خیلی ساده اما صمیمی

(: یادت باشه، هر وقت که جیک جیک مستونت شد، فکر زمستونت هم باشه :)

توی تاکسی بودیم که راننده تاکسی گفت، شما مسافرین؟ گفتیم بله. گفت خیلی ما را هم دعا کنین. این همه راه پا میشین میاین هزینه می کنین، کاراتونو ول می کنین، حتما زیارتتون قبوله. اینجا خیلی از مشهدی ها سالی یک بار هم نمیان حرم.

 بعدش ماام پرسیدیم که شما مشهدی هستین و خودتون می رین حرم؟ و ...

خیلی مرد افتاده ای بود واقعا، می شد بگم ازون مردان نکوی روزگار. گفت"بله اگه خدا قبول کنه ما هم می ریم. از خونه مون تا حرم یک ربع راهه. من خیلی چیزا تاحالا از امام رضا دیدم.شیش هفت سال بچه دار نمی شدیم، یه نذر چله برداشتم که هر روز برم حرم. باز خانمم حامله نشد، چهله دوم را برداشتم. باز نشد، تا این که چهله سوم جواب داد. و من از اون به بعد هر روز می رم حرم. فقط می رم. حتی دعایی چیزی هم نمی خونم. پنج دقیقه، ده دقیقه یک ربع می رم اونجا، فقط باشم. الان چند سال گذشته.

 پدر خانمم هم خیلی زندگی پربرکتی داره. 25 ساله که هر روز می ره حرم. مگر اینکه مشهد نباشه. وضع مالیشون متوسطه و خیلی عالی نیست. اما همیشه خونه شون در حال پر شدن و خالی شدنه. ده تا بچه داره همه شون با نوه ها همیشه دورشون جمعن. "

بعدشم کلی بهمون آدرس جاهای خوبو داد، با خیرخواهی. دستش درد نکنهلبخند

----

کوچیک تر که بودم، مشهد و جاهای زیارتی که می رفتم، خیلی به چیزی فکر نمی کردم. که مثلا قراره توش اتفاقی بیفته. همینجوری دور همی خوش بودیم، یه سری حسای جالب و قشنگ را هم بدون این که بفهمیم درک می کردیم. ازون حسای خاص که دم غروب توی یه صحن با صدای کبوترا به وجود میاد. در کل همینجور توی برو و بیا و سرما و گرما روز اول زیارت به روز آخر می رسید.

فقط گاهی سعی می کردم به این فکر کنم که کجا اومدم و پیش چه کسی. این خیلی کارسازه، که آدم دائم روی این موضوع تمرکز کنه و تصور کنه اومده پیش یک آدم کامل با نهایت خوبی ها. متوجه باشه که جای معمولی ای نیومده.

بعدناش که ذهن آدم تفکیک را یاد می گیره می تونه دسته بندیش کنه. این جور سفرهای معنوی را باید فاز بندی کرد. از فاز صفر که شروع میشه خبر خاصی نیست. و به فازهای بعدی که می رسیم، کاناله زده میشه و ارتباط برقرار میشه. البته ممکنم هست آدم همچین حسی پیدا نکنه از روی ناامیدی و ... ولی وقتی از اون فضا اومد بیرون، می فهمتش. خلاصه. هر کسی بیشتر بمونه، به فازهای بهتری می رسه. فازهایی که در اثر خو گرفتن و اهلی شدن آدم نسبت به یه جا یا فضا به وجود میان.  باید اونقدر طول بکشه تا اون معنویته روی آدم بشینه و بره خورد وجودش. روش نشست پیدا بکنه و وقتی که بر می گرده، تا مدتی اون نور را همراه خودش داشته باشه. و برای هر موقعیتی برگرده به اون نوری که روش نشسته تا بتونه ازش به عنوان یه چیزی که هی خودش را بهش ارجاع میده و به خودش یادآوری می کنه در جهت رشد معنویتش استفاده بکنه. 

