو مهربون و شد و حالش خوب شد و خوراکى مى برد براى خواهرش  و چایى مى ریخت مى گفت بخور آجى. خواهرشم مى گفت مرسى داداشم داداش گلم. واى دیگه اون آخریاش خنده ام گرفته بود. نه به اون هارت و پورتایى که قبلش مى کرد نه به الانش. شخصیت جالبى براى تحلیل داشت. ازون مرداى احساساتى که زود جوش میاره بعدش یهو قلب گنجیشکیش میاد رو و ازین رو به اون رو میشه.

 یه بساطى ما داشتیم امشب. تاحالا چند باار این اتفاق توى دوره تحصیلم افتاده بود, که خوشحال و خندان شب پاشم برم ترمینال, بفهمم چون خورده به تعطیلى هیچچى بلیط موجود نیست. صپ اومده بودم تهران قرارم بود شب برگردم. کلى گشت و گذارامو که کردم دیگه راه افتادم سمت ترمینال تازه رفتم توى نمازخونه, با طیب خاطر نشستم استراحتمو کردم, کیفمو مرتب کردم، گفتم یه خورده مى خوابم بعد مى رم بلیط مى گیرم و همون موقع مى پرم تو اتوبوس. که یهو رفتم و دیدم همه شرکتا مى گن متاسفیم جا نداریم, برو لب سکو وایسا اگه کنسلى بود سوار شوخنثی.

مشکل اینه که یه عالمه آدم دیگه هم با همین شرایط وایسادن هر کدومشون مى رن به راننده مى سپرن که منو سوار کن, منو یادت باشه. آدم توى این شرایط چشماش میشه مثل اون گربه هه توى شرک. هر ماشینى که بقیه با پارتى بازى یا نوبتشون سوار مى شدن مى رفتم براى راننده بعدى روضه مى خوندم که من بلیط گیرم نیومده اگه امشب نرم اصفهان جا ندارم که شب برم و ...(توى اون لحظه هیچ کدوم دوستام جواب نمى دادن اصن یه وضى)راننده هم ذهنش شستشو داده مى شد مى گفت باشه و به شاگردش مى گفت. بعدش موقعى که وقتش مى شد اون آقا عینکى همسفر میومد مى گفت خانم فلانى و فلانى باید برن. خلاصه توى اون هیر و ویر یه آقاى مسن اومد و بهم گفت من رفتم با سیر و سفر حرف زدم گفته جا میده بهمون. اما وایسادم گفتم شاید زودتر تونستم برم و همینم شد, یکى نیومده بود که با لبخند مسرت بخشى رفتم سر جاش نشستم اما اونقدر لفتش دادن موقع رفتن که مسافره رسید و پیاده شدم خنثیدیگه رفتم سیر و سفر و آخرش سوار شدیم. تا راه نمى افتاد اتوبوس و از اون ترمینال نمى رفت بیرون  باورم نمى شد که شده! حالا سوار سیر و سفر شدیم همین على آفاى داش مشتى داره داد و بیداد مى کنه که خسرو پول بیشتر گرفته و این صندلیا رو فروخته, من نیمیذارم ا ا ا حالا به رئیس مى گم. وایسین. آ خلاصه خونش به جوش اومده بود که پیر دانا آرومش مى کرد و مى گفت فعلا هیچى نگو. 

صپ اومدم دانشگاه و کار ادارى را انجام دادم. حرف قبلیمو پس مى گیرم, کارمنداش حالشون بد بود. عصاب مصاب نداشتن. براى انجام دادن کارا منت سر آدم میذارن, بیشتر از یه تعداد کلمه ثابت هم حرف نمى زنن.

تازه, اگر بخوایم یه دیقه بیشتر صحبت کنیم, مزاحم اتم شکافتنشون مى شیم یا توى پروسه کشف کوارک هاى نوکلئون هاى پروتون هاشون, اختلال ایجاد مى کنیم و از پژوهش هاى به روز دنیا عقب مى مونن. تازه شکوندن شاخ غولشونو کجاى دلم بذارم!

کارم زود تموم شد گفتم خوبه برم یه سر بازار تهران بزنم. مترو خیلى شلوغ بود, شده بود مثل دو سه هفته مونده به عید. به خاطر آخر شهریور بودن و حراجیا. طبق رسم همیشه, از اون کوچه باریکه که یک و نصفى آدم مى تونه ازش عبور کنه رفتم سمت مشیر خلوت. مشیر خلوت لوازم خیاطى داره. اما قبلش روسرى فروشا هستن. کناراش هم چیزاى مختلف مثل کیف و لوازم التحریر و ... که به صورت عمده اى فروخته مى شن. واى توى قسمت روسرى فروشا, بعضى روسریاش انقققد قشنگن, و گلگلى, جنسشون هست ابریشم مامى. خیلى لطیف و ملیح, این گلهاى رزش توى هم غرق شدن. اما اکثرا جینى مى فروشن و اونایى که تک فروشن رنگ دلخواه را ندارن. داشتم در روسرى هاى گلگلى شنا مى کردم که چند تا اصفهانى دیدم اومده بودن واسه مغازه هاشون روسرى بخرن. خب خیلى روسرى هاى اونجا را دیدم توى اصفهان که چند برابر قیمت عمده اش مى فروشن. خب اینم از برخى کسبه, در دفعه هاى بعدى به شغل شریف پزشکى مى پردازیم و جامعه پزشکان. اصن حقشون بود مهران مدیرى اون سریاله رو ساخت. نمى دونم واقعا با چه رویى شکایت کردن؟! پزشکایى که خوبن و وظیفه شناسن و واقعا مخلصانه خودشونو وقف خدمت به خلق مى کنن, قطعا اونقدر فروتن و افتاده هستن که همچین چیزایى براشون مهم نباشه. مى مونه اونایى که خودشونم همینجورى ان و به طرق مختلف مشغول پول چاپیدنن.

رفتم سر غذافروشى مسلم که خیلى معروفه و مى گن غذاش خوشمزه اس, تقریبا توى عرض خیابون پونزده خرداد صف بود. به جاش آش شله قلم کار گرفتم. در همون حین یکى از سلبریتى هاى اینستاگرام را دیدم. از روى لباساش شناختمش و دوربین فیلمبردارى و آدماى دور و برش. با یه مانتوى حریر سبز آبى, جوراب شلوارى, کفش پاشنه دار زرشکى و روسرى گلدار ریز که لبنانى بسته بود. یه حجابى خوشتیپ. رفتم جلو و بهش سلام کردم و گفتم ااا چقد جالب. اوناام منتظر بودن یه آدمى مثل من پیدا بکنن و باهاش مصاحبه بکنن. توى سایتشون در زمینه سبک زندگى فعالیت مى کنن. خلاااصه, در مورد طلاق گفتم. این که چیز قشنگى نیست, ولى گاهى لازمه. اما تبعات شخصى و جامعه اى داره. حالا گفت هم توى سایتشون میذارن هم توى اینستا. اگر دیدم و پسندیدم, آدرس مى دم که شماها هم برین ببینین.

بعدش رفتم میدون توحید کار داشتم و بعدشم رفتم چارراه ولیعصر. نشىته بودم توى پارک دانشجو استراحت کنم یکم که دو تا پیرزن اومدن کنارم نشستن. از وضعیت داغون جامعه وحشت زده شده بودن(البته خودمم نفهمیدم دقیقا فاز خانمه چیه). می گفتن دو دیقه میایم پارک چه چیزا که نباید ببینیم. این دختر پسرا چی کارا که نمی کنن. زمون ما هم دختر پسرا بودن من خودم مومن نیستم اما اینا را که می بینم دیگه شورشو درآوردن. من حجاب ندارم اما لباس پوشیدن خیلی مهمه. خب معلومه این دخترا وقتی اینطوری لباس می پوشن هر کسی هم دنبالشون راه میفته. انگار که اومدن عروسی. محرما هم که جمع می شن دم هیئتا اسمشم گذاشتن حسین پارتی. ازونورم که یه سری دیگه یه کاری کردن که من از مسلمونی خودم متنفر شدم. پسرمم همینو می گه. میگه اگه من یه کارایی را می کنم لااقل مثل اونا ادعا ندارم. می گم من مومن نیستم( حالا این وسطم من بخوام بگم تقصیر اسلام نیست، مسلومنها خرابش کردن توفیری نمی کنه. البته این موضوع برای هر کسی در دوران زندگیش ممکنه اتفاق بیفته چون وقتی اطلاعاتش کمه و مشاهدات پرتناقض مدعیان دور و برش زیاد این طوری میشه). 