مشهد سه روزه واقعا کمه. به نظر خودم ده روز می تونه خیلی خوب باشه واسه این پروسهمژه

خیلی وقت بود که مشهد نرفته بودم، وقتی روز اول رفتم، اول گفتم وای کاش می شد کلی وقت داشتم و می رفتم جاهای تاریخی مشهد را می گشتم، محله های بالاشهر پایین شهر، خونه های تاریخیشو پیدا می کردم. حتی خود حرم هم از قدیما که یادمه یه سری جاهای هیجان انگیز داشت. اما قاعدتا نمی شد! رفتم حرم و رفتم به سمت ضریح و همونطور که دفعه های قبلی با سیل جمعیت برده می شدم به سمت ضریح و می تونستم دستمو بزنم بهش گفتم خب ایندفه هم میشه احتمالا! اما یادم رفته بود که آخرین باری که این کارو کردم با خودم عهد کردم که دیگه هیچ وقت به وسط اون جمعیت جاهلی که هیچی حالیشون نیست و حاضرن همدیگه را بکشن تا دستشونو به ضریح بزنن! نرم! وای که چه می کنن! با جمعیت هل داده شدم سمت ضریح بعد که رسیده بودم به ضریح دیگه اجازه نمی دادن بیام بیرون. یعنی آدم به ضریح برسه دیگه بین فلزات ضریح و کت و کول هل دهندگان پرس میشه. نفس نمی تونه بکشه و ... ناخنم هم از وسط شکست و دستکشم خونی شد! خلاااصه! قاصرم بذارین هیچی نگم! اینطوری بهتره!!! بعدش تازه اون وسط مثلا روسریم افتاده دارم خفه ام میشم هی از اینور و اونور روسری را سرم می کنن!وقت تمام

روز آخر هم نشستم توی حیاط مسجد گوهرشاد، همون نزدیکای غروب. این حوضش خیلی خوبه. همم خوشگله. هی پیچ و قوس داره، مرمری و سفید. نمی دونستم بشینم رو به حوض و صدای فواره را گوش بدم و آب و رفت و اومد آدم ها را نگاه کنم، یا پشتم را بکنم به حوض، رومو بکنم به اون ایوون خیلی بزرگ و بلند مسجد، که ساخت دوره ی عظمت گرای تیموریه و به دستور گوهرشاد خانوم ساخته شده نگاه کنم. دو طرف ایوون رحل و قرآن چیده بودن، و قاری وسط نشسته بود تلاوت می کرد، هر کسی هم می خواست می تونست بره بشینه و باهاش بخونه. قاری خیلی خوش نوا می خوند و همینطور آدمها گله به گله نشسته بودن و فقط فضا را حس می کردن...

 

بابی انت و امی...

پدر و مادرم به فدایت...

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


آی، تو رهاااااایی،

مثل پروانه ی دیوانه ی پرواز

تو صدااااایی،

زنده و ساده به زیبایی آواز

تو هوااااااایی،

مثل تصویر همین منظره دلباز

باورم کننننن،

باید آن خاطره ها زنده شود باز

 

لحظه ی شیرین قرارم تویی

هر چه از آن خاطره دارم تویی

دلخوشم از اینکه کنارم تویی

عاشقم و دار و ندارم تویی

آی، دیدم از دووووور موی تو رسم پریشانی دنیااااست

دیدم از دووووور از همین فاصله لبخند تو پیداااااست

در نگاااااهت موج زیبایی و آرامش دنیاست

با تو مستم بهترین جای جهان با تو همین جااااست

لحظه ی شیرین قرارم تویی

هر چه از آن خاطره دارم تویی

دلخوشم از اینکه کنارم تویی

عاشقم و دار و ندارم تویی

دانلودش کنید با صدای علی زند وکیلی

***

این آهنگای این تیریپی زند وکیلی خیلی خوبن. حس رهایی و بعدشم شور و نشاط دارن. 

تازه از مشهد برگشتم. ایشالا قسمت شما. 

مشهد حس و حالای خودشو داره. اولش نیست، بعد هی به مرور میاد. بعدش که آدم بر می گرده، تازه بیشتر حسش می کنه. کلا جاهای مذهبی و فضاهای معنوی همینطوری ان. مثلا اعتکاف هم آدم که میره هی اون روزای اولش حرص میخوره که چرا در من اتفاقی نمی افته و چرا متوحل نمیشم و چرا من هیچی از این فضا نمی فهمم، اما بعدش که می ره خونه، اون تفاوته را حس می کنه و درک می کنه که یه اتفاقاتی بالاخره افتاده. حالا برای برخی زیاده برای برخی کم. ولی بالاخره هست.

یه چیز دیگه هم در مورد سفر بگم. خیلی خوبه سفر! آدم قبل از این که بخواد بره یه مقاومت درونی توش هست که وای من چطوری این همه کارو ول کنم برم و ... ولی وقتی بر می گرده، متوجه میشه که از چه چیزهایی تازه رهایی پیدا کرده. چقدر فکرش هوا خورده! از دست یه سری فکرای تکراری دست و پا گیر که زندونیش کرده بودن رها شده. موندن توی یک جا به مدت زیاد اصلا چیز خوبی نیست دیگه. چون فکر آدم دچار تکرار میشه. دچار رکود میشه. گیر میده و میکنه به یه چیزای کوچیک بی اهمیت. اما با جابجایی با دیدن آدمای مختلف این فکر باز میشه و بزرگ میشه. خیلی چیزای بی اهمیتی که ذهن آدم را برای مدت ها مشغول کرده بودن اهمیتشونو از دست میدن. 

توی این سفر زیارتی، خیلی به طور جالب و اتفاقی یه نفرو دیدم! آدمهای این مدلی را توی چند تا جا و فضای مذهبی دیگه هم همینطوری دیده بودم! مثل مکه حتی! خلاصه که، خیلی جالب بودنیشخند 

نوشته شده در یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


زن را نمی شود درک کرد...

زن را نمی شود فهمید...

زن را نمی توان شناخت...

زن را نمی توان عوض کرد...

زن را حتی نمی شود فراموش کرد...

زن را فقط می توان عمیق دوست داشت...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


حاصل دل بردنت ,سر بر گریبان بردن است 

شاعری دیوانه را تا مرز باران بردن است 

دوستت دارم ولی این جمله ی از عمق جان -

-قایقی بی بادبان را سمت طوفان بردن است 

هرچه می خواهد دل ِتنگت بگو چشمان تو 

شاخه ای گل را به آغوش زمستان بردن است 

شورش باد صبا در پیچش ِگیسوی تو

عطر دلتنگی یوسف را به کنعان بردن است 

عقل خود را می شود انکار کرد اما غمت 

بی گناهان را به جرم دل به زندان بردن است 

می پرستم چشم های روشنت را روز و شب 

گرچه ایمان از کف دست مسلمان بردن است 

چهارده قرن است شاعر ها حکایت می کنند 

شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است

****

این شعرو امروز توی ماشین بودم، توی رادیو یک آقایی داشت با یه آهنگ پس زمینه، انقددددر قشنگ می خوند که ...لبخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


برای تابستون، برنامه های خیلی زیادی داشتم که انجام بدم. به حول و قوه ی الهی، دارن تقریبا یکی یکی می رن جلو.  هفت تیر که طرحم را تحویل دادن دیگه آزاد شدم و سعی کردم برم صفاسیتی. یه لیست طولانی از کل کارای عقب افتاده و کارای خورده ریزه که هی گفته بودم بذار سرم خلوت بشه انجامشون می دم نوشتم. مثلا یکیش این بود که برای کارای دستیم و دستبندایی که درست می کنم، توی اینستاگرام یه پیج درست کنم. متنها فعلا عکساشو گرفتم و ادیت کردنشون توی فوتوشاپ انققققد طول می کشه که خدا می دونه. تازه سر لوگو هم سر درگمم که چی انتخاب کنم.