می گفت توی ارمنستان که بودیم اتاق کناری می گفت من دوازده روز محرم شام می دم و طبقه پایین خونمون حسینیه اس. نمی دونی چه شرابی می خورد. و کارهای دیگه... زنش بیچاره زنگ زده بود اینم بهش میگفت من مشغول کارم. اون یکی خانمه می گفت اون هیئتی که توی شرق تهران راه انداختن خیلی بزرگه می گن ازشون نذری نگیرین صاحباش همه شون تو کار قاچاق مواد مخدرن! 

خلااصه رفتم مترو، یه ویلنیست داشت با ویلن آهنگ معروف و محبوب nocturne را می زد. توصیه می کنم گوشش کنید اگر نکردید.

توی مترو یه خانمی سوار شد، با یه بچه کوچولوی مو فرفری بغلش. فال حافظ می فروخت. بهم گفت یکی بخر. گفتم نه مرسی. گفت بخر دیگههه

یه لحظه انگار یه تکونی بهم وارد شد، ته دلم یه چیز سوزناکی را احساس کردم. حس کردم خانمه که مثل دخترا هم بود، چقدر مثل من بود. چقدر مثل دوستام و آدمایی که باهاشون در ارتباط هستم بود. مشخص بود کارش نیست. ازون دست فروشایی که دماغشون را عمل کردن و صورتشونو بتونه کردن و سلطان صداان وسط مترو معرکه راه میندازن هم نبود. یه مادر خیلی آروم و ساده. که از هر کسی که ازش فال می خرید با تمام وجودش تشکر می کرد. با خنده ی معصومانه ای می گفت دستت درد نکنه...

هیچ وقت دوست ندارم دوستم یا کسی که میشناسم به همچین جایی برسهدل شکسته. و تنها کاری که می تونستم برای اون آدم بکنم این بود که با خرید چند تا فال دلش را شاد کنمناراحت

متاسفانه انقدر که تکدی گری زیاد شده و خیلی ها محتاج نیستن و این کارو می کنن، و از اونطرف خیلی زیاد گفته میشه که به تکدی گر ها پول ندین، آدم نمی دونه که به کی باید کمک بکنه به کی نه. بعد با رد کردن دست گدا به مرور دل آدم از نرمی در میاد و سنگ میشه. این خوب نیست. اصلا خوب نیست. اما آدم نمی دونه هم این وسط چی کار کنه. یا مثلا خرید از دست فروشا. آدم یه چیزیو احتیاج نداره، اما گاهی می بینه اون آدم خیلی محتاجه.

هر موقع که از تهران بر می گردم، شب توی اتوبوس، از یه سری خیابونا رد میشه که کلی ساختمونای تاریخی توشون داره. منم هر دفه به وجد میام و سریع نگاه می کنم ببینم چه جوری ان و چه شکلی ان، اما اسم هیچ کدوم از کوچه و خیابونا درست یادم نمی مونن که بعدا برم سرچ کنم و ببینم این جاها کجا ان بعدا برم ببینمشون. یه پهلوانحسن و یه کوچه چیت چیان هر دفه می بینم توی ذهنم  مونده. یه بار با گوگل مپ ردیابی کردم دیدم از پل حافظ رد شد و اون مسیر را ادامه داد. انگار آخرشم رسید به گمرک. 

روی پل حافظ اگر سمت چپ را دقت بکنین یه ایوونی هست پایین پل که تمامش آینه کاریه و خیلی خوشگله. چند وقت پیش یه دور با نسترن رفتیم تهران قدیم را گشتیم. باشد که بنویسمشاز خود راضی

قربان شما، زت زیاد

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


دفعه قبلی که رفتم یزد، با تاکسی که وارد بافت قدیمی شدیم، اون خونه های خشتی نیمه خراب، با بادگیرهاش خیلی به نظرم قشنگ اومدن. همه شون که درست بشن آدمو یاد سرزمین علاء الدین و علی بابا میندازن. البته ته نداره. هر چی مرمت کنی بازم یه عالمه دیگه هست.

از کوچه آشتی کنون رد شدم(بهش می گن آشتی کنون چون دونفر فقط ازش می تونن رد بشن، عرضش دو نفره اس) و رفتم سمت خانه لاری ها. توی محله گلچینیان هستش نزدیک میدون میرچخماق. اون خونه هه در واقع چند تا خونه اس که به هم راه دارن یه شیش هفت تا حیاط داره آدم توش گم میشه. خونه وقف شده و حالا شده دانشکده هنر و معماری. خیلی خوشگله خیلی. باید برین ببینین. هی حیاطاش اسمای مختلف دارن مثل حیاط رسولیان، نارنجستان که یه طبقه رفته زیر زمین و درخت نارنج توش کاشتن و حیاط شده که توی معماری سنتی بهش میگن گودال باغچه. هم از خاکایی که در میارن برای مصالح خونه استفاده می کنن و صرفه جویی میشه هم توی زمین که میره به خاطر رطوبتش خنک تره. گیاه و درخت هم که می کارن دیگه عالی میشه. نمونه دیگه از گودال لباغچه را توی مسجد مدرسه آقابزرگ کاشان داریم. 

خونه ی دیگه ای که به دانشکده هنر و معماری اختصاص داده شده خانه مرتاضی هاس. اونم خونه قشنگیه. آقای مرتاضی (ها؟) اون خونه را خیلی سال پیش که مال خودش بوده و فک کنم خودشم معمار بوده وقف می کنه. یه عکس رنگ روغن بزرگم ازش هست توی حیاط همچین نشسته روی صندلی پاشو انداخته رو پاش و یه عصاام کنارش. داشتن خونه های قدیمی اون دور و برو همه شو بازسازی و احیا می کردن خیلی کارشون خوب بود. کاش توی اصفهانم این کارو می کردن. یکی از فامیلامون به اسم شکرچیان یه خونه ای مثل همونا داره توی خیابون شیخ بهایی البته با تزیینات کمتر، حیاط بزرگ وسطش و ... هیچ کاریش نمی کنن. به میراث فرهنگی ام نمی دنش. رستوران سنتی ام نمی کنن. فقط توی سوم شعبان یه جشن بزرگ می گیرن و همه را دعوت می کنن اونجا.

این جور خونه ها قدمتشون از زمان قاجاره. دویست سیصد ساله. که مثلا بعضیاشونم مال این آخوند معروفای قدیم بودن. الان شده بون دفتر.

میدون میرچخماق را رفتم دیدم، مسجد میرچخماق را دیدم، همه ی چیزایی که توی تاریخ معماری اسلامی خونده بودیم.

من از کوچیکی عاشق همین کارا بودم. عاشق گشت و گذار توی جاهای تاریخی و کشف جاهای جالب و جدید و باحال. اما هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که رشته معماری و نگارگری و عکاسی خوراک این جور چیزاس. معمارا به صورت گروهی اینکارو خیلی انجام می دن. بازدید های مختلف دارن. اما گردش دو سه نفره و حتی یک نفره خیلی می چسبه. برای این جور گشت و گذار ها، دو تا چیز لازمه.

پا و پایه! پا برای راه رفتن های طولانی، پایه برای زود خسته نشدن و هی ازینور به اونور رفتن کاتوره ای و مسیر عوض کردن و رفتن جاهای حتی خطرناک و کشف نشده. تقریبا شهرو یه دوری زدم. یه مزاحم هم راه افتاده بود دنبالم وقتی که دیگه دیدم داره آزار دهنده میشه رفتم جلو و حسابشو گذاشتم کف دستش! با جدیت تمام بدون هیچ ترسی گفتم آقا واسه چی دنبال من راه افتادین؟!!! اونم دم مغازه بود گفت اینجا مغازه مه، مممددد کجایی... با حرکات بیشتری همینطور که سرمو تکون میدادم و چشمامو تیز کرده بودم گفتم آهان! که مغازه تون اینجاست!!! 

اونم دیگه ترسید و قضیه تموم شد. اما اگر ادامه پیدا می کرد، بهش می گفتم یه بار دیگه جلو چشمم ظاهر بشی، پلیسو خبر می کنم شیطانعصبانی

دخترا گوش بدن. اینا را می گم گاهی که یاد بگیرین پررو باشین و از حق خودتون دفاع کنین. نرمش و مهربانی یه دختر خیلی خوبه و اساس وجودیش بر مهر و محبت و نرمیه اما هیچی نگفتن، سکوت و اجازه دادن به دیگران که هر کاری دلشون بخواد بکنن خوب نیست. مهربونی و لطافت یه جاهایی باعث میشه که ازش سو استفاده بشه. هر جایی منش و رفتارای خاص خودشو داره.

البته باید بدونین اگر جای خلوتی هستین و یکی مزاحمتون شده که هر چقدرم جیغ و داد کنین کسی به دادتون نمی رسه نباید اینکارو بکنین. باید زیرکانه عمل کنین و خودتونو به یه جای شلوغ برسونین. اونموقع دیگه خواستین جیغ و داد کنین، حرف بزنین یا ... خیلیا می گن آخه بقیه فکر می کنن مشکل از ماست و ... خب آره بعضیا مشکل از خودشونه اما اگه شما به خودتون اعتماد دارین دیگه نباید همچین فکری بکنین. تا جایی که من سراغ دارم توی ایران مردا تقریبا غیرتی ان و اکثرا طرف دخترو می گیرن. به جز یه سری موارد خاص که وای میسن و نگاه می کنن.

برای همه ی دخترا این جور اتفاقات و مزاحمت ها بارها اتفاق افتاده. خیلی از دوستای متاهلم هم که براشون اتفاق میفته میان برای دوستای دخترشون تعریف می کنن. چون اثر روحی بدی روشون میذاره و نیاز دارن برای یکی بیان کنن تا حالشون بهتر بشه. اما نمی تونن به شوهراشون بگن حالا به دلایل مختلف. یا به این خاطر که شوهرشون ناراحت میشه و از روی غیرت اعصابش خورد میشه، نمی خوان خاطرش شوهر عزیزشون را مکدر بکنن. یا اینکه شوهرشون عصبانی میشه و تازه اونها را محدود هم میکنه. مثلا یه بار یکی از دوستام توی یه تاکسی توی اتوبان گیر افتاده بود، راننده هم بهش پیشنهاد کار بی شرمانه ای را داده بود. اونم وسط اتوبان نمی تونست پیاده شه فقط با ترس و لرز تحمل کرده بود. بعد که رسید دانشگاه منو دید گفت وای خوب شد تو را دیدم. دستاش یخ کرده بودن و رنگش پریده بوداسترس

خب اینم از درس آمادگی دفاعی بریم سر بقیه ماجرا.

دیروز که باز رفتم یزد، دوباره رفتم همونجاها، از میرچخماق قطاب و باقلوا خریدم بعدش رفتم مسجد جااااامععععع. 

جونم براتون بگه که مسجد خیلی قشنگیه. ساخت دوره ایلخانی با بلندترین سردر توی تمام مسجدای ایران. چون مغولا خیلی علاقه مند به عظمت گرایی بودن و تناسباتشون را طوری انتخاب می کردن که عرض کم باشه و ارتفاع زیاد. یه طرفشم یه پشت بند داره که اون مسجد را خاص کرده. و پشت بند برای جلوگیری از ریزش گذاشته شده چون ارتفاع ورودی خیلی زیاده. خیابونی که به مسجد منتهی میشه یه خیابون سنگفرشه با چراغای پیچ خورده قدیمی از زمان پهلوی. این سمت خیابون یه برج ساعت هست احتمالا از زمان رضا شاه. اولشم یه بانک ملی هست معماری خاصی داره از زمان پهلوی که توی تاریخ معماری معاصر می تونید ملاحظه بفرمایید. دقت کنید بانک های مرکزی همه شهرها قدیمی ان و معمارای معروفی مثل وارطان هوانسیان طراحیشون کردن. 

انقدر عکاسی کردم از همه جا دیگه شورشو در آوردم. بالای کافش شاپه هم رفتم خوب جایی بود واسه عکاسی.

توی مسجد جامع یه سری کاشیکاری داره دیگه بسکه همه باهاش عکس گرفتن گذاشتن اینستا خزش کردن ولی بازم قشنگه. کاشیکاری معرقه و مرغوب ترین نوع کاشیکاری. خیلی ظریفه. رنگش هم مانا. هر چی میایم جلو، کاشیکاریا کیفیتشون میاد پایینتر. صفوی کمتر و بعدشم قاجاری که پایین ترین کیفیتو داره. 

کنار همون کاشیای مذکور نشستم و به یه خانمه گفتم ازم عکس بگیره. همونطوری که نشسته بودم یه سری توریست فرانسوی هم اونجا بودن یهو دیدم همه شون با چه نگاه مسرت بخش و لذت برانه ای دارن نگاه می کنن و بهم می گن همونجا بشین همونجا بشین تا عکس بگیریم. یکیشونم فیلم می گرفت از صحبت کردنم باهاشون. انگار که مثلا یه ستاره جلوشون سبز شده باشه وای خیلی جالب بود خخخخ. همینجور فیش فیش صدای عکس میومد از اینور و اونوراز خود راضی 

منم که دیدم حالا یه دوربین خوب هست نشستم و تازه به خانمه گفتم حالا یه عکس بگیر از عقب تر، حالا یکم بیا جلو، حالا اینجوری، حالا اونجوری خخخ. بعدش ازش پرسیدم که این عکسا رو واسه چی می خواین گفت واسه خودم. خیلی خانم ماهی بود. بعدش ایمیلمو دادم که عکسا رو واسم ایمیل کنن. موقعی که اسممو نوشتم به هم گفتن اااا اهل تبریزی؟ گفتم نه اصفهانی ام. جالب بود تبریز را هم میشناختن فرداش هم قرار بود بیان اصفهان. 

به نظرم خیلی مهمه که آدم از خودش عکسای خوبی بتونه بگیره. هم با یه دوربین حرفه ای به خاطر نور و کیفیتش، هم مهمتر از اون یه عکاس خوب داشته باشه که بلد باشه عکسو چه جوری بگیره از چه زاویه ای بندازه و نورش را تنظیم کنه و به آدم بگه چه ژستی بگیره که عکس خوبی از آب در بیاد. مثلا خیلی خوبه که شوهر آدم عکاسی بلد باشه(برین عکاسی یاد بگیریننیشخنداز خود راضی) اینا همه اش برای بیست سی سال آینده خاطره میشن. اونموقع آدم دلش نمیسوزه که چرا عکساش بی کیفیت بودن. مثلا مثل عکسای دوران راهنمایی دلش نمی خواد آتیششون بزنه!چشم

مطالبم دوباره طولانی شدن. می دونین دارم به چی فکر می کنم؟ این که آیا همه اش خونده میشه یا با بی حوصللگی از کنارشون رد می شین. اگر دومی باشه که خب می گم چه فایده این همه وقت میذارم می شینم می نویسم. در هر صورت اگر به جمله آخر رسیدین یه علایم حیاتی از خودتون بروز بدینچشم

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


این جواب کامنت اول پست قبلیه، خیلی زیاد شد گفتم پستش کنمنیشخند

------

یندفع بنظرم یخورده مبهم بود مطلبتون  و کلا تا حد قابل توجهی شعار گرایانه!مثلا اونجا که میگید حتی خوبه آدم خودش یهویی بیفته توی مخمصه و... یجوری حس میکنم مثل این حرفه که یکی از کنار گود میگه لنگش کن!منظورم اینه کسی که تو زندگیش به معنای واقعی تو یمخمصه یا به هر زریقی توی یه موقعیت واقعا سخت بوده باشه و دستش از همه جا کوتاه باشه نه توکل براش معنایی داره نو دوس داره یهویی بیفته توی مخمصه! توکل برای من بعضی وقتا فقط تو امتحانات پایان ترم لیسانس خودشو نشون داد اونم فقط بعضی وقتا!غیر از اون اساسا در هیچ مشکل و به قول شما مخمصه ای از توکل و دعا و ... چیزی ندیدم!بنابراین فکر میکنم بهتره برای این مطلبتون حد و حدود مخمصه هم مشخص کنین چون بنظرم توکل هم تا یه حد خاصی جواب میده!