یه سری کتابای روانشناسی از کتابخونه مون گرفته بودم، اگر چه که خیلی کتاب کم می خونم و ممکنه ماه ها! دستم بمونه و لاشون را هم وا نکرده باشم! ولی دو سه تاشو دارم روی خودم کار می کنم که بخونم.

یکیش هست "قصه ی عشق". از اونجایی که همیشه به مقوله ی عشق علاقه مند بوده ام، به نظرم کتاب جالب و خوبیه. توصیه می کنم حتما بخونید. روانشناسی عشق داره یه جورایی. اگر چه که توی خود کتاب هم نوشته که قرار نیست بگه چی کار کنه آدم ولی دونستنش مفیده.

قصه ی عشق چیزیه که هر کسی باهاش بزرگ میشه. با قصه ی عشق خودش. و این قصه را خودش برای خودش گفته. میشه گفت قصه ی عشق، اون داستانیه که توش عشق برای اون شخص معنا پیدا می کنه.

نویسنده ی کتاب، روابط بین زوجین را بررسی می کنه، که مثلا چطور یه زن و شوهر همیشه دارن با هم می جنگن ولی جدا نمی شن. به خاطر اینه که قصه ی عشقشون یکیه. هر دوشون عشق را توی کشمکشهای زنانه و مردانه می دونن.

و باز بررسی می کنه که چطور میشه روابطی که واقعا مشکل دار هستن را درست کرد.

به عقیده ی نویسنده و تحقیقاتی که شده، این نتیجه گیری را کردن که روابطی خیلی خوب از آب در میان، که قصه ی عشق دو طرف مثل هم باشن. و در نتیجه برای بهبود یک رابطه دو راه وجود داره. یا آدمی که باهاش در ارتباط هستی را عوض کنی. و یا قصه ی عشقتو. چیزی که توی فیلم when Harry met Sally اتفاق می افته. من ندیدم فیلمشو البته.

برنامه ی دیگه ای که داشتم، این بود که بالاخره بشینم و وویس های آقای تویسرکانی که اشکی پارسال بهم داده بود را گوش بدم. اون روزا که گوش میداد، بهم گفت که می دونم تو هم دوست داری و حتما گوش بده. وویسها، تفسیر سوره ی نور هستن. در مورد ازدواج و عشق و محبت. 

همه ی تفسیرهای آقای تویسرکانی توی سایتشون هست که با یه سرچ ساده پیدا میشه البته مثل اینکه اینایی که من دارم اونجا نیست. 

دکتر روزبه تویسرکانی کارشناسی برق از دانشگاه تهران دارن و دکترای ریاضی از دانشگاه شریف. قرآن را خیلی دقیق و بر اساس روانکاوی، تاریخ، فرهنگ و مطالعات وسیع دیگه شون تفسیر می کنن، که برای دانشجوهای فنی که اهل موشکافی ان جالبه.

حرفی که زده میشه، توی سوره نور؛ اون آیه معروف که میگه "...مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ..." صحبت اینه که این نور، همون نور خداست. در کنارش می تونه نوری باشه که توی خونه هاست. می تونه نوری باشه که از یک عشق مجازی زمینی، از جنسیت، به وجود بیاد.. یک عشق زمینی، و پدیده های جنسی می تونن به نور آسمانی برسن. 

اون نور را به شعله ای تشبیه کرده در درون چراغی، که آروم و ملایم می سوزه. عشقیه که به ثبات رسیده و آروم شده. و دائمی. از چیزی می سوزه که زیرش قرار داره و اون سوخت یا زَیت هست. دورش شیشه یا زجاجه اس، که نذاره شعله پخش بشه، که ثابت و آروم سر جاش بمونه. این شیشه اون چیزیه که باید حریم خانواده باشه. باید همه چیز را تو نگه دارن. و از بیرون هم نباید گزندی بهشون برسه. باید خودشون را بسازن، و همزیستی آرومی را تجربه بکنن.