 ♥♥♥♥♥♥♥♥♥

بله حرف شما متینه که حد و حدود مخمصه را مشخص نکردم. البته می تونه هر چیزی باشه. مهم اینه که یه موقعیتی باشه که بالاخره باید توش قدم بذاری. نه اینکه بشینی همینجوری واسه خودت بحران تولید کنی تازه وضعیت را از اون چیزی که هست بدتر کنی. و نه این که دستی دستی و الکی پلکی خودتو بندازی توی یه چیزی که عبثه و قراره ضرر کنی.

البته همیشه این جور صحبتا می تونه شعار هم برداشت بشه ولی چه میشه کرد به هر حال اینا هم بخشی از زندگی آدم هستند و باید در موردشون صحبت بشه.

منظورم از مخمصه همون حرکته س و این که آدم خودشو بندازه توی بطن ماجرا و دهن شیر، به جای اینکه بشینه و فقط به نتایج احتمالی فکر کنه.  تازه توکل اینجا معنا پیدا می کنه، وقتی که تو همه کارایی که باید می کردی را انجام بدی و بعدش بگی خدایا من کارایی که باید می کردم را کردم، دیگه بقیه اش دست من نیست، یا اونایی که کار من دستشونه مشکل دارن یا در هر صورت گره وجود داره، حالا دیگه بقیه اش با خودت.

توی قرآن هم یه جاییش هست که به پیامبر (ص) میگه : "وشاورهم فی الأمر فإذا عزمت فتوکل على الله إن الله یحب المتوکلین"

اون عزم کردنه یعنی همون حرکته. یعنی اون موقعی که تصمیم گرفتی یه کاریو انجام بدی و اقدام کنی.

با این جمله ات موافق نیستم که می گی :"کسی که تو زندگیش به معنای واقعی توی مخمصه یا به هر طریقی توی یه موقعیت واقعا سخت بوده باشه و دستش از همه جا کوتاه باشه نه توکل براش معنایی داره ... "

به نظر من حتی اگر به این جا هم رسید و تا قبلش ناامید بود، بازم وقت داره که از خدا کمک بخواد. و خب آره تا قبلش مسلما توکل براش معنایی نداشته که این طوری فکر می کنه، اما حالا که به همچین مرحله ای رسیده، و دیگه دستش از همه جا کوتاهه تنها راهی که براش باقی می مونه توکله. مجبوره که توکل کنه. حتی اگه قبلشم هیچ کار درستی در جهت کارش انجام نداده باشه بازم فرصت داره تا آخرین زورشو بزنه.

منم تاحالا اونقدری که باید جواب می گرفتم نگرفتم اما فهمیدم احتمالا یه جایی از کار خودم می لنگه. سعی کردم بشینم  با خودم فکر کنم و دلایلش را پیدا کنم .چون خیلی چیزا می تونن توی نشدنش دخیل باشن و فکر می کنم آخرین چیزی که می تونه محکوم بشه جواب ندادن توکله س. قبلا اینطوری نبودا، تجربه بهم ثابت کرده. دوم اینکه وقتی آدم مشکل اصلی را همین بدونه، آرامش را از خودش صلب کرده، چون کاملی که می پرسته را خودش برده زیر سوال که توش  تناقض ایجاد می کنه.

بازم یه چیز دیگه که در مورد خودم می دونم اینه که وقتی می بینم که یه کاری را انجام نمی دم و دائم سرگرم چیزای دیگه هستم و تا وقتی مجبور به اون کار نشم نمی رم سراغش، خب باید یه جوری شرایط را محیا کنم که تنها کار قابل انجام در اون لحظه همون کاری باشه که ازش طفره می رفتم.

اینایی که نوشتم درواقع یه تئوریه که به ذهنم رسیده با استقرا به مسائل دیگه ای که توی زندگی برام پیش و اومده و فکر کردم چه جوری می تونم حلشون کنم.  مسلما تئوریزه کردن خیلی آسونتره تا عمل کردن بهش.

تفکری که در مورد چیزای معنوی داشتم قدیما یه جور تصور آنی و مطلقا متافیزیکی بود. این که فکر می کردم قراره از روی هوا اتفاق بیفتن، اگر باید توکل بکنم باید اون توکله بهم الهام بشه و خدا خودش یه جوری بهم بفهمونه و ... در مورد برقراری ارتباط با خدا هم همینطور. فکر می کردم هر وقت خدا خودش خواست صدام میزنه. منم باید همینجوری زندگی خودمو بکنم. اگر چه وقتهایی هست که خدا خودش بنده اش را صدا میزنه و مسیر زندگیش را عوض می کنه اما اساس کار خدا روی این نیست که دم به دیقه معجزه بکنه. راه های عادی را پیش میگیره اونم با اسبابش و چیزای نرمالی که توی زندگی هست. حالا چرا؟ نمی دونم. فعلا همینیه که هست.

اگر چه اینا همه شون قضایای متافیزیکی هستن اما این که ما چه رویکردی براشون انتخاب می کنیم و چی کار می کنیم هم مهمه. جدیدنا چیزی که بهش رسیدم اینه که این جور چیزا هم فرمول و روش دارن که کسی بهمون یاد نداده بود. روحانیا خیلی کم از مکانیزم این جور چیزا حرف می زنن. و نیاز به تمرین و نرمش داریم تا این مهارتا رو یاد بگیریم. همه اش مهارته. نه پارتی بازی خدا با بعضیا. غیر این بخوایم فکر کنیم ناامید می شیم.

حالا، مثل یه کد کامپیوتری مثل بقیه کارهای دنیوی که یه سری مراحل دارن و آدم باید پله به پله بره جلو و انجامشون بده، توکل و باقی کارهای معنوی هم همینطوری ان. در نتیجه اگر مراحل و شرایط توکل را درست و خوب و به ترتیب اجرا کنیم حتما جواب میده. جواب نده دیگه دلیلی برای پرستش خدا نمی مونه.

حالا سر بحث امتحان. موضوع اینه که فقط قرار نیست با توکل مشکل آدم حل بشه. چند تا کارو با هم باید انجام بدی خب. طبق فرمول پی آنگاه کیو، سوالایی را می تونی جواب بدی که خونده باشی یا جایی به گوشت خورده باشه. این کارش دیگه کاملا مربوط به خودته که چی کار کرده باشی واسش. یعنی باید خیالت از جانب خودت راحت باشه.

 حالا چند حالت داره. خوندی یا نخوندی.

1. خوندی

خوندی و جواب گرفتی که هیچی. خوندی و جواب نگرفتی مشکل از جای دیگه اس، مثلا استادا قاطن، بی عدالتی هست و ... تنها چیزی که دیگه می مونه توکله. نشد میذاری به حساب حکمت.

2. نخوندی.

می تونستی بخونی و نخوندی یا شرایط مساعدی واست محیا نبوده که بتونی خوب درس بخونی. برای اولی شرایط رو رعایت نکردی، ممکنه جواب بگیری ممکنه هم نگیری، یعنی بازم آخرین زورتو می زنی با توکل. اما توجیهی.

برای دومی هم باز همین طور، ولی لا اقل کوتاهی نکردی، حالا توکل که میای میکنی دیگه بقیه اش بازم به عهده خداس. بازم یا جوابی که می خوای بگیری را می گیری یا نه. که اگر هم جواب نگرفتی دلیل قانع کننده ای وجود داره.

در هر صورت به نظرم اون توکله یه جوری همه قضایا را می چرخونه و جور دیگه ای نتیجه را تحویلت میده. نتیجه ای که می خوای را ممکنه نده ولی توی نتیجه اثرگذاره.

 

توی این عوض کردن فکرا، آدم بین باور قبلی و باور جدید هی نوسان میکنه تا این که فراوانی باور جدید توش افزایش پیدا کنه اونموقع ورد فاز و باور جدید میشه، روش نشست می کنه و براش درونی میشه.

اووففف چقدر چیز گفتم! خسته شدم!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


یه سیب که پرتاب میشه هوا, تا موقعى که دوباره بیاد برگرده زمین, هزار جور چرخ خورده.خیلى نمیشه راجع به اتفاقایى که اون بالا میفته حرفى زد. نمیشه پیش بینى کرد که چه اتفاقى میفته و چى میشه. توى طول این مسیر بعضى گره ها باز مى شن و یه سرى گره جدید اضافه مى شن و بعدش دوباره اون گره ها باز مى شن و بعدیا میان. اومدن گره ها و باز شدنشون, همه من حیث لا یحتسب هستند. آدم یه بار دلش هولوپى میریزه پایین, یه بار از شوق باز شدن اون گره به وجد میاد. اونم باز شدنش از راهى که فکرشم نمى کرده. 

واسه خاطر اینکه اونى که اون بالاس مى خواد بگه که, ببین, همه چى دست منه. فقط فقط دست من. باید به من اعتماد داشته باشى.

تازه! این همه آدم هى میشینه واسه زندگیش برنامه ریزى مى کنه و میگه من اگه فلان کارو بکنم, حتما حتما اون چیزى که مى خوام را بدست میارم. یا باید از فاان ره برم تا این اتفاق بیفته. هى میشینه واسه خودش دونه به دونه مى چینه و مى بافه. 

خب یکى از راههاى درک اعتماد و توکل, حرکته. با نشستن و فکر کردن, و در دنیاى افکار سیر کردن, یعنى روى خط خنثى موندن. یعنى مرحله صفر. تازه وقتى آدم راه میفته مى تونه بفهمه که با چه دنیاى پر تغیرى روبرو میشه. 

 حتى خوبه که آدم خودش یه کارى بکنه هولوپى بیفته توى مخمصه. از صخره خودشو پرت کنه پایین, بعد مى بینه که چه جالب و قشنگ, یهو یکى یه جورى اون بالا داره پروازش میده. با چشماى خودش مى بینه که چه جورى فرشته هاى نجات سر راهش قرار مى گیون. اینطورى توکل و اعتماد را تمرین مى کنه. 

 توکل یعنى, آروم باش, استرس نداشته باش, نگران نباش. هى فکر نکن که حالا چى میشه. 

درس هاى زندگى مثل توکل, از درسایین که ممکنه هزارن بار بیفتى, اما بازم ارایه میشه. اونقدر ارائه میشه و امتحان میدى تا بالاخره پاسش کنى. 

امروز یه سرى کار و بار ادارى داشتم, که پیش آدماى مختلفى رفتم. بعضیا واقعا تو ذاتشونه که کارو راه نندازن. که هى سنگ بندازن جلوى آدم. کلللا توى زندگى هر آدمى, یه تعدادى از همین ءدما وجود دارن. در کنارش خدا یه سرى گره باز کن هم گذاشته که کار اینا رو جبران مى کنن. امروز این خانم آخریه یه کارى کرد خیلى خوب بود. گفتم عجب بچه باحالیه و بهش نمیاد. آدم یه دونه ازینا ببینه کل روزشو میسازه.

رفتار پرسنل یه دانشگاه خیلى مهمه. وقتى به شعور دانشجو احترام میذارن و اونو از خودشون میدونن, خب آدم کیف مى کنه. اولش رفتم پیش یه دختره گفتم سیستم این مشکلو نشون میده. خیلى مهربون و خندان بود نتونست مشکلو حل کنه گفت برو اتاق بغلى. اتاق بغلى ام گفت برو اتاق بغلى. رسیدم به اون خانم زیادى دیسیپلین داره, شروع کرد هى گفت نه و نمیشه و نود و نه در صد امکان نداره و این فیلتریه که باید اینجورى ازش عبور کنى و منم واسه دخترم همین کارو کردم. اون دختر مهربونه اومد بعدش دوباره رفتم پیشش, گفت منم دانشجوى دانشگاه صنعتى بودم, بعدشم رفتم امیرکبیر. کاملا مشخص بود درک دانشجوگونه داره. باز کمکم کرد از توى سیستم چیزا رو نشونم داد و گفت برو پیش خانم فلانى اون خوبه. دوباره پیش اون رفتم گفت برو اتاق بهمانى. دیگه اونجا که رفتم و توضیح دادم, خانم اونوریه گفت بیا اینجا ببینم بدو بیا خودم حلش مى کنم. یه خانم مسن چادر مقنعه اى, با صداى کت کلفت. اصن یه جورى قضیه را دور زد خودم تو کفش بودم. 

آخرش با خنده, صحنه را ترک کردم و در افق محو شدم. 

اما بگم, تازه سر گنده اش زیر لحافه ها!

اگه دوست داشتین یه دو سه چار تا کامنتم بذارین بد نیست, به هر حال دستتون به کیبورد میخوره و نرمش قهرمانانه پیدا مى کنه. خخخخ

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


بزرگترین هراس یک زن ، نادیده گرفته شدن است!
این موجودات ظریف به گونه ای خلق شده اند که اگر دشمنشان نیز نسبت به آن ها
بی اعتنایی کند، رنج خواهند کشید...
 
هفده انگلیسی مسموم / گابریل_گارسیا_مارکز 
نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


یکشنبه 23 شهریور 95

امروز داشتم از خیابون کارگر میومدم پایین, یه آقایى که یه پارچه جلوش پهن کرده بود و روش یه کتاب دعا گذاشته بود نشسته بود کنار خیابون. دیدم سه تا از بچه هایى که کار مى کردن با محبت تمام رفتن سمتش و یکیشون یه دویست تومنى بهش داد. آقاهه گفت مرسیییی. یکى دیگه از بچه ها هم از لاى پولاى کمش یه دویستى دیگه کشید بیرون و داد به آقاهه. با اون پول کمى که دراورده بودن, بازم داشتن یکمیشو از روى محبت و دلسوزى به یکى دیگه مى بخشیدن. صحنه عالى بود. سوژه عکاسى خوبى هم بود. از دستم در رفت. اما خود اتفاق چیزى بود که منو خیلى به فکر فرو برد. 

این چند وقته تور دانشگاه گردى داشتم. اول رفتم دانشگاه تهران. دفتر ریاست دانشکده علوم. وقتى با بابام مى رم خوش میگذره. خیلى تحویل مى گیرن. همه هى مى گن واى دخترتونه واى دخترتونه؟ به به و چه چه. البته همه را از برم. همیشه همینطورى بوده. الحمد لله. تازه اینجور وقتا بیشتر حس مى کنم که چه باباى قوى اى دارم. 

بعد یه سر رفتم تربیت مدرس. همکلاسى قدیمى بابام هم اونجاست. یه رفیق ناب و صمیمى. درست عین همون سالهاى دانشگاهشون. پدرم لب تر مى کنن براى یه کارى, آقاى مهربان نگفته توى هوا مى گیره. نسل جبهه و جنگن. مرام هایى که براى هم میذارن از یه جنس دیگه اس. و دیگه اینکه آرمانشون خدمت به کشوره. بدون هیچ وابستگى سیاسى. حتى هنوزم ساده زندگى مى کنن.

مى گفت, نمى دونم چرا جووناى امروزى هیچ وقت آرزوهاشون تموم نمیشه و همیشه ناراضى ان. من کلى دانشجو دارم یه عالمه مقاله هاى خوب دادن بیرون اما بازم ناراحتن. 

خیلى خوب و مهربونه و دختردوست. همه اش به من میگه دخترم, من هر کارى که بتونم براى خوشحالى شما انجام مى دم. کلا بقیه همکلاسیاى قدیمى بابامم همینطورى ان. یه اکیپ خیلى خوب و خاص. که فقط قدیما وجود داشتن. وقتى کنار آقاى مهربون و بقیه شون هستم, احساس خیلى خوبى دارم. انگار که کوه هاى آرامش ما را محاصره کردن.