قرآن میاد و از اون عشق آروم اما دائم و ثابت میگه. نه از عشقی آتشین، که شعله بکشه و بسوزونه. 

خلاصه حرف این که مهمتر از قبل از ازدواج، بعد از ازدواجه. چیزی که به لطف صدا و سیما اصلا مطرح نشده!

همیشه مهم اون عشقی نیست که قبل از ازدواج اتفاق می افته. مهم اون چیزیه که توی خونه ها اتفاق می افته...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٦ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 
انی رایت دهرا من هجرک القیامه

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا

فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم

و الله ما راینا حبا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

 

این شعره از جناب حافظ خیلی جالبه :)

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


واو مثل اینکه درست شد! نظر هم میشه گذاشت! 

فقط تمام نووشته هام، حتی اونایی که منتشر نکردم، کلی نشسته بودم خاطره نوشته بودم، از دوسال پیش تا الان پاک شده. امیدوارم که اونها هم برگردن...

علی الحساب داشته باشین این وبلاگ را جدید ساختم توی میهن بلاگ

sadeh-ama-samimi.mihanblog.com

نوشته شده در شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


پرشین بلاگ متاسفانه نزدیک یک ماه بود که خراب بود. واقعا ببخشید, هر بارى اومدم بنویسم نمى شد, چقدر فرصت نوشتن از دست رفت, نه که نوشتن حس مى خواد و این حس هر وقت که آدم بخواد و اراده کنه نمى یاد. مى دونم خیلى سر زدین و خیلى اومدین کامنت بذارین و نشده. گفتم بیام اینا رو بگم تا دوباره یه وقت خراب نشده! البته پرشین بلاگ ازمون پوزش خواسته و گفته ازین به بعد بهترم میشه.

به زودى مى نویسم😉

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


مدینه غم داشت.

آسمانش غم آلود بود.

هوایش گرفته بود.

انگار که شهر مرده بود...

شاید به خاطر بغض بیست و چند ساله ى على(ع).

به خاطر غربتش, و دورى اش از پیامبر(ص).

به خاطر گریه هایش در چاه هاى مدینه. چاه هایى که خودش با دستان مبارکش کنده بود. آن هم در خاک سفت مدینه.

به خاطر نگاه هایش به آسمان, در نخلستان هایى که به دست خود همه را کاشته بود. که هنوز هم هستند و تنهایى على را فریاد مى زنند...

و حالا, خرماى مدینه, شده مبارک ترین خرما. خرمایى که به باور اهل تسنن هم, تنها با دست هاى شیعیان مدینه باید قلمه زده شود تا برکت و وفور داشته باشد.

مدینه غم داشت.

شاید چون دیده بود سیلى اى را که بر صورت فاطمه علیهاسلام زده شد. آن هم جلو چشمان مبارک و نجیب على(ع). و على(ع) دست هایش بسته...

مدینه مجبور بود شبانه و بى سر و صدا, فاطمه علیها سلام را در بر گرفته و رازدار قبر بى نشانش باشد.

مدینه غم داشت.

به خاطر قبر بى نشان فاطمه(س).

فاطمه اى که خانه اش در کنار قبر نبى, روضه رضوان شده است. قطعه اى از بهشت بر روى زمین شده است.

و زوار, کمین کرده تا به نزدیکى اش راهى پیدا کنند و دو رکعتى نماز بخوانند. 

مدینه غم داشت.

به خاطر بقیعش. بقیع هم غربت داشت.

در غربتش همین بس, که همه چیز خاک بود و خاک. و قبور به سختى با سنگ هایشان مشخص بودند.

مدینه غم داشت.