پدر و مادرم و آقاى مهربون و خانمش همه با هم همکلاسى بودن و فعال توى این گروه اسلامیا. بعد یه روز آقاى مهربون به بابام میگه که مامانم برن و از خانم مهربون که دوست مامانم باشه خواستگارى کنن. بعدشم کیلیلیلیلى

تربیت مدرس محیطش جالب بود. جمع و جور. وسطش یه راه که کناراش صندلى و درخت داشتن و به مسجد منتهى میشد. سردرش هم جالبه. پیاده برگشتم تا انقلاب. نرسیده به پارک لاله یه مسیر پراتفاق معمارانه اس. چیزهایى را دیدم که توى تاریخ معمارى معاصر خونده بودم. اون نمازخونه معروف مکعبى, که از بتن ساخته شده و در واقع دو تا مکعب چرخیده توى همن که یه شکاف دارن. بعد نور یه جورى مى تابه و از دو تا شکاف رد میشه اتفاق جالبى مى افته. فلسفه داره اگه حالشو داشتم بعدا مى گم.

موزه هنرهاى معاصر را دیدم اثر کامران دیبا. از نورگیرهاى گالریش مشخصه. که از بادگیرهاى یزد الهام گرفته شده اما یک طرفش منحنیه. اینا نورگیرهاى سقفى گالرى هاش هستن. 

بینشون یه جاییه به اسم گذر هنرمندان. خیلى پکیده و درب و داغون بود, علتشو نمى دونم. اما بالاش طرحاى گلگلى داشت. کنار موزه چند تا هنرمندا اومده بودن کاراى دست سازشون را مى فروختن.

خب امروز دیگه اتفاق خاصى نیفتاد.

فقط یه چیزى. میشه منو نشناسین؟فرشتهنیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


عزیزم. بیت آخر از زبون شهداى مناس...

...

رهرو عشق تو ماندیم و به سودای وصال

از همه بود و نبود دل خود وا ماندیم

همه شب سوخته دل از غم هجران تو باز

به امید سحرت در ره فردا ماندیم

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد

ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم

حسین على دلجویى

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


بالاخره امروز رفتم برای آزداسازی مدرکم و تقریبا کار رو تموم کردم. فقط باید نامه را بیارم دانشگاه و مدرکو بگیرم. بانک هم رفتم و مشکلات رمز و اس ام اس و ایناشو حل کردم. یه چند تا بانک دیگه هم باید برم باگهایی که واسه هر کارت پیش اومده را بر طرف کنم دیگه تموم میشه. 

البته خیلی زودتر از اینها باید باید برای مدرک می رفتم، اما نه اینکه با مراجعه اول باید شیش ماه صبر کرد، آدم از دستش در میره و دوم اینکه نسبت به کارای اداری خیلی اینرسی دارم. نه که خیلی هه چی روی نظمه آخه! یادمه برای فارغ التحصیلیم هفت خوان را طی کردم! حالا کارمندای شریفم بنده خداها خوبن اکثرشون و بعضیاشون خیلی به دانشجوها احترام میذارن، اما توی قسمت تسویه حساب خوابگاهاش، خانمه در عوالم دیگری سیر می کرد که برای ما هم نا مشخصه و امیدواریم که در پژوهش های بعدی جوابش را پیدا بکنیم اما یه ریز یه جمله را تکرار می کرد. هی می گفت خانم شما برای هیچ کدوم ترمایی که اینجا بودی، پولی واریز نکردی و باید همه شو بدی. من نمی دونم دیگه.

در صورتی که یادم بود هر ترم اگر پول خوابگاه را نمی دادیم، راهمون نمی دادن.

تازه بعدش فهمیدم که خیلی دوستای دیگه ام هم که توی اون چند سال دنبال کارای فارغ التحصیلیشون بودن، به همین مشکل برخوردن چون که توی این دو سال ورودی ما و قبل تراش، کسی نبوده که شماره فیش ها را وارد سیستما بکنه و ثبتشون کنه. بعدش یه سریشونم گم شدن و چیز ریخته روشون و یکی دعواش شده این وسط و خلاصه اینجوری شده بود که ملاحظه می فرمایید.

همون دوستان مذکور بهم گفتن که باید بری بهشون بگی که پرونده های سالهایی که بودی را بیارن خودت بگردی توشون دنبال فیشات.

یعنی حتی این دوتا کارمند با خودشون فکر نکرده بودن که لااقل برن پرونده ها را بیارن یه نگاهی بندازن. خانمه هم هی هر چی من می گفتم خب یه خورده بگردین توی کامپیوتر، (پس توی اون قوطی چه خبره)هی الکی به صفحه کامپیوتر نگاه می کرد و الکی روی ماوس(موشواره!) کلیک می کرد و پاشو از استرس تکون می داد. واااای اصن یه وضی بود هی ام با اعتماد به نفس می گفت نه، همچین چیزی نیست. ابدا خودشو از تک و تا نمینداخت. از رو صندلیشم تکون نمی خورد، تعطیل کرده بود عزای عمومی، داشت استراحت می کرد خخخ

خلااااصه پس از ارجاعات مکرر به این اتاق و اون اتاق رفتم گفتم آآآآآی نفس کش اون پرونده های جناییو بیارن مینم خودم می گردم پیداشون می کنم!

آقاهه هم رفت پرونده ها رو آورد و خودشم کمک کرد توی گشتنا. گشتیم و گشتیم تا اینکه تونستیم سه تا از فیشامو پیدا کنیم و تقریبا بقیه شو دوباره پرداخت کردم. اگر چه که باید بگم، ما دانشجوهای دانشگاهای دولتی خیلی بیشتر از اینها به دانشگاه بدهکاریم به خاطر امکاناتی که در اختیارمون بود.

دیگه اون آخریا، که آقاهه و خانمه را آورده بودم توی خط، بچه های خوبی شدن و با همدیگه دوس شدیم. آقاهه می گفت وای من هر دفهمیام با چاییم پولکی می خورم یاد شما می افتم هول می کنم خخخ

از اینرسی در برابر کارهای اداری می گفتم بزرگواران.

یادمه زمان ما (سال 42) خیلی همه چی مثل امروزا اینقدر پیشرفت نکرده بود و اینترنی نشده بود و تازه سخت تر ازین هم بود. چون دو ترم دانشگاه صنعتی مهمان شده بودم، باید کلی کارای اداری انجام می دادم. یعنی قشنگ هر ترم یه برگه دستم بود، ازین استاد به اون استاد. 

اینرسی هست به خاطر اینکه آدم باید کلی راه بکوبه بره یه جای دور بعدش آقاهه در بیاد بگه اِ خانوم! این مدرکو نیاوردی هیچ کاری نمی تونم برات انجام بدم، برو فردا بیا ... بعدشم که مدارک کاملن هی باید از این اتاق به اون اتاق، ازین اداره به اون اداره بری، این برگه را بدی اون برگه را بگیری، یه جا بری امضا بگیری یه جا مهر کنی و...

برای مشکل کمبود مدارک، لااقل در مورد شناسنامه و کارت ملی این مشکلو حل کردم. یه تعداد زیادی کپی گرفتم ازشون واسه وقتایی که آقاهه میاد مچمو بگیره و بگه یوهاهاها مدارکت کامل نیست، منم یهو از تو جیبم درشون بیارم و بگم هاهاها علامت می تی کومان، همه تعظیم کنید خخخخخ

البته وقتایی که کارای اداری  به پایان میرسن خیلی حس خوبی به آدم دست میده. انگار که شاخ غولو شکسته باشه. نه که خیلی به دسته بندی و طبقه بندی هم علاقه دارم می بینم این که هی ورقا را دسته می کنن و به هم منگنه می کنن و بعدش یه جای دیگه منگه را باز می کنن یه فرم پرینت شده بهش الصاق می کنن از یه طرفی می تونه جالب باشه و خیلی باکلاسه.

امروز توی اداره کل، آقاهه که داشت گواهی مدرکمو نگاه می کرد، گفت عکسو زوری گرفتی یا هول هولکی؟ خنده ام گرفت و گفتم زوری بوده. بدون اطلاع قبلی!