چرا که شاهد شهادت شهیدان احد بود. و شاهد شکافته شدن سینه حمزه، و بیرون کشیدن جگرش, عمو و محبوب پیامبر(ص).

اما حمزه همسرى نداشت که در عزایش بگرید. و نبى(ص) بسیار ناراحت بودند. تا این که زنان مدینه براى خشنودى دل نبى همه با هم ابتدا براى شهادت حمزه گریستند, سپس براى همسران خودشان.

مدینه غم داشت.

چرا که شاهد خندق بود و تبوک. شاهد رشادت هاى على(ع). شاهد ترک غمبار حسین(ع).شاهد شهادت امام حسن(ع)، سجاد(ص), باقر(ص) و صادق(ع).

 

آخرین شبى که به روضه رضوان راهم ندادند, نگهبان آنچنان بدرفتارى کرد که چند ساعتى گوشه مسجد فقط اشک مى ریختم. در آن لحظه بود که معناى غربت را با تمام وجود احساس کردم. بودن بین آدم هایى که حرف تو را نمى فهمند و آزارت مى دهند.

در مدینه, حتى نبى(ص) هم غریبه است.


مدینه غم داشت.

مدینه خیلى غم داشت.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


خداوند آدم را گیر هم اتاقى پرحرف بسیار دستوردهنده ى تحکم کننده ى کنترل گر دائم البرنامه ریزنده ى استقلال گیرنده ى سلب کننده آزادى نیندازد! که به دلایل احترام به بزرگتر و اینکه او از روى محبت و احساس مسئولیت خیلى کارها را مى کند هم نتواند مستقیم چیزى به او بگوید و مجبور است برود در حرم گم مصلحتى بشود! یا خودش را به کرى بزند!

صپا براى بیدار کردن ساعت رو دااااد مى زنه :(((( بیست بار اونم :((((

آى نید تو بى الون :(((

امشب قراره پشت بقیع بعد از مدتها دعا کمیل خونده بشه. ممکنه سعودى ها نذارن. دعا کنید کتک کارى نشه...

نوشته شده در جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


تو آفتاب هشتمی

سرّ چهارده عدد

بیدار کن خواب مرا

از وحشت این دیو و دَد...

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مستانه

نظرات ()


ماه پیشانو یه شعر خراسانی قشنگ.

با صدای دریا دادور که توی کنسرت تورنتو به صورت اپرایی خونده. البته یکم گوش خراشهنیشخندبعضی جاهاشو خوب می خونه، اگر بفهمی چی می خونه.

شعر قشنگیست، توش نُکَت ظریف بسیار نهفته است.

❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀-❀

گفتمش: آهای ماه پیشانو، گفت: جون جونم؟ 
جون جونم آی جون جونم؟
گفتمش: بگو غنچه گل کو؟ گفتش لبونم،
جون جونم آی جون جونم
گفتمش: چرا ماه پیشانو نامهربونی؟
گفت: می خوام بسوزونمت تا قدرُم بدونی

گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزِه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو

گفتمش چرا ماه پیشانو جان تو بلایی
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گفت بلا نگو خَرمن گیسوم هست طلایی
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گفتمش: برات خونه می سازم از خشت و گِل
گفت: اگه دوسم داری جام، بده تو خونهٔ دل

گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو

گفتمش: بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گفت: باشه ولی قول بده که دائم بخندیم
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گفتمش: دروغ میگی ماه پیشانو تو مستی
گفت که باور کن با تو میمونم تا تو هستی

گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو

نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط مستانه

نظرات ()


← صفحه قبل

آخرين مطالب
» لیلای بی دل را ببین، از عشق تو مجنون شده
» لحظه شیرین
» عمیق
» شعر خواندن پیش تو زیره به کرمان بردن است
» قصه ی عشق
» انی رایت دهرا من هجرک القیامه
» خدایا شکرت!
» خرابى پرشین بلاگ
» مدینه النبى
» خلصنا یا رب

Design By : RoozGozar.com