اون عکسای داغون بودنا، که روز اول ثبت نام کارشناسی ازمون گرفتن، همین جور گتره ای دانشجوها را می ریختن روی هم تپه ازشون درست می کردن بعد چون تعداد زیاد بود تند تند ازشون عکس می گرفتن یادتونه! اصن آدم تا میومد یه خورده صاف و صوف بشه آقاهه می گفت خب عکسو گرفتم پاشو نفر بعدی! نه می گفت حالا یه خورده سرتو اینور کن، فلان جا رو نگاه کن، نه نشونمون میداد که نظر بدیم. ابدددااا

عکسا شده بودن عین مارمولک له شده، توی این کیسه های زیپ دار که توی آزمایشگاها واسه نمونه برداری استفاده می کنن، دقیقا عین همونا. یادمه اکثرا از نشون دادن کارت دانشجوییاشون طفره می رفتن. تازه هی سال به سال بزرگتر می شدیم و بیشتر به اون عکسای فنچولی مارمولکی شبیه نبودیم. 

جاهایی هم هستن که آدم وقتی بهشون مراجعه می کنه، می گه آخیش، چقدر منظم بودن، چقدر زود کارم انجام شد، چقدر زود نوبتم شد. عوامل بیرونی ای که باعث بی انگیزگی کارمندا توی کار کردن میشن و مشکلات کشور و ... را فاکتور که بگیریم و فقط به عوامل درونی و شخصیشون که بپردازیم، اگه این کارمندای وظیفه شناس و اون کارمندای استراحت مطلق را بریزیم روی هم و میانگین بگیریم، میانگین ساعتهای کار مفید میشه حداکثر دو ساعت. یعنی تعداد اون استراحت مطلقا خیلی بیشتر می چربه به اونایی که واقعا کار می کنن.

بله دوستان. خلاصه که وطنم پاره ی تنم. 

بعضی چیزا را یکم اغراق آمیز نوشتم که بیشتر بخندید. 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


خیلی در مورد چند بعدی بودن زندگی حرف زدم تاحالا و این که اصلا خوب نیست که آدم فقط روی یک بعد یا دو بعد از زندگیش سرمایه گذاری بکنه و فقط و فقط مراحل کاشت و داشت و برداشت را برای اونها انجام بده.

حتی اگر به بهترین شکل اون کارو انجام بده و خیلی زیاد توش موفق بشه، به شهرت برسه، تیلیاردر بشه و ...

چون آخر سر به خاطر چیزهای دیگه ای حسرت خواهد خورد. به خاطر چیزهایی که براشون کم گذاشته خیلی حسرت می خوره.

یکی از تقسیماتی که میشه روی طول عمر آدمها انجام داد، اینه که زندگی هر آدمی به سه بخش تقسیم میشه. کاشت، داشت، برداشت. تا اون زمان و سنی که داره یاد می گیره و حرفه می آموزه را میشه بهش گفت کاشت. ممکنه تا 27 سالگی طول بکشه.

مرحله ی بعدش که بین کاشت و برداشته را بهش می گن داشت. یه جور مرحله ی گذار. اون مرحله ایه که آدم می خواد از آموزه هاش خروجی بگیره. می خواد مثلا از درسایی که خونده به مرحله ی کار برسه و توی اون زمینه هم حرفه ای بشه و به یه ثباتی برسه. که باز هم چند سالی را در بر میگیره و آدم نوساناتی را تجربه می کنه. مثلا باید به حقوق کم به امید پیشرفت و بهتر شدن اوضاع راضی بشه، و تغییرات مختلف را تحمل بکنه.

مرحله ی برداشت هم اون جاییه که به امنیت شغللی رسیده، بیمه اش خوبه و ...

اما چیزی که باید گفت اینه که خیلی آدم ها همه ی این مرحله های این بعد از زندگیشون را خوب و عالی سپری می کنن و به جاهای خیلی خوبی هم می رسن. برای هر مرحله ذره دره از تمام وجودشون مایه گذاشتن و براش تمام وقتشون را صرف کردن. اما وقتی به مرحله ی برداشت هم می رسن، بازم ناراضی ان. بازم شاد نیستن. بازم انگار حسرتی به دلشون هست و آهی می کشن. چرا؟

حالا، اگه باز بخوایم ابعاد زندگی یه آدم را جمع بندی و دسته بندی بکنیم و شسته رفته تر بگیم، زندگی هر آدمی پنج بعد داره.  که باید یاد بگیره هر کدوم از این پنج تا بعد را با هم جلو ببره و به طور مساوی انرژی هاش را روشون تقسیم کنه. این کار باعث میشه که رضایتش از خودش و از زندگی ای که داره، بالا بره و شادی درونی را بیشتر حس بکنه.

اون پنج بعد چیا هستن؟ بعد فردی و شخصی، بعد خانواده، بعد روابط اجتماعی، بعد کار، و بعد معنویت.

اولین بعد را می تونیم بگیم، خود اون آدم مثلا مستانه، رویاهای مستانه، کارهایی که برای رضایت خودش انجام میده، برای شادیش، برای شناخت بیشتر خودش و ...

دومی روابط با افرادی هست که باهاشون زیر یک سقف زندگی می کنه. پدر مادر خواهر برادر، همسر و فرزند. برای اینکه این بعد از زندگی آدم به مرحله ی قابل قبول و رضایت مندانه ای برسه، باید کف احترام توی اون روابط، خوشرفتاری و رفتار متناسب که در شان اون آدم  هست، ولو ب مشکلات زیادی که ممکه با هم داشته باشن حفظ بشه.

بعد روابط اجتماعی هم بر می گرده به روابط اون آدم مثلا مستانه، با دوستاش، فامیل، نوع فعالیت هاش توی شبکه های اجتماعی و ...

بعد کار هم که دیگه خودتون می دونین و درس خوندن زیرمجموعه ای از اون و نوعی سرمایه گذاری براش به حساب میاد.

و در آخر بعد معنویت هست، از جمله ارتباط با خدا، دیدگاهش به زندگی، جهان بینیش، اعتقادات و ...

امروز این مبحث را به صورت کامل تر یاد گرفتم. خواستم شما هم ازش بهره مند بشینلبخندچشمکفرشته

حالا بریم سر داستان های خونگی. یه دوستی دارم، تازگیا پسردار شده. از بچگی با همدیگه همکلاسی بودیم و طنزمایگی هاش را به شکل های مختلف می دیدم. خیلی ام شیطونه. مثلا مهمونی که رفته بودیم پا به ماه بود اومده بود مهمونی. دو سه روز مونده بود که بچه اش به دنیا بیاد، یعنی قشنگ دو سه روز! بعد هی ازینور به اونر می پرید، می دوید بچه خواهرش میومد میخورد توی شکمش اصن یه وضی.

مشخص بود که بچه اش پسره. آخه روزای آخر باردای که میرسه، از حالت شکم خانما میشه فهمید که بچه چیه. اگر شکم به حالت نوک تیز بیرون زده باشه نشونه اینه که بچه پسره. خلاصه اصن کلا خانوادگی این طوری ان کنارشون بشینی می خوای منفجر بشی از خنده. س سلام را که می گن و اون مدل حرف زدنای غلیظ اصفهانیشون و شوخیاشون همه خیلی طنزن. حتی نی نیای دو سه ساله شون هم همینطوری ان! همه شون کپی همن. خانوادشون خیلی خانواده گرم و صمیمی ای هستن و با اینکه پدرش استاد دانشگاه خیلی معروفی هم هست و بچه ها متولد آمریکا هستن، فعلا دوست داشتن همینجا ایران و اصفهان زندگی بکنن. یا شوهر خواهرش با خواهرش چندین سال آمریکا بودن و آقاهه روانشناسی می خوند. حالا برگشتن ایران و آقاهه همه اش توی مهمونیا هی شعرای حافظ و سعدی و مولانا می خونه، آواز می خونه اصن یه وضی. 

بعد حالا که پچه دوستم یه خورده بزرگتر شده، باهاش هی دابسمش درست میکنه میذاره اینستاگرام. قسمت رقاصیاشم به عهده پسرشه. وااای خیلی باحالن.

یادمه که چند وقت پیش این کلیپای طنز و اصفهانی بچه های اینستاگرام را می دیدم، دیدم که خودم هم دلم می خواد کلیپ طنز درست کنم و توشون هنز آفرینی کنم. اما خب، چون فعلا در شرایط حاضر برای خانما کاریست غیرمتعارف، خیلی جدیش نگرفتم. حالا بذارین ببینیم بالاخره چی میشه. ولی کلا فیلمبرداری از خود و کلیپ ساختن و اینا، خیییییلیییی کار باحالیه.  

خب دیگه خوشحال شدم بسی

فعلا قوربوووووندون اودافززززز

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


مادربزرگ قصه ما بالاخره پر کشید و رفت. 

آرام و راحت.

موقع خاکسپارى, اون موقعى که مادربزرگ را میذاشتن توى قبر, مداح پرسید, اى مردم حاضر اینى که دارن توى قبر میذارن, چه جور آدمى بود؟ همه یکصدا گفتند:

خوب بود

خوب بود

دوباره پرسید,

دوباره همینو گفتند...

تا حالا مراسم خاکسپارى ندیده بودم

تا حالا مرگ عزیز را تجربه نکرده بودم

 

حالا حال مادربزرگ از همه ى ما بهتر است...

خوشحال مى شم فاتحه اى بهشون هدیه کنید

نوشته شده در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


این دفه می خوام راجع به فسقلیا بنویسم. توی این مدت چند تا فسقلی دیدم توی کوچه و پارک و اتوبوس که روحم کلی شاد شد. چند روز پیش که توی اتوبوس بودم یه خانواده عرب که توریست بودن هم سوار شدن. یه خانم عرب که روسری صورتیشو دور سرش پیچیده بود، با لباسای رنگ شاد و تیپ جینگولی مستون، و زیورآلات پر نگین و زرق و برق دار. یه دختر کوچولوی بوووور چشم سبززززز که با صدای کودکانه اش تند تند عربی حرف می زد. بعد هر کی سوار میشد مامانش می گفت بیا روی پای من بشین تا بقیه هم جای نشستن داشته باشن. اما دختر کوچولوئه جیغ می زد و گریه می کرد که می خوام همینجا بشینم. چیز خیلی جالبی که توی اون لحظه دیدم، و نکته ی بسیار ظریفی بود، این بود که بلا استثنا، همه ی خانمایی که می دیدن دختر کوچولو ناراحتی می کنه، کلللا نمی نشستن لبخند می زدن و می گفتن عزیزم بذارین بشینه بذارین راحت باشه و نمی نشستن. خانمه هم لبخند رضایت روی لبهاش نشسته بود و احتمالا این رفتار براش دوست داشتنی بود.

در صورتی که خیلی وقتا مثلا توی مترو اینا، همه کمین کردن یه جا خالی بشه، شیرجه برن روی جای خالی. 

خب با اینکه این همه متن های ضد عرب و ... یه مدتی پخش میشد، ولی در کل ایرانی ها خیلی آدم های خارجی دوستی هستن. چون (به جز اونایی که می رن توی صفحات مردم فوش می نویسن) آدم های گرمی ان و مهمون نوازن یا چون عرق ملی دارن و براشون مهمه که دیگران چه فکری راجع بهشون می کنن یا براشون مهمه که توی کل دنیا ایران در نظر آدمهای دیگه خیلی خوب باشه که این خصلت، کمابیش خوبه. اما خیلی از این رفتارهای دوستانه می تونن یک سری ریشه های روانشناختی هم داشته باشن. اینکه در پس ذهن همه ی ایرانی ها این حس خودکم بینی وجود داره، که دیگران - خارجی ها از ما خیلی پیشرفته ترن، با فرهنگ ترن، شسته رفته ترن و ... در نتیجه با شیوه های مختلف با خارج و خارجی ها کلاس میذارن، و نوعی پرستیژ اجتماعی براشون محسوب میشه. البته هم خارجی داریم تا خارجی. میتونه نوع برخورد ها با هر نژادی متفاوت باشه.  

بعدش دیگه خود دختر کوچولو رفت روی پای مامانش نشست، از کنار پارک ها که رد می شدیم کلی ذوق می کرد و اسباب بازیای پارک را که می دید از شدت ذوق می پرید بالا پایین و جیغ می کشید. مامانش از بغل دستیش پرسید که اسم این پارک چیه تا بعدا دخترشو بیاره.

دیروز هم که توی پارک نشسته بودم لبی پلی خواجو، یه پسره ای اومد لواشک بفروشه، که با بچه های کار دیگه خیلی فرق داشت. انقدر شاد و بشاش بود، خودش یه پا سخنران بود، کلى ام با مزه بود. خیلی باحال بود، مشخص بود اهل دله!

بهش گفتیم آخه ما نباید ازت خرید کنیم، تو که الان نباید کار کنی توی این سن، بعد گفت: "خب پس چی کار کنم همینجور بیکار بشینم تو خونه؟ اگه کار نکنم که پول مدرسه ام در نمیاد. کلاس شیشمم شعر بلدم بخونم، از علوممون هم یه چیزایی یادمه وایسین الان میگم، در مورد محلولا خوندیم و ..."

مشخص بود از مدرسه رفتنش خیلی کیف میکنه، و خیلی به درساش علاقه منده. 

باز ازش پرسیدم که خب مثلا تو شب نمی ری پولاتو بدی به یه آقاهه ای؟ یا این حرفا را بهت یاد ندادن که بزنی؟ گفت نههههه من واسه خودم کار می کنم! کار بلدم!

هی شروع کرد قپی اومدن.خخخخ

خلاصه، دم آخر بهش گفتم خب بیا حالا لپتو بکنم، گفت نه! اجازه نمی دم! لپ خودمه نمیشه کسی بهم دست بزنه! بعدش که داشت می رفت از دور دستشو تکون داد و گفت بااااای بااااایلبخند  

 یه سری دیگه که بچه کوچولو دیدم، توی مدینه بود. توی حیاط مسجد النبی، شب داشتیم می رفتیم که یهو دیدمشون. رفتم سمتشون اما بقیه منتظر بودن منم عکس نگرفتم ازشون، اما بعدش انقققدر دلم سوخت! واااقعا نمی دونم چرا عکس نگرفتم!!!واقعا نمی دونم! در عجبم از کرده های خویش!خنثی

موقعی که رفتم سمتشون اسماشونو پرسیدم وای نمی دونین چقدر ناز بودن. اما مادرشون ترسید اومد پاشه بیاد. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین. سه تا پری! فرشته! چشمای درشت آبی، پوست عین مروارید، موهای عسلی. البته مقنعه مشکی سرشون بود و مادرشون هم روبنده داشت. یعنی عرب سعودی بودن، اما اصللللا آدم فکر نمی کرد که همچین بچه هایی داشته باشن! چون طیف رنگی سعودی ها از سیاه تیره هست تا سبزه  تیره. شاید از نژاد های دیگه هم بهشون اضافه شدن، و از مناطق دیگه از قدیم الایام اومده باشن. نمی دونم شایدم همه جوری دارن. خلاصه با روبنده نمیشه تشخیص داد.

یه بار استاد تفسیرمون داشت سوره واقعه را تفسیر می کرد، اون تیکه اش که رسید به"و حور العین، کامثال اللولو المکنون"، تعریفی که از حوری کرد این بود که حور العین، یعنی کسی که مشکی چشماش خیلی درشته. یعنی اون دایره رنگی که به اسم عنبیه میشناسیم، شعاعش خیلی زیاده. و دیگه اینکه زنان بهشتی مثل مروارید های درخشانی صف کشیدن یا "کَأَنَّهُنَّ بَیْضٌ مَّکْنُونٌ" و همه ی اینهابه خاطر، "جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ" است.

خب اینم درسی بود از مبحث شیرین زیبایی شناسی که برای زیبا پسندان ارائه شد دفعه بعد ازتون امتحان می گیرم خخخخ

این عکس را از یه نی نی توی یه فروشگاه توی مدینه گرفتم. فکر کنم از مامانش پرسیدم کجاییه گفت سوری.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


← صفحه قبل

آخرين مطالب
» دستی به هوا رفت
» کوارک هاى نوکلئون
» کوچه آشتی کنون
» جوابیه
» امتحان بى نهایت
» موجودات ظریف
» دیویست تومنیا
» رفت حاجى
» مارمولک له شده
» پنج بعد زندگی

Design By : RoozGozar.